تبليغاتX
گاربینو | Garbino
پازل

 

 

پلکسی گلاس، خود تراش با تیغ، باطری نیم قلمی، قیچی سلمونی، یه مشت کارت اینترنت مصرف شده، چسب دوقلو، کاربین، ناخن گیر کوچک، جعبه قرمز کوچک برای پول خرد، انگشترعقیق، تراش فلزی، کتاب نخستین فیلسوفان یونان، اطلس جاده ای ایران، زنبیل دوخت و دوز، بسته پنبه استریل، خمیر دندان، نقشه تهران، داروی دفع سنگ کلیه، یه بسته جوراب ساق کوتاه زنانه، نقشه امارات، ماشین حساب، در توسترنان، توپ رومیزی تبلیغاتی، ویزای دوبی، فلاپی دیسک، چسب زخم، مدادی از پوسته درخت، رابط USB ، پوشه و کاور کاغذ A4، جای عود کله قندی، یه کیسه آجیل، آلبوم کارت ویزیت، جلد CD، کوزه گلی کوچک مراغه، یه جعبه قلمو، چسب نواری پهن، دفترچه یادداشت، جعبه خالی ذره بین، مام صابونی، جعبه ادکلن، شانه چوبی، پالت کوچک رنگ، یه بسته ماژیک رنگی کیوکالر ، دست بند کنسرت راجر واترز، تخته شاستی، کیسه نایلون خالی، دوهفته نامه اخبار و فلسفه، نامه مامان: «برنج را با شعله کم روی دم کنی بگذار تا دم بکشد و بعد از چند دقیقه کنار بگذار تا ته دیگش راحت جدا شود. کوکو را توی ماکروفر بگذار تا گرم شود. ماست هم داخل یخچال است.»

همه شون رو از کمد می ریزم بیرون. مثل آشفتگی زندگی می مونن. مثل بی ربطی دنیای قدیم و دنیای مدرن.

پ.ن:

نقاشی از wassily kandinsky / به سبک انتزاعی

[21:58] [شنبه 15 تیر1387]
[2:48] [پنجشنبه 13 تیر1387]

 

 

فعل هاي زندگي از كجا عوض مي شوند؟

كي «رسيدن» به «ماندن» تبديل مي شود؟

و «به دست آوردن» به «ازدست ندادن»؟

کی این کشتی سرگردانی به ساحلی پهلو می گیرد؟

شايد ربطي به ترس دارد؛ به زمان شايد؛ لابد بي تاثير نيست.

اما حتما" چيزنزديك تري بايد باشد.

[21:57] [شنبه 8 تیر1387]
قفل

 

 

تلگراف خانه دوراست  نقطه

کلیدهای مان را گم کرده ام  نقطه

کلیدهای زاپاس را کجا گذاشته بودیم  علامت سؤال

[3:18] [پنجشنبه 6 تیر1387]

 

 

آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز

در برکه های آیینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام ، اینک به سحر عشق

در برکه های آیینه راهی به من بجو.

 


 شعر از احمد شاملو / با صدای سهیل نفیسی

[18:7] [سه شنبه 4 تیر1387]

 

 

مگس بی چاره که بی هوا از پنجره های باز رفته تو اتوبوس در حال حرکت، نمی دونه با چه سرعتی داره از خونه شون دور می شه.

[21:38] [شنبه 1 تیر1387]

  

 

یه روز بیدار می شی و می ری ساز زدن یاد می گیری. یه روز بیدار می شی و دوباره میری ورزش، شاید بزنی به دل کوه. یه روز صبح بیدار می شی و می بینی باز چیزی داری که به خاطرش دلت بخواد از تخت بیای پایین؛ یه روز که باز دلت بخواد کسی باشی. یه روز بیدار می شی و می بینی زنده ای.

[2:28] [یکشنبه 26 خرداد1387]

 

 

در میان علف هایی که

علت و معلول را پوشانده

کسی باید دراز بکشد

با ساقه ی گندم میان دندان

و به ابرها نگاه کند.

پ.ن:

پاراگراف آخر شعر« پایان و آغاز» / از کتاب «آدم ها روی پل»/ ویسواوا شیمبورسکا * ـ  برنده ی نوبل ادبی ۱۹۹۶/ نشر مرکز

* Wislawa Szymborska 


ادامه‌‌ی مطلب
[2:18] [دوشنبه 20 خرداد1387]

  

 

می خوای ماهی بگیری، با گوشواره هات؟

پ.ن:

عکس از «محبی»

[18:38] [شنبه 11 خرداد1387]

 

 

امشب دختره مانتو و شال سفید پوشیده بود و بیشتر از شب های دیگه می تونستم از تو ماشین ببینمش. دیگه امشب کاملا" معلوم بود که روی لب هم مکث می کنن. نمی دونم امروز کجا برده بودش که این قدر شاد بود. شاید هم این یکی شون رو بیشتراز بقیه دوست داشت، اون قدر بیشتر از بقیه شون که وقتی می خواست ازماشین پیاده بشه کیف سفیدش رو از پنجره صندلی بغل دسته راننده پرت کرد روی کاپوت ماشین و خودش جست زد روی پاهای پسره. پشت فرمون ماشین بغلش کرد. پسره هنوز داشت با نگاه، حرکات دختره رو دنبال می کرد که درماشین بسته شد. پسره هنوز با نگاه دنبالش بود که دختره پیچید توی کوچه پشتی. هیچ شبی جلوی خونه شون پیاده نمی شد.

[3:48] [چهارشنبه 8 خرداد1387]