
mp3 را می گذارم توی گوشم. این بار چندمی است که دست می برم روی کاغذ تا چیزی بنویسم، بعد همین طوری که دارم درباره یک موضوع می نویسم، می بینم فکرم رفته به موضوع دیگری. با خودم یک بازی راه می اندازم. قانون بازی این است که تا وقتی یک track موزیک پخش می شود وقت دارم درباره اولین فکری که به ذهنم آمد بنویسم. این طوری فکرهای تکه پاره ام را می گذارم توی نوبت. ببینید، طبق قانون این بازی، سر حرف ها باز می شود ولی نصفه می مانند. می توانید بیاید سر حرف های نصفه نیمه ی من را بگیرید ببینیم به کجا می رسیم.
ـ خیال داشتم بروم دیدن دوستم، اما کتابی که دست گرفته بودم مشغولم کرد. دیگر برای دیدن دوستم دیر شده بود. مانتو سبز روشنم را پوشیدم. با مانتو سبزم مثل جوانه های بهاری شدم. هوا خوب بود. آن قدر خوب که من را می کشاند تو خیابون. با مانتو سبزم تو خیابون ها جوانه می زنم. دلم یک اتفاق می خواهد؛ اتفاقی که یک جوانه نورسیده را شکوفا کند. هی فکر می کنم کجا واسه جوانه زدن خوب است؟
ـ من همیشه دلم می خواسته درخت باشم. شاید چون از دویدن خسته ام. از دویدن و نرسیدن. از این که زمین در اطراف تو شخم می خورد، از این رو به آن رو می شود، و تو و به جای آن که در دهان این حادثه باشی، می دوی. دیوانه وار می دوی و در حالی که چشم هایت از هجوم سرگردانی و غصه گود افتاده، فکر می کنی پس کجاست؟ چیست آن دیگری که تو باید به او برسی؟
ـ پل، زیر آفتاب ولرم زمستان خوابیده، آن طرف پنجره باز تحریریه. پل، پشت پنجره نیمه باز، با قوسی نرم دراز کشیده آن طرف. من این طرف، با قوسی نرم، لم داده ام روی صندلی تحریریه. پل، ساکت، من ساکت. ماشین ها تند تند رویش ویراژ می دهند. فکر ها تند تند درونم ویراژ می دهند. پل، با آن ابهام همیشگی اش، خط می کشد روی فکرهایم. ذهنم را مال خودش می کند. دلم می خواهد گریه کنم. ولی جلوی بچه های تحریریه بغضم را می خورم. این یک جور شیفتگی است به ابهامی که زیر پوسته ی چیزها خوابیده.
ـ خانم ها! آقایان! من توی کتاب ها و فیلم ها زندگی می کنم. من با کتاب ها و فیلم ها زندگی می کنم و از انتخابم راضی ام. من از واقعیت متنفرم. بهتر است بگویم آدم واقع بینی نیستم. به قول سالینجر - که یکی از همین دیوانه های واقعیت گریز است- از این مزخرفی که اسمش واقعیت است، همان یک نسخه ای که وجود دارد کافی است. من می خواهم نسخه ی دیگری را امتحان کنم. وقتی توی آن نوبری که بهش می گویند واقعیت، همه مان داریم به هم دروغ می گوییم، وقتی توی این واقعیت عزیز بی نقاب، مردم همان طور که دارند به تو سلام می کنند، در ذهن شان طناب دارت را می بافند، من ترجیح می دهم توی کتاب ها و فیلم ها زندگی کنم.
ـ مدت ها بود که در اطراف من کسی به چیزی شیفته نمی شد. مدت ها بود در اطراف من کسی اهل غلظت نبود. اهل این که عضلاتش را شل کند و خودش را بی محابا دست چیزی یا کسی بسپارد. قاتی شود با چیزی؛ خودش را به دست سرنوشتی که با کسی دارد بسپارد، بدون این که مرتب بخواهد نقشه بکشد. مدت هاست همه فاصله ی ایمنی را با همه چیز حفظ می کنند. مدت ها بود که من هم همین کار را می کردم...
نوشتن کار سختی است، مثل کوه کندن تقریبا". مخصوصا" اگر کلی حرف داشته باشی و ندانی چه جوری می خواهی بنویسیش. اول فکر کردم بیایم راجع به کامنت های پست قبلم چند تا توضیح بنویسم، بعد دیدم شاید بهتر باشد جذابیت ناشناس بودن شکسته نشود. دوباره فکر کردم در ادامه یادداشت قبل، پست «سرگردانی 2» را بنویسم، دیدم توی دو هفته گذشته زندگی بدجوری برایم نقش پیدا کرده؛ صبح تا شب دارم کارهایم را سر و سامان می دهم، اماهنوز کار نکرده هست. بعد باز هم داشتم فکر می کردم که نگاهم افتاد به یک متن سینمایی. نوشته بود: «دکتر ژیواگو را با بیست هزار دلار هم می شود ساخت، فقط کیفیت اش فرق می کند.» دکتر ژیواگو را با 12 میلیون دلار ساختند و یکی از منتقدهای سرشناس نوشته بود: «اگر به ادگار اولمر (یک کارگردان بی نام و نشان نمی دانم کجایی) سه سال فرصت و 12 میلیون دلار می دادند، بیست تا فیلم می ساخت که مسلما" تعدادی از آنها جالب تر و جذابتر از دکتر ژیواگو بودند.»
گیر قضیه همین جاست دیگر، این آزاد بودن برای انجام هرکاری؛ همین که در این وبلاگ باز است تا هرچی دلت خواست تویش بنویسی. این آزاد باش، همان قدر که وسوسه کننده است، آزار می دهد. مثل خانه ی مجردی است، پراز لذت ریخت و پاش و پر از دلتنگی کسی که بپرسد: «خرت به چند؟» این هم یک حرف گنده ی دیگر که نمی شود سر و ته اش را همین جا جمع کرد... اصلا" مخم دارد از سیال بودن می پکد؛ از آزادی برای نوک زدن به هر فکری که ته هیچ کدام شان دست آویزی برایم نیست. اصلا" نوشتن کار سختی است، مثل کوه کندن تقریبا".

تو بوی روزهای نیامده می دهی. تویی که آخر معلوم نیست قرار است در کجا قرار بگیری. قرار است نویسنده شوی یا روزنامه نگار یا کارگردان یا معلوم نیست چی. کف زندگی تو لیز است و تو مرتب روی نقش های مختلف لیز می خوری. فقط لیز می خوری و خودت هم نمی دانی بلاخره می خواهی توی کدام قلاب گیر بیافتی. این که دستت به هیچ جا بند نباشد، این که هیچ جا و هیچ کار و هیچ کس بهت حس امنیت ندهد زجرآوراست. این که مرتب بگردی ولی خودت هم ندانی دقیقا" دنبال چی هستی. ندانی چرا دنیای به این بزرگی تو را گیر نمی اندازد؟ چرا توی دنیای به این بزرگی برایت یک نقش پیدا نمی شود؟ می دانی؟ شاید آن دیالوگ فیلم «big fish» برایت جواب خوبی باشد. شاید «تو زیاد بزرگ نیستی، دنیا خیلی کوچیکه».
کافه ی قشنگی بود، آن قدر قشنگ که دلم بخواهد با دوستم ساعت ها بنشینم. فکر کنم. به صندلی های حصیری اش نگاه کنم و به میمیک آدم های دور میزهای گرد. آن قدر خوب بود که من دیگر نتوانم به آن کافه بروم. توی همان کافه موسیقی ای پخش می شد که قبل ترها مرتب گوش می کردمش. با آن قطعه موزیک شعر نوشته بودم؛ داستان نوشته بودم. نتوانستم تحملش کنم. رفتم به کافه دار گفتم این قطعه را دوباره پخش نکنند. گفتم «آدمی ندیدید که از بس از چیزی خوشش بیاید، نتواند تحملش کند؟»
من از این جزیره های کوچک خوشبختی، باز هم دارم توی زندگی ام. یک لیوان ماگ دارم که دیگر هیچ وقت دوباره نتوانستم از آن استفاده کنم. یک پارک کوچک دارم که هیچوقت نتوانستم دوباره بروم آن جا. من پله های پهن جلوی یک پاساژ را می شناسم که دیگر هیچ وقت نتوانستم بی خیال از جلویش رد شوم. دلم می خواهد جزیره های کوچک خوشبختی ام بکر بمانند و این اصلا" خوب نیست. این که برای خودت جاها و چیزهایی را داشته باشی که به خاطر سنگینی بار خاطره ها، نتوانی تحمل شان کنی اصلا" خوب نیست. برای همین است که مدت هاست می ترسم از این که برایم موقعیتی پیش بیاد که توی آن زیادی بهم خوش بگذرد. از موقعیت های ناب می ترسم. مکان ها و چیزها را تکراری می خواهم، دستمالی شده. همه آدم ها از چیزی دوری می کنند که از آن نفرت دارند. ولی من چیزهایی توی زندگیم دارم که این قدر خوب بودند که نمی خواهم دیگر تکرار بشوند. نه این که نخواهم، دیگر تکرار نمی شوند. همان حس با همان فراکانس اش، با همان نویی اش دوباره تکرار نمی شود، و این مرا آزار می دهد. دوباره تکرار نمی شوند و بی خود زور می زنیم اگر بخواهیم تکرارشان کنیم.
ما آدم ها موجودات متوسط الحالی هستیم. دست و پا زدن توی اندازه های متوسط بد منجلابی است؛ این که از صبح تا شب، هر کاری بکنی، باز کسانی هستند که از تو بهتر و باهوش تر باشند. این که مجبور باشی در همین قد و قواره های انسانی بپلکی، با خواسته هایی که سر و ته اش را بزنی، مشابه خواسته های بغل دستی ات است. هیچ درشتی و ریزی خاصی نمی شود به هم زد. می شود در رشته ای، کاری، چیزی قهرمان شد. اما این هم جزء تقدیر متوسط آدم هاست. اگر هم بعد عمری بیایی کاری بکنی که دیگری نتوانسته بکند، باز دردی را دوا نمی کند. باز دیگرانی از راه می رسند و کار انحصاری تو را از چنگت در می آورند. آن وقت است که تو هم می شوی یکی از آن ها. گیرم یکی از بین «اولین ها» باشی، این هم یکی دیگر از محدودیت های بشری و در بشرها بودن است.
بی خودی هم نمی شود به این در و آن در زد. زندگی خالی تراز این حرف هاست. از درد متوسط بودن، حتی با فکر و خیال خود کشی هم نمی توانی خلاص شوی. این که آدم نمی تواند در بالاترین نقطه باشد، درست عین این است که نمی تواند در پایین ترین نقطه باشد. آدم به طرز رقت باری همین وسط ها می لولد.

فیلم کنعان، آخرین ساخته مانی حقیقی، در مقابل بقیه فیلم های ایرانی چیزهای خوبی برای تعریف دارد. یکی از مهم ترین دلایلی که باعث شد از آن لذت ببرم، سرنوشت باز شخصیت های فیلم است؛ و این که به طور حتم نمی توانی مشخص کنی که چرا مینا (ترانه علیدوستی) دست به فلان کار زد یا نزد. این درست همان چیزی است که در مورد آدم های توی زندگی واقعی اتفاق می افتد و نمی شود در موردش حکم صادر کرد؛ نمی شود برایش استدلال های زنگ زده آورد. نمی شود تغییر جهت ها و تصمیم گیری ها را داخل فرمول های از پیش تعین شده حل کرد.
به داستان کنعان که فکر می کنی، نمی توانی به طور حتم بگویی مینا چرا می خواهد از شوهرش مرتضی (محمد رضا فروتن) طلاق بگیرد؟ آیا گرفتار عشق به علی ( بهرام رادان) شده؟ آیا مسئله خیانت مینا وعلی در میان است؟ آیا مینا بین شوهرش و علی سرگردان است؟ آیا دیگر محبتی نسبت به شوهرش احساس نمی کند و از همان دوران دانشجویی درگیر یک عشق قدیمی به علی شده؟ یا که اصلا" درگیری عشقی ندارد و دلش می خواهد با سفر به خارج و ادامه تحصیل برای زندگی خالی اش عشقی ایجاد کند، دست آویزی که به خاطر آن به زندگی امیدوار باشد؟ هیچ کدام این سؤال ها را نمی شود به طور قطع روشن کرد. به نظرم این که نتوانی یک کاراکتر را در چند جمله تعریف کنی و دلایل تصمیماتش را یکی یکی بشماری و بگویی چرا زن این فیلم این قدر حالش بد است، یک مزیت برای آن کاراکتر است. چرا که این یعنی شخصیت داستان یا فیلم عمق دارد و مخاطب فرصت این را دارد که در لایه های پنهان آن گم شود، چیزی که در مورد شخصیت های سری دوزی شده و معلوم الحال بیشتر فیلم های ایرانی اتفاق نمی افتد.

می گویند نمی شود لیستی از نمایشنامه نویسان بزرگ قرن بیستم تهیه کرد و بی خیال تنسی ویلیامز شد. هرچه باشد دو بار جایزه ی درام پولیتزر را برده؛ یک بار در سال 1948 برای «اتوبوسی به نام هوس» و یک بار، 7 سال بعد برای «گربه روی شیروانی داغ». حلقه منتقدان نیویورک هم برای «باغ وحش شیشه ای» و «شب ایگوانا» بهش جایزه داده اند. بعضی از جملات استاد را داشته باشید:
- مجبوریم به هم بی اعتماد باشیم. این تنها دفاع ممکن در مقابل خیانت است.
- برای رفتن، زمانی هست، حتی اگر جایی برای رسیدن نباشد.
- همیشه با شخصیت هایی که که روی لبه سقوط قدم برمی دارند، از زندگی هراسان اند و محتاج کس دیگری هستند، راحت تر همذات پنداری کرده ام. قدرتمندان واقعی همین آدم های به ظاهر شکننده اند.
- وقتی این همه آدم، صادقانه تنها هستند، به تنهایی تنها بودن، بی هیچ عذری خودخواهانه است.
- سفر کنید. بکوشید سفر کنید... چیزی وجود ندارد!
- زندگی حافظه است، غیراز لحظه حال که آن قدر سریع می گذرد که دشوار بتوان آن را دریافت.
- برنامه ریزی برای موفقیت حاصلی ندارد. موفقیت خجالتی است؛ اگر منتظرش باشید، آفتابی نمی شود.
- زمان، طولانی ترین مسیر بین دو نقطه است.
- موفقیت و شکست به یک اندازه فاجعه بارند.
- بدون پول، جوانی ممکن است، اما پیری نه.
- چشم به راه روزی که دیگر رنج نکشی نباش. چون وقتی که برسی، می فهمی که مرده ای.
- ما همه ساکنان خانه ای در حال سوختنیم. بی هیچ آتش نشانی که بتوان خبرش کرد یا راهی که بشود از آن بیرون رفت. فقط پنجره ای هست بالای پله ها که وقتی خانه همراه با ما می سوزد، می توان از آن بیرون را نگاه کرد.