تبليغاتX
گاربینو | Garbino

  

 

من به ژاک پرور(1) دوست داشتنی حسودی ام می شود. نه به خاطر این که شاعر خیلی خوبی بود و کتاب هایش از همان ابتدا خوب می فروخت؛ نه به این خاطر که فیلمنامه نویس صاحب سبکی بود و تاریخ سینمای فرانسه با فیلمنامه های نویسنده ای مثل او مکتبی به اسم «رئالیسم شاعرانه» را به خود دید؛ نه به خاطراین همه افتخاراتش. به پرور حسودی ام می شود چون دور و برش کلی آدم کله گنده ی جریان ساز داشت، و با جریان خروشان این آدم های دوست و همکار، خودش هم می توانست گل کند، استعدادش دیده شود و همرا با جریان به جایی برسد.  

ژاک پرور عده ای از آدم های تاریخ ساز مکتب امپرسیونیسم را دیده بود. پای ثابت محفل سورئالیست ها بود، و دست آخر با کارگردان های بزرگی مثل «ژان رنوار» و «مارسل کارنه» افتاده بود توی گرایش رئالیسم شاعرانه. پرور خیلی خوب با آدمهای دور و برش کنار می آمد. درباره اش می گویند: «ژاک تک و تنها سر یک میز می نشست و با روان نویس چیزهایی می نوشت. اما اگر درهمان حال کسی درکنارش می نشست، کار را رها می کرد و با روی باز با او به گفتگو می پرداخت.»(2)

من به پرور دوست داشتنی حسودی ام می شود، و هر چقدر بیشتر از تاریخ هنر و تاریخ سینما می خوانم، بیشتر به هنرمندانی که دور و برشان چند نفر آدم تأثیرگذارداشتند حسودی ام می شود. آدم های پیشرویی که توی محافل هنری و روشنفکری ما کمیابند. آدم هایی برای ما جوان ترها، برای این که بتوانیم بهشان اعتماد کنیم؛ نگران رعایت فاصله ی ایمنی مان با آنها نباشیم؛ نگران کلاس کاری و خودشیفتگی شان نباشیم. آدم هایی  برای این که ما از دیدن رد پاهای شان در پیش روی مان احساس اطمینان و غرور کنیم.   

 

چند برش از شعرهای ژاک پرور(۳):

- پاریس در شب: سه کبریت، یکی بعد از دیگری در شب روشن شده است/ اولی، برای دیدن چهره کامل تو/ دومی، برای دیدن چشم هایت/ آخری، برای دیدن دهانت/ و تاریکی محض برای یادآوری همه این ها/ و فشردنت درمیانه بازوانم.

- دودمان عجیب: لویی اول/ لویی دوم/ لویی سوم/ لویی چهارم/ لویی پنجم/ لویی ششم/ لویی هفتم/ لویی هشتم/ لویی نهم/ لویی دهم (ملقب به لجباز)/ لویی یازدهم/ لویی دوازدهم/ لویی سیزدهم/ لویی چهاردهم/ لویی پانزذهم/ لویی شانزدهم/ لویی هجدهم/ و بعد، نه کسی و نه چیزی.../ این ها دیگر چه آدم هایی هستند/ که نمی توانند/ تا بیست بشمارند؟

- یک مرد و یک زن/ که هرگز همدیگر را ندیده اند/ و بسیار دور ازهم/ در شهرهای مختلف زندگی می کنند/ یک روز/ همان صفحه از همان کتاب را/ همزمان/ دقیقا"/ در دومین ثانیه ی/ اولین دقیقه ی/ آخرین ساعت خود/ می خوانند.

- روز نخست: ملافه های سفید در گنجه/ ملافه های سرخ روی تخت/ کودک در دل مادر/ مادر در رنج و درد/ پدر در راهرو/ راهرو درخانه/ خانه در شهر/ شهر در شب/ مرگ در یک فریاد/ و کودک درآستان زندگی.

- دو حلزون/ به خاکسپاری برگی خشک شده می روند/ صدفی سیاه دارند/ و نواری سیاه به دورشاخک های شان/ شب هنگام می روند/ یک شب زیبای پاییز/ ولی افسوس زمانی می رسند/ که دیگر بهار شده...

- پیام:  در را کسی گشود/ در را کسی دوباره بست/ بر صندلی کسی نشست/ گربه را کسی نوازش کرد/ میوه را کسی گاز زد/ نامه را کسی خواند/ صندلی را کسی واژگون کرد/ در راکسی گشود/ بر جاده کسی می دود/ از جنگل کسی می گذرد/ در رودخانه کسی می پرد/ در بیمارستان کسی جان می دهد.

- روی سبزه غذا بخورید/ عجله نکنید/ روزی هم/ سبزه روی شما غذا خواهد خورد.

 

پ.ن:

Jacques pervert (1900_ 1977) -۱ 

2- به نقل از کتاب «آفتاب نیمه شب»/ ترجمه محمدرضا پارسایار/ انتشارات مروارید.

۳- شعرها از دو کتاب «پاریس در شب» (نشر کتاب خورشید - ترجمه اصغرعسگری خانقاه) و«آفتاب نیمه شب» انتخاب شده اند.

[mary] [پنجشنبه 29 آذر1386] [22:38]
 

 

امروز بعد از مدت ها یک طرح تازه زدم. دوباره می روم توی دنیای کاغذ و زغال و اتود طراحی. برای مدتی آدم ها را توی ذهنم به شکل چند خط بلند رسم می کنم. دوباره همه را به چشم مدل می بینم؛ با سایه روشن ها، هاشورها، خط های  کوتاه و بلند. همه آدم های توی خیابان می شوند اسکیس*های سیال ذهن من. طرح ها یکی بعد از دیگری جرقه می زنند. تا یک مدت روزها همین طور می گذرند. شاید حتی عادت کنم. عادت می کنم. تا بلا خره یک روز صبح از خواب بیدار می شوم ولی هر کاری می کنم دستم خشک شده. خط ها نمی آیند. خط ها می میرند و من را هم داغدار می کنند. از خانه می زنم بیرون. اوه، بله، دوباره آدم ها برگشته اند به حالت اول. تنها چیزی که مانده یک انتظار چسبناک است که سنگین و غلیظ توی رگ هایم حرکت می کند. کلافه می شوم. روزها.

چند صباحی بعد تر، می روم توی یک باغ دیگر؛ شاید شعر، شاید گزارش، شاید... . دیگر می دانم، این راه و روش نمودار سینوسی ام است. فقط رنج «پیدا کردن» از صورتی یه صورت دیگر تبدیل می شود.

 

*اسکیس (esquisse): طرح اولیه که به صورت سریع ترسیم می شود.

[mary] [شنبه 24 آذر1386] [20:0]

 

اگر اهل داستان و رمان باشید ال.ای. دکتروف را با دو رمان مشهورش «رگتایم» و «بیلی باتگیت» می شناسید. هر دوی این کتا ب ها با ترجمه شاهکار نجف دریابندری منتشر شده اند؛ هر دوی شان هم در فهرست «هزار و یک کتابی که باید پیش از مرگ خواند» قرار گرفته اند. ابتدای رمان «بیلی باتگیت» یک مصاحبه ی فوق العاده با دکتروف چاپ شده. پرسنده ی اصلی بحث یک منتقد و نویسنده ی آمریکایی به نام «جرج پلیمتن» است که این گفتگو را به سال 1986 در حضور پانصد نفر انجام می دهد. این جا جملاتی از آن مصاحبه که درباره نوشتن است دست چین شده.

 

- نوشتن نوعی اسکیزوفرنی است که از لحاظ اجتماعی پذیرفته شده.

- چند سال وقت طول کشید تا من باز توانستم آن نادانی خودم را به دست بیاورم و درباره نوشتن همان جور احساس کنم که زمان بچگی ام احساس می کردم. من وقتی واقعا" خودم را نویسنده خیال کردم که حدود نه سال داشتم.

- از سال ها قبل، خود عمل خواندن همان نوشتن من بود.  شروع بدی هم نیست. آن خط فاصل میان خواننده و نویسنده را از بین برمی دارد... وقتی یک کتاب می خوانی با رویدادهای ذهن نویسنده درگیرمی شوی. قوای آفرینشی خودت را با آن هماهنگ می کنی. کلمه ها را تصور می کنی، و صدای کلمه ها را، آدم های گوناگون داستان را بر حسب کسانی که خودت می شناخته ای در نظر می آوری، نه بر حسب تجربه نویسنده، برحسب تجربه خودت.

- ما قرار است بتوانیم توی جلد دیگران برویم. قراراست بتوانیم تجربه هایی را که مال خودمان نیست بیان کنیم و زمان ها و مکان هایی را که ندیده ایم نشان دهیم. مگر این یکی از راه های توجیه هنر نیست، یعنی تقسیم و تسهیم رنج بشری؟ همه معلم های فن نویسندگی به شاگردان شان می گویند درباره چیزی بنویسید که می دانید. البته این کاری است که باید کرد، ولی از طرف دیگر، آدم تا چیزی ننوشته از کجا بداند که آن چیز را می داند؟ دانستن همان نوشتن است.

- من می خواهم هر کتابی خودش خودش را اختراع کند. به نظر من آن لحظه ای که نویسنده سبک خودش را شناخت، کارش تمام است. چون آن وقت آدم محدودیت های خودش را می بیند، و صدای خودش را توی کله اش می شنود. به این جا که رسیدی بهتر است دکان را تخته کنی.

- به مردم می گویم این که تصور کنی نوشته به چه صورتی تمام شود، به رانندگی در شب می ماند. هیچ وقت جلوتر از نور چراغ هایت را نمی بینی، ولی به همین ترتیب تمام راه را طی می کنی.

- زندگی یک نویسنده به قدری خطرناک است که هر کاری بکند برایش بد است: شکست بد است، توفیق بد است، فقربد است، پول خیلی خیلی بد است، هیچ اتفاق خوبی برای نویسنده نمی افتد.

- هر نویسنده ای یک شاهد است. دلیل این که ما به نویسنده احتیاج داریم این است که ما برای این قرن هول انگیز شهودی لازم داریم.

[mary] [سه شنبه 20 آذر1386] [13:28]

 

من کلاغم. عاشق چیزهای کوچک بی اهمیتم که روزی درگوشه ای نامعلوم درخشیده اند. می گویند کلاغ ها وقتی چشم شان به چیزی براق و درخشنده می افتد، می روند سراغ اش، و این جور چیزها را توی لانه های شان جمع می کنند. من کلاغم. توی کمدم از قوطی خالی رانی پیدا می شود تا ماگ لب پریده ی قدیمی، جعبه های فانتزی کوچک ، گل های خشک شده، شیشه های عطر خالی و...

من کلاغم. چند سال است روی دیواراتاقم را پر از تکه کاغذهایی کرده ام که روی شان دیالوگ ها، جمله ها، شعرها، یا حتی کلماتی را نوشته ام که برای مدتی گیرم انداخته اند.

من کلاغم؛ روی گوشی موبایلم smsهایی پیدا می شود که برای دو سال پیش اند، و این را هیچ کس نمی داند. از بین sms بازی های روزانه و چت های گذری، جملاتی را بیرون کشیده ام، یک گوشه نوشته ام تا فراموش شان کنم، ولی درعین حال وجود داشته باشند. خیالم راحت باشد که از بین نرفته اند. نمرده اند. یک گوشه ای که دیگر یادم نمی آید کجاست به حیات شان ادامه بدهند.

من کلاغم. با چیزهای درخشانی که جاهایی جا گذاشته ام، جاهایی از روی شان رد شده ام و جاهایی دور ریختمشان. من کلاغم. لانه ی خار و خاشاکی خودم را دارم و الماس های خودم را.

 

سپیده دم رشته ی خویش را می گسلد

پلک ها را بر خاک می نهد

 دست های من دو دکل اند

بادبان های نبودن را درآغوش می کشند

پنجره هایم کوچیده اند

دیگرنه شاخه گلی مانده است نه کتابی

منم و کنج ها،

رشته های فرسوده ام را دارم، و کلاغم را.

 

پ.ن: شعر «سپیده دم» سروده ی آدونیس/ از کتاب «کلاغنامه، از واقعیت تا اسطوره»/ تألیف، ترجمه و تدوین عباس صفاری

[mary] [جمعه 16 آذر1386] [13:8]

 

ژان رنوار در سینمای فرانسه ( وحتی دنیا) آدم معروفی است؛ آن قدری که به نام «پدرموج نو» سینما شناخته شده. اما پدر«پدرموج نو»، آدم معروف تری است! از آن نقاش هایی که تابلوهای شان را در موزه لوور یا لندن آویزان می کنند و پولدارها اندازه خون پدرشان بالای آنها پول می دهند. جمله های زیر را آن پسرمعروف درباره پدرمعروف ترش - پی یر آگوست رنوار- گفته:

- پدرم می خواست من وارد کار سفالگری شوم. پدرم کارهایی را که دست در آنها نقشی نداشت غیر مفید می دانست. به روشنفکرها اعتماد نداشت. می گفت آنها نمی دانند چطور باید نگاه کرد یا شنید یا لمس کرد.

- پدرم هرگز درباره هنر با من حرف نمی زد. تحمل این کلمه را نداشت. اگر بچه هایش می خواستند دنبال نقاشی، بازیگری یا موسیقی بروند، آزاد بودند. اما مجبور نبودند دنبال هنر بروند.

- پدرم می گفت تمایل به کشیدن یک تصویر آنچنان باید درآدم قوی باشد که نتواند در برابر آن مقاومت کند. درباره موتسارت که او را می پرستید، می گفت: «موتسارت موسیقی می ساخت، چون نمی توانست از انجام این کار خودداری کند.»

- اگر چه پدرم در پی تأثیر گذاشتن روی فرزندانش نبود، اما افسون تابلوهای او که دیوارهای خانه ما را پوشانده بود، به آشکارترین شکل ممکن بر ما تأثیر می گذاشت. ناخوآگاه باور می کردیم که نقاشی او، تنها نوع نقاشی ممکن است.

- وقتی از یک مزرعه رد می شد، راه رفتنش بیشتر شبیه یک جور رقص بود، چون می خواست مثلا" یک گل قاصدک را لگد نکند. پدرم اعتقاد داشت که آدم با از بین بردن یک مورچه، تعادل کل یک قلمرو را برهم می زند. ایمان نیمه آگاهانه ی من نسبت به این روشن بینی اوست که باعث می شود جذب همه چیزهایی شوم که دنیا آنها را «ساده» می داند.

 

پ.ن: این جمله ها از کتاب «زندگی و فیلم های من» نوشته ژان رنوار، ترجمه بهروز تورانی (انتشارات سروش) نقل شده.

[mary] [سه شنبه 13 آذر1386] [0:48]

 

 آسپرین/۱

- صد سال پیش یکی کشف کرده تو درخت بید یه ماده ای هست که درد رو آروم می کنه.

- پس چرا خودش مجنونه؟

- خب کسی نمی تونه به اون هایی که همیشه به دیگران آرامش می دن آرامش بده.

 

پرادو

- یه پرادو داشت زیرم می کرد!

- جا خالی دادی؟

 

پیشنهاد بی شرمانه

- ببین؟ تو نمی خوای منو بکشی؟

- نه ولی قبلا" این پیشنهاد رو یه نفر به یه نفر دیگه داده.

 

اگه می تونی منو بگیر/۲

- تو دنبال مني يا من دنبال توام؟

- چه فرق مي كنه؟ فعلا" بدو. بلاخره يا تو مي رسي به من يا من مي رسم به تو.

 

خلوت دو نفره

- بریم پارک...، یا یه جای شلوغه دیگه.

- تنها جایی که خصوصیه یه کافه ی عمومیه.

 

پ.ن:

۱- 100 سال پیش آسپرین را برای اولین بار از برگ درخت بید گرفتند.

۲- اصل این دیالوگ ازکوروش علیانی است. من کمی دست کاریش کردم.

 

[mary] [سه شنبه 6 آذر1386] [11:18]