
راننده حرف نمي زند، حتي اگر از او چيزي بپرسي. بي آنكه سر بگرداند دستش را مي آورد عقب تا پول را كف آن بگذاري. اخم تند روی ابروهایش ازتوی آینه معلوم است. مسافرها ساكت و بي حركت نشسته اند و نگاه ها همه مات و بي حالت خيره اند به خیابان. درعمق مردمك ها هيچ چيز نيست. انگار تنها چيز زنده اي كه هست عروسك موبلندي است كه لبخند زنان كنار آينه تاب مي خورد.
نمی دانم این نظریه آقای دکتر تا چند سال دیگر ممکن است در جامعه ما همه گیر شود، اما می دانم شاهد مثالش ما هستیم. ما که یک گارد زمخت می زنیم روی برخوردهای مان. یک میمیک یخ زده و دو تا چشم خالی می چسبانیم روی صورت مان و فکر می کنیم همه موقعیت های عاطفی را توی همان چند سکانس نصفه نیمه و زودگذر قبلی زندگی کرده ایم.
نمونه عینی اش ما هستیم، ما که می ترسیم بگوییم «عشق»، می گوییم «یک رابطه خاص». ما، مایی که نمی گوییم «خاطره»، می گوییم «تجربه». مایی که ناباور شده ایم. دیگر هیچ چیز سر شوق نمی آوردمان. هیچ چیز برای مان تازه نیست؛ نو نیست. فکر می کنیم روزگار قبلا" همه چیز را یک جا بهمان داده و یک جا ازمان گرفته. مایی که فکر می کنیم در ادامه زندگی چیزی برای به دست آوردن و از دست دادن نداریم و این تنها ارواح سرگردان مان اند که توی ساختمان ها و خیابان ها می پلکند.
نمونه عینی اش ماییم، ما که نمی گوییم «فیلم»، می گوییم «موقعیت». حرف نمی زنیم. فقط دیالو گ یا مونولوگ می گوییم؛ و اگر کسی بخواهد به آن فیلم نامه کذایی قبلی نزدیک شود، زود کات می دهیم. اگرحال مان خوب نباشد، طرف را از گروه حذف می کنیم؛ و همه لوکیشن های جدید را به یاد همان قبلی ها کارگردانی می کنیم. ما، مایی که هی داریم توی یک یا چند سکانس سوخته درجا می زنیم. مایی که به یک نفر نیاز داریم که بیدارمان کند. یک نفر که توی یک روز خیلی معمولی، و توی یک بحث کاملا" اتفاقی، بیدارمان کند، و همه تیرهایش را صاف بزند توی خال.
ما دوتا دخترهم سنیم که هر وقت می ریم هفت تیر این اتفاق می افته. ما از تو پیاده رو یا از وسط خیابون هفت تیر داریم می ریم. ما از پایین هفت تیر به بالا یا از بالا به پایین داریم می ریم. ما تو یه روز خیلی معمولی، از سر کار یا کلاس داریم می ریم. همین موقع هاست که من می گم: «ببین دوستم!»
ولی دوستم حواسش نیست. فقط من می بینم که تموم خیابون رو آب می گیره؛ بی هیچ صدایی، هیچ فریادی، هیچ باد و بارونی؛ آب همه جا رو می گیره و یواش یواش می یاد بالا؛ مثل آب پشت سد، آبی- نیلی، بدون موج، آروم می یاد بالا. ما تا اون موقع، روی پل عابر پیاده وسط خیابون نشستیم، کفش و جورابامون رو دراوردیم، و دریاچه آبی- نیلی زیر پاهامون، توی آفتاب دراز کشیده.
بعضی وقت ها هم زنه و هم مرده جفت شون تو آشپزخونه هستن وهی این طرف و اون طرف می رن. یکی از سرآشپزخونه می ره ته و اون یکی از ته می ره سر. بعد یه دفه هر دوشون روبه روی اجاق گاز به هم می رسن و چند لحظه هیچ حرکتی نمی کنن... و زنه آروم روی پنجه های پاش بلند می شه.
پسر 14 ساله ای که این روزها تعطیلات مدرسشه، کلی وقت داره تا از پنجره بالایی آپارتمان این دو تا زن و شوهر طبقه پایینی رو دید بزنه. پسره هنوز صورت هاشون رو ندیده؛ زن و شوهره براش فقط دو جفت پا هستن.
هیچ وقت نتوانستم پایان این داستان را فراموش کنم. داستان را حدود چهارسال پيش دوستي ترجمه كرده بود، و داده بود به من تا بخوانم و نظر بدهم. اسم داستان «دست مصنوعي» است داستان دختري كه يك روز مي رود كتابخانه و به طور اتفاقي دوست پسر سابقش را مي بيند؛ و از همان جا خاطره هاي قبل ازدواجش را به یاد می آورد. از اصل داستان تصويرهايي تكه پاره يادم است، ولي پايانش راخوب به یاد می آورم. دختر با شوهرش خوابيده و داستان با اين جمله ها تمام مي شود:
« اگرهيچ وقت هم ديگر را نديده بودند، چه مي شد؟
از اين فكرعضلاتش سفت شد. چون به نظر مي رسيد همه چيز براساس تصادف تعيين مي شود؛ تصادف هايي كه گاه نامحتمل اند و دورازذهن. انتخاب به ظاهركم ارزش واتفاقي. آن وقت آيا فرزندهاي ديگري، شوهر ديگري، و زندگي ديگري نداشتم؟ هر باركه به جاي رفتن به يك راه، راه ديگري بر مي گزيد، چقدر آدم كه تا ابد آدم هاي ديگري مي شدند، وچقدر آدم كه اصلا" به وجود نمي آمدند. قطعا" اگرهمه چيز تا اين حد تصادفي بود، پس ديگر نمي توانست مسوؤل چيزي باشد؟
و او باز، ضربان گزينه هاي ديگر، و زندگي هاي ديگري را زير پوستش حس مي كرد. پشت سرش، گذشته، مثل رعدي هولناك ترك مي خورد. تا بي نهايت، بعد ديگر هيچ نبود، هيچ.»
یک درآوردی و گذاشتی روی تپه. بعد هم رفتی تو و در را پشت سرت بستی. این را که بعدا" چه اتفاقی افتاد کسی نمی داند. چون در فقط مال تو بود و بس. وقتی هم صدای فریادت را شنیدند هیچ کس نتوانست کاری بکند.
برخورد از نوع اول:
- مردم رو فراری می ده، قبل از این که ترکش کنند؛ این یه مکانیزم دفاعی است./ «دیالوگی از فیلم good will honting»
برخورد از نوع دوم:
- امیدوارم چیزی رو که می خوای پیدا کنی. من همیشه چیزی رو که می خوام پیدا می کنم، فقط وقتی پیداش کردم دیگه نمی خوامش. / «از رمان خداحافظی طولانی - ریموند چندلر»
فيلتر كردن؛ اين كاري است كه از صبح تا شب داريم با خودمان مي كنيم، تا شخصيت مان را جلوي ديگران آن طوري نشان بدهيم كه منافع مان ايجاب مي كند. مدتهاست به هر طرف که نگاه می کنم، همه دارند همین کار را می کنند؛ مجری های خنک، توی تلویزیون، سیاستمدارها پشت تریبون، عاشق و معشوق ها جلوی هم، دخترو پسرها توی مجالس خواستگاری، کارمندها در حضور رئیس و ...
شاخصه هاي خوب و موقعيت هاي به ظاهر افتخار آميزمان را مثل بعضي ميوه فروش ها كه محصولات رسيده و نوبرشان را روي جعبه ها را مي چينند، در معرض ديد عموم مي گذاريم تا آن ريزها و كال ها و پلاسيده ها ، همان زير بمانند؛ تا فراموششان كنيم. ولي من نمی دانم وقتي داشتيم خصيصه هاي خودمان را با دست خودمان سوا مي كرديم، و يك شخصيت آرماني مي ساختيم، جسارت مان چي شد؟ يادت هست جسارتت را كجا جا گذاشتي؟ جسارتي كه آدم احتياج دارد براي اينكه خودش را واقعي نشان بدهد و صادقانه حرف بزند. شايد دورو برت شلوغ بود. توي سردرگمي اين ازدحامي كه زندگي ات را گرفته، جايش گذاشتي. توي محاسبه پيچيده ي جواب دادن به سوالات : "چي گيرت مي آيد؟"، "ديگران درباره ات چه فكري مي كنند؟" ، "توي تعلل و ترديد انتخاب موقعيت ها؟" فكر كنم يك همچين جاهايي بود كه صداقت و شفافيت راهش را گرفت و از ما جدا شد؛ و از آن به بعد، شاید فقط توی فیلم ها و داستان ها و باقی آثار هنرمندان بزرگ، می توانستیم «واقعیت» را همان طوری که هست ببینیم.
هنوزاثر حس های قبلی در روح شان ته نشین نشده که یک کتاب تازه دست می گیرند؛ البته اگراثری و حسی برای شان وجود داشته باشد و هدف شان فقط درو کردن سوژه های به روز فرهنگی نباشد. هر بار که توی بازار، تب یک فیلم یا کتابی بالا می گیرد و اسم اش دهان به دهان می چرخد، دچار این تناقض می شوم که من الان چقدرلازم است به نسبت این بازار به روز باشم؟
برای من سخت است که هر هفته و هر ماه در هاون احساساتم چیزهای جدیدی بکوبم. مشکل دارم با چیزهایی که یک باره همه چشم بسته به سمت شان خیز بر می دارند. نمی توانم این جمله قدیمی یونانی ها را نادیده بگیرم که می گویند: «جایی که همه مثل هم فکر می کنند، کسی فکر نمی کند.»
قلب ها ی مان رمیده، قلب ها ی مان شکسته اند
اما ارواح خانه های مان برجا مانده اند
و چشم های شبح وار و حسرت های تهی
دردی نا گفته را
از دوستی به دوستی، به یادگار می سپارند.
آه روزهای کلاغی، روزهای سیاه کلاغی اندوه
در منقار تیز و سیاه تان بیاورید
نشانی از سرزمین دور فردا (۱)
برگی از سبز سپیده دمان، یا برشی پرتقالی رنگ
شناور در صفی تاریک، با غارغاری ابدی...
حتی به درگاه پروردگار نمی نالیم
گرفتار در زنجیر، و نحیف تر از آن که بترسیم.
آه روزهای کلاغی، روزهای کلاغی اندوه
آیا هرگز نوری گرم بر ما خواهد تابید؟
آیا از کوهساران روشن فردا
نوری بر این دشت سوگوار خواهد تابید؟
پ.ن:
* شعر از سیدنی لانی یر
(۱) نوح نبی قبل از این که کبوتری را از کشتی اش پرواز بدهد، کلاغی را برای یافتن زمینی خارج از آب روانه می کند. اما کلاغ هیچ وقت باز نمی گردد.
بالا می رود قایق
پایین می آید قایق
بالا می رود قا...
پایین می آید ...یق
قا...
... یق
بالا
پایین...
پایین...
یک متر به دریای جنوب شهربازی نزدیک می شوم.
یک متر از دریای جنوب شهربازی دور می شوم.
یک متر به دریای جنوب شهربازی نزدیک می شوم.
یک متر از دریای جنوب شهربازی دور می شوم.
...