
خطوط كف دستت مي گويند گمشده اي داري. وضعت خوب است. دوباره يك كاره تازه دست گرفته اي. پول، ماشين، شركت، رفت و آمدهاي تازه، آدم هاي تازه... ؛ با اعتماد به نفسي كه داري ، همه چیزت جور مي شود. نفر اول مي شوي. درست هماني كه هميشه مي خواهي. ولي چند زمان ديگر، همه اين ها از چشمت مي افتد. بله، درست است بند انگشت ها، حلقه ونوسی، اين خطوط كج و كوله، همه همین را می گویند. مي افتي دنبال گمشده ات. مثل دیوانه ها!
زیبا شناسی که مشهورترین ملاک ارزیابی است، تعاریف گنگ و مبهمی دارد. در سال 1750 «بومگارتن» علمی را به نام زیباشناسی پایه گذاری کرد تا بحث های شفاف تری در مورد ماهیت زیبایی انجام دهد. نظراتی که زیبایی را به لذت طلبی آدم ها، حواس پنج گانه و یا عقاید مذهبی شان مربوط می کرد. این مباحث و قوانینی مثل نسبت طلایی، قرار بود قوه ی تشخیص زیبایی را از ناخود آگاه آدم ها بیرون بکشد و به گونه ای مستقل و موجه جلوه بدهد. به نظر می رسد امروزه خیلی از منتقدها هم موقع مواجهه با یک اثر هنری، همین کار را می کنند. آنها اثر هنری را در فرمول قوانین زیبا شناسانه و معیارهای جامعه شناسی یا نظریات روانشناسی می چینند و با این کار می خواهند هویت اثر هنری را تعریف کنند و هویت فرمول پذیری به آن بدهند. آنها نشانه ها و نمادها را از درون یک اثر هنری بیرون می کشند و دست به تأویل اثر می زنند. در واقع منتقدها یا مفسران این طور در نظر می گیرند که هر اثر هنری از دو حوزه ی زیر ساخت و رو ساخت تشکیل شده و مرتب در تلاشند تا فراتر از چیزهایی که در رویه ی یک اثر می بینیم، لایه های زیر ساختی آن را بیرون بکشند. اسکار وایلد چنین کاری را با این جمله اش نفی می کند و می گوید: «فقط آدم های سطحی اند که از روی ظاهر قضاوت نمی کنند.» پس در این جا این سؤال پیش می آید که روش مواجهه ی درست با یک اثر هنری چیست؟ «سوزان سانتاگ» در مقاله ی جنجال بر انگیز «علیه تفسیر»* که در سال 1969 می نویسد ما را در معرض این سؤال قرار می دهد و نقد و تفسیر اثر هنری را به چالش می کشد. سانتاگ بحث فوق را مطرح می کند و درآخر این طور نتیجه می گیرد که «به جای هرمنوتیکز(علم تفسیر) به اروتیکز نیازمندیم.» می توانیم در ادامه ی این حرف سانتاگ بگوییم که باید یک «مواجهه ی همدلانه» با آثارهنری داشت. به این معنی که یک اثر هنری را ببینیم ، بشنویم، حس کنیم، و سعی کنیم در مقابل اثر، خودمان را از حکم ها و پیش فرض ها خالی کنیم و به آنی که هنرمند به آن رسیده نزدیک بشویم.
* متن کامل این مقاله را می توانید در کتاب «دیالکتیک نقد» که به وسیله «مسعود فراستی» جمع آوری شده بخوانید.
( این یادداشت تحت تأثیر یک جلسه بحث گروهی درباره مقاله ی «علیه تفسیر» سوزان سانتاگ نوشته شده.)
زن
نورای سه ساله یک کاری یاد گرفته. یاد گرفته که زنان چطوربا حرکت سر، موها را از روی صورت شان پس می زنند. حالا او هم این کار را انجام می دهد -همه عمر- و او هم یک زن شده.
(از کتاب آمریکا وجود ندارد/ پتر بیکسل)
مشاجره از نوع اسکارلتی
وقتی زن هفت تیر خالی رو تحویل پلیس می داد، گفت: «زندگی کردن توی آپارتمان تک خوابه در سن هوزه با مردی که داره ویولن زدن یاد می گیره، خیلی سخته.»
(از کتاب اتوبوس پیر/ ریچارد براتیگان)
تابلو
در شهر راستف- نا- دانو (Rastof-na-danou) و درخیابان سادوایا (Sadovaya)، روی سر در کارگاه سنگ قبر تراشی چنین تابلویی آویزان است: «استاد کارهای به یاد ماندنی»./ گزارش آ.چ
(از کتاب به سلامتی خانم ها/ آنتوان چخوف)
جیمز
بابا نوئل برای هدیه ی سال نو یه خرس عروسکی به جیمز داد. خب، از کجا باید می دونست سال گذشته یه خرس گنده ی واقعی به جیمز حمله کرده؟
( از کتاب مرگ وحشتناک پسرک صدفی/ تیم برتون)
در میهمانی
- عذر می خوام عالی جناب، اجازه می دین رد شم!
- شما اشتباه گرفتین. من «عالی جناب» نیستم.
- پس برا چی تو دهنه ی در ایستادین؟ برین کنار آقا...
(از کتاب به سلامتی خانم ها / آنتوان چخوف)
زن رنگ صورتش پريده بود. انگار هاله اي محو دورش كشيده باشند. ازخستگي بود. ازصبح تا حالا هرجا كه پاهاي كوچك دويده بودند، با آنها رفته بود. همه جا بودن گاهي خيلي سخت است. دست و پاهايش بي حس شده بودند. مثل اين كه ديگر مال خودش نبودند. كودك خواب را از بغلش گذاشت زمين. نگاهش كرد. چقدر دلش مي خواست اين موجود كوچك را بزرگ كند.
زن چقدر شبيه خداوند شده بود.
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی میهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار.
پ.ن:
برشی از شعر نیما یوشیج
قوطی نوشابه روی ماسه های آبدار تنهاست. فقط چند تا گوش ماهی آن دور و بر هستند. دریا آهسته دست می برد سمت قوطی. قوطی کمی می رود عقب. دریا قوطی را قل می دهد به پهلو. قوطی تلوتلو می خورد. دریا از سوراخ سر قوطی می رود تو. قوطی سنگین می شود. دریا... قوطی، قوطی... دریا... . حباب های ریز نفس قوطی بین لایه های کف روی موج گم می شود.
- با ده، بیست، سی، و شصت میلیون تومان، صاحب کارخانه کوچک، بزرگ، و متوسط با سود دهی فوق العاده شوید./ تولید لوله سبز وسفید
- درهر لهجه شیرین فارسی که هستید، می توانید فارسی را بدون غلط صحبت کنید. برای درست صحبت کردن کافی است با ما تماس بگیرید.
- پیک رضا/ به تعدادی موتور سوار گیلانی و غیر گیلانی با درآمد عالی نیارمندیم.
- فتو استودیو .../ عکس برداری با لباس های ملل مختلف جهان ...
- آکادمی هنرهای آشپزی کانادا/ آموزش آشپزی به دو زبان انگلیسی و فارسی، در محیطی آرام و دوستانه
- قابل توجه مشمولین نظام وظیفه/ سربازی
آیا شما مبتلا به یک بیماری هستید و نمی دانید مشمول معافیت پزشکی هستید؟
آیا شما دارای پدر، برادر یا خواهر بیمار بوده و نمی دانید مشمول معافیت کفالت جهت مراقبت از آنها می شوید یا نه؟
آیا می خواهید از سلامتی خودتان قبل از سربازی مطمئن شوید؟
معافیت پزشکی مشمولین نظام وظیفه عمومی می تواند مشاور شما دراین زمینه باشد.
- بادکنک آرایی و بالماسکه/ ما فقط در شادی های شما سهیم می باشیم./ کادوی شما داخل بادکنک/ زیباترین بسته بندی کادوی شما با بادکنک/ فروش و اجاره لباس های بالماسکه کودک و بزرگسال
- نوآوران شادی/ تولید، نصب و راه اندازی دستگاه های شهربازی/ با سابقه صادرات به کشورهای مختلف
- فروش استثنایی فیلم موبایل/ هر عدد 35 تومان ...
- 50 فیلم سینمایی در یک DVD (برای اولین بار) ...
- باشگاه ... / آموزش رقص در آب ...
- در بند سیار منطقه 22/ اولین بار در منطقه 22 سرویس دهی سنتی قلیان/ سرویس رایگان قلیان جهت منزل و محل کارشما
- کودک یار منزل/ مسلط به زبان انگلیسی/ تماس 10 تا 14 صبح
- سورنتو- شعبه یک و دو/ موزیک بانو- ویژه بانوان ...
(این فهرست را از متن اصلی آگهی ها برداشتم. عجیب و غریب بودن بعضی های شان وقتی بیشتر روشن شد که پیگیری شان کردم.)
ما
با خلوت کوچه ی سرد و خیس مغایرت داریم
با حرمت خانه ی همسایه ها
با پرده های اشرافی
و پنجره های خالی از گلدان
با نگاه های مشکوک عابران تنها
با زندگی های چسبناک مان
که حتی ته یک کوچه ی بن بست
دست از سرمان بر نمی دارند.
دود های سیگارمان
آه، دودهای سیگارمان
همه تان را دود می کند می فرستد به هوا
با رقص و با آه
از بین انگشتان دو جفت دست دخترانه.
خط گچي سفيد ازدم درمدرسه شروع مي شود. آجرهاي نارنجي مدرسه را رد مي كند. برچسب هاي كوچك آگهي هاي «تخليه چاه» راخط مي زند. به جمله «دوستت دارم» كه مي رسد، شكل قلب مي شود. از روي شكاف بين آجرها مي پرد. ازپشت ديوار، صداي بازي تيم محله مي آيد، خط محو مي شود.
پسره اون ورمیز کافی شاپ هی سیگار می کشه؛ هی سیگار می کشه. دختره این وره میز کافی شاپ هی چوب کبریت های نیم سوخته ی پسره رو خرد می کنه. پسره دودهای سیگارش رو آه می کشه. دختره با چوب کبریت های خرد شده یه خونه کوچولو روی میز می سازه؛ از اون خونه هایی مربعی که سقف های مثلثی دارن. پسره هی نگاه می کنه به دختره. دختره هی نگاه می کنه به خونهه. پسره هی نگاه می کنه به دختره. دختره با ضربه ی نوک انگشتهاش خونه ی چوب کبریتی رو پرت می کنه طرفه پسره. چوب کبریت ها پخش و پلا می شن روی میز؛ روی بلوز شلوار پسره. پسره می گه: «هه! چه کار با حالی کردی!» دختره لبخند می زنه. پسره لبخند می زنه. اون ها دوستی شون شیش ماه دیگه تموم می شه ولی تا ابد به هم لبخند می زنن. دختره توی همه کافی شاپ ها خونه ی چوب کبریتی می سازه؛ توی همه کافی شاپ ها خونهه رو خراب می کنه. تا آخرعمرش. توی همه کافی شاپ ها. جلوی همه ی پسرهایی که لبخند می زنن و سیگار می کشن و بهش نگاه می کنن.
دامن گل گلي زن پهن شده كف وانت و پشت سرش يخچال و گاز كهنه لق لق مي زنند. انگشت هايش را توي بقچه اش فرو كرده و نگاهش مانده روي خط هاي بريده بريده ي وسط جاده. يك، دو، سه، چهار... خط به خط از خانه اش دور مي شود.