
یکی لم داد به میز، یا کمی هولش داد به جلو. پایه های فلزیش لق خورد. قابش ازهم جدا شد و خورده شیشه های دودی رنگ ، کف پارکت های دفتر مجله پخش شدند. میز شیشه ای شکست وهمراهش اون چیز مزمنی هم که دو سه هفته ای می شد توی سینه ام چسبیده بود، خورد شد و ازهم پاشید. اون چیز مزمنی که روز به روز بیشتر ته وجودم سنگینی می کرد. یک وزنهء بزرگ از جنس رکود و افسردگی که هیچ چیز و هیچ کس سبکش نکرده بود، شکست، و به قطعه های کوچک تر تبدیل شد.
ضلع جنوب غربی دفتر مجله يه پنجره هست كه دورنماي خوبي از شهر داره. هنوز برج هاي بلند، محدوده ديدت رو كم نكردند. هنوز مي شه. خونه ها رو از بالا ديد؛ و چراغ ها رو كه از سر شب روشن و روشن تر مي شن. از اون بالا، از طبقه ششم، مي شه آسمون رو ديد و يه دفعه برگشت و ديد كه هر كدوم بچه هاي مجله مثل هميشه پشت ميزهاشون نشستن و مثل هميشه سرشون به كارهاشون گرمه.
ضلع غربي دفتر مجله يه پنجره هست كه دورنماي خوبي داره. يه پنجره كوتاه كه مثل پنجره هاي قدي مجله، نه به ساختمان هاي روبه رويي ختم مي شه. و نه شيشه هاش رفلكسه كه از دم غروب، فقط خودت رو توش ببيني. يه پنجره كشويي كه مي شه بازش كرد. يه پنجره كه بر خلاف پنجره اتاقم، به اندازه كافي از زمين ارتفاع داره. يه پنجره در طبقه ششم، در جايي كه نمي ذاره از اون بالا آدم هاي توي خيابون رو شناسايي كنم. يه پنجره براي وقتايي كه حتي در و ديوارهاي مجله هم به چشمم تنگ ميآن. يه پنجره براي وقتايي كه مجله خلوته و كسي نيست كه از پشت سر نگاهم كنه. ايثار نيست كه ببينه زيادي خم مي شم. ببينه كه پاهام از روي زمين بلند مي شه. نمي خوام تا آخرعمرش نتونه اون صحنه رو فراموش كنه. مثل من كه اين روزها نمي تونم اون پنجره رو فراموش كنم.