تبليغاتX
گاربینو | Garbino

مثل یک لیموی پرآب

خداوند کمی فشارم می دهد

تا فقط شده با چند قطره ی تلخ یا شیرین

از کلمات یا شعرهایم

مزه آب لیوان تان عوض شود.

[mary] [دوشنبه 26 شهریور1386] [23:58]

 

شاخه خرمالوهای نارس

تا دم در حیاط خانه ما رسیده اند

خرمالوهای سبز

پشت درخانه در انتظارند تا فصل عوض شود

واولین کسی که در زد

مهمانش کنند

به صرف خرمالوهای نارنجی.

[mary] [یکشنبه 25 شهریور1386] [18:20]

 

ما از آبخوری های کنار هم

یک لحظه خم می شویم

و لبی تازه می کنیم.

ما آخرین قدم های مان

در یک لحظه به یک پله مشترک از پله های برقی می رسد.

ما همه مان به یک جا می رویم

خانه، سر کار، خرید

فقط این قطارهای سریع السیر هستند

که در مسیرهای مخالف

ازهم دورمان می کنند.

 

لطفا" از صندلی های روبه رویی قطار مترو

طوری نگاهم نکنید

که انگار

قاتل بالفطره ای را

به پای چوبه دار می برند.

 

من بی گناهم

من قطره های اشک کودکان تان هستم

که بین صندلی های قرمز سالن انتظار

و بین زنان غریبه ی سیاه پوش

یکدفعه بی دلیل

شاید فقط برای یک عروسک

یا یک تیله ی گم شده

می زنند زیر گریه

و یک باره، بهتان بند می کنند

که انگار

مهم ترین چیز زندگی شان را گم کرده اند.

 

[mary] [سه شنبه 20 شهریور1386] [20:30]

 

من روسپی نیستم

من فقط یک دختر خسته هستم

که زمان برگشتنش

از سر کار به خانه  

به دل تاریکی خورده.

 

من ژورنالیست نیستم

من فقط چیزهایی ساده می نویسم

که ناشی ازهجوم سیال مفاهیم

و رقص کلمات و تصاویراند.

 

من فرزند آرمانی خانواده ام نیستم

چرا که نه با دنیای باحساب و کتاب علت و معلولی

و نه با دنیای سانت زدن ارزشها واخلاقیات

سر و کاری دارم.

 

من آدم نیستم

یکی از آدم هایی که توی ازدحام پیاده روها

و روی پله های برقی

در رفت و آمدند.

 

یکی از آدم هایی که یک باره

با فشار

از بین درهای قطار مترو می ریزند بیرون

یکی از آدم هایی که توی خیایان ها

دنبال تاکسی اند

تا با تأخیر

به زندگی های سری دوزی شده شان برسند.

 

من چیزی ام که حتی

به درستی معلوم نیست

چی هست و چی نیست

فرضیه ای که به اثبات نرسیده

معشوقه ای که به رؤیاها پیوسته

دعایی که مستجاب نشده.

 

شاید عنصری ناشناخته درخانه های آخر جدول مندلیف

شاید سیاره ای نامعلوم، در دل کهکشانی دورافتاده

شاید توده ی گلی روی چرخ کارگاه سفالگری

و یا حجمی از رنگ

که روی پالت یک نقاش

ماسیده و خشک شده

و هیچ وقت

توی هیچ تابلویی

 به اثری چشم گیر تبدیل نخواهد شد.

[mary] [یکشنبه 18 شهریور1386] [20:8]

 

پایان یک روز کاری ملال آور

سراشیبی تند جردن رو به پایین

و قدم هایی خواسته ناخواسته رو به جلو

توی پیاده رویی باریک

موازی با ردیف درخت هایی قطور

و درختی که سال هاست

با خمیدگی هیبتش، خطی کشیده به راه موازی

و درختی که سال هاست

با انحرافی خواسته نا خواسته به سمت مسیر عبورآدم ها،

با دردی همیشگی از کج بودن،

بی اختیار، دربین بازوانم

درون آغوش بازم

آرام می گیرد.

[mary] [یکشنبه 11 شهریور1386] [12:40]

 

از ابرهای تو در تو

بارانی که می بارد و نمی بارد

از چراغ هایی که روشنند و خاموشند

از روزهای معمولی و روزهای تعطیل

ازسینما ها  و گالری ها و کلاس هایی که باز و بسته می شوند

از جملاتی که می نویسم و نمی نویسم

طرح هایی که می زنم و نمی زنم

و سوژه هایی که خدا  در سبدم می گذارد

از تماشای سریع عکس و تیتر روزنامه ها

و ساختمان بلندی که دلم نمی خواهد غروب ها از آن به خانه برگردم

از آدم های جدیدی که روی صحنه زندگی ام در حرکتند

و آدم هایی که سوهان روحمند

از محدوده اختیارم

و تصمیم هایی که می گیرم و برایم می گیرند

از روز تولد تیم برتون

و روز مرگ نیچه

من،

دوباره متولد می شوم و نمی شوم،

دوباره،

می شوم و نمی شوم...

[mary] [شنبه 3 شهریور1386] [0:0]

هر دو

چشم در چشم

مات به هم

هر کدام منتظر عکس العمل دیگری!

[mary] [پنجشنبه 1 شهریور1386] [0:5]