
عاشق آدم های اصیلم. آدم هایی که اعتقادات شان در تمام وجودشان ذوب شده. وقتی حرف می زنند، وقتی یک استکان چای می ریزند، وقتی یک بشقاب را از این سر میز می گذارند آن سر میز، می دانند دارند چی کارمی کنند. به کارشان اعتقاد دارند.برای همین می توانند باعمل شان به دیگران درس بدهند. وقتی با آنها حرف می زنی، وقتی توی چشمت نگاه می کنند، انگار هیپنوتیزمت می کنند. آدم های کاریزماتیک را نمی گویم. آدم هایی که دارم می گویم، از آدم های کاریزماتیک بالاترند. کاریزما توی موقعیت تعریف می شود، وقتی برخورد میان فردی به وجود می آید. ولی آدم های اصیل، آدم هایی اند که خودشان پیش خودشان اصالت دارند. خودشان پیش خودشان عذاب وجدان ندارند؛ خودشان پیش خودشان سربلندند. به ثبات و آرامش رسیده اند. من عاشق این جور آدم ها هستم، و آن روز که سارا شریعتی(۱) آمد دفتر تحریریه ی ما، من احساس کردم دارم با یک چنین آدمی برخورد می کنم.
کمی دیر رسیده بودم. همه صندلی ها پر شده بود و همه نگاه ها به یک سمت می رفت، و من درست توی خط نگاه ها داشتم نزدیک تنها صندلی خالی کنار دست سارا شریعتی می شدم. حالا دیگر خانم شریعتی هم داشت به من نگاه می کرد؛ و با نگاهش مرا می کشاند توی بحث. یک بحث فوق العاده درباره ی «امید و ناامیدی». آوردن کل بحث از حوصله ی این جا بیرون است. من فقط سعی کردم قسمت هایی از مبحث را که خیلی از ما درگیرش هستیم، در این پست بگنجانم:

مخالف امید می شود نا امیدی، اما «امیدواری» کیفیتی است که هیچ وقت تکذیب نمی شود. و این کیفیت چه زمانی وجود دارد؟ زمانی که شما یک پروژه ای داری و یک افقی برای خودت داری و می دانی که یک چراغی در یک گوشه ای دارد می درخشد. مفهوم امیدواری نظریه «ارنست بلوخ» (2) است، که تا پایان عمرش از این نظریه دفاع می کند. بنابراین نظریه، اگر در این دنیا هیچ جایی، هیچ چراغی برای شما روشن نباشد، و هیچ کسی منتظرتان نباشد، در آن صورت نا امیدی معنی پیدا می کند. به همین دلیل مفاهیم امید و انتظار با هم پیوند خورده اند. انسانی که منتظر است، یعنی انسانی که امیدواراست که حتما" یک اتفاقی می افتد. ولی این انتظار به معنای انفعال نیست. بلکه به معنای این است که من درک کنم زمانی که در آن قرار گرفتم، زمان «هستی» و« نیستی»، نیست؛ زمان «نه هنوز» است. از زمان «نه هنوز» می شود به این رسید که من جزء یک پروژه ای هستم و چون این پروژه به یک سرانجامی می خواهد برسد، به همان اندازه از میزان شکنندگی و نا امیدی من کم می شود. انسان ناامید انسانی است که درهیچ پروژه ای نیست، یعنی اصلا" منتظر نیست، ولی انسانی که خودش را در یک پروژه ای تعریف می کند، نمی تواند نا امید باشد.
«هانس ژونس» (3) با ارنست بلوخ مخالفت می کند. ژونس می گوید امید را باید بیاوریم در مفهوم مسئولیت؛ مسئولیت نسبت به زمان و مکانی که داری. یعنی با توجه به امکانات موجود، به چه چیزی می توانم امیدوار باشم؛ نه این که امیدواری در فضا. شرایط موجود چه امکاناتی به من می دهد؟ حالا این امکانات را اگر نیست، باید ساخت. ما باید از بی امکانی امکان بسازیم. اگر ما این شرایط موجود را ساختیم، پس ما هم می توانیم این شرایط را تغییر بدهیم؛ کمی اراده گرایی لازم است و تخیل سازنده.
به عنوان مثال «آراگون» در حوزه ی ادبیات و رمانتیسیزم می گوید: «تو نگاهم کردی، و من زیبا شدم.» یعنی من به خودی خود زیبا یا زشت نیستم. دراین دیالکتیکی که بین ذهنیت تو و نگاه تو با وجود من هست، من ساخته می شوم. من محصول می شوم.
در جامعه شناسی هنر می گوییم: «تابلو، محصول خالق مادی اش (نقاشی که آن را می کشد) و خالق سمبولیکش است.» یعنی تابلو یک بار دیگر در نگاه من آفریده می شود.

بنابراین اگر آن ابزار باشد، ولی من ندانم که چطور از آن استفاده کنم، انگار اصلا" ابزاری وجود ندارد. ولی من می توانم با تخیلم آن ابزار را بسازم و با آن کوه را بکنم. ما باید سهم تخیلی هم که می تواند سازنده باشد به واقعیت بدهیم؛ و اگر این کار را بکنیم، آن اراده گرایی و آرمان گرایی که در ما بوده و سرکوب شده، و فروخورده شده، و دارد له می شود، می تواند کمی سر بلند کند. ما سهم خودمان را نباید فراموش کنیم. این مثل حکایت ملانصرالدین می ماند که همه را می شمرد و بعد کم می آورد، چون خودش رو نشمرده بود! ما باید خودمان را هم بشماریم. واقعیت بستگی به ما دارد. واقعیت منتظر ماست. این منم که می توانم یک چیز را تبدیل کنم به یک چیز دیگر. منم که می توانم یک «وقت» را تبدیل کنم به یک «قرار ملاقات». منم که می توانم یک «سفر» را تبدیل کنم به یک «نقطه ی عطف» در زندگیم. پیش پا افتادگی واقعیت بستگی به ما دارد.
تمام اتفاقات مهم هستی را وقتی تکانش می دهی، می بینی یک چیز ابتدایی بوده. «نیوتن» زیر درخت سیب خوابیده بوده و می بیند سیب افتاد، و جاذبه زمین کشف می شود. همه ی انقلاب های مهم، عشق های مهم، ادبیات مهم، و... همه شان از این اتفاقات خیلی ساده ابتدایی که اصلا" به چشم نمی آید شروع شدند. پس همه چیز های ساده ی ابتدایی را می شود تبدیل کرد به یک اتفاق مهم. نه این که من ایجادش کنم، هست. این کیفیت در همه چیز وجود دارد. همین قابلیت است که تبدیل می شود به موضوع یک اثر هنری. شما کارهای هنر مدرن را نگاه کنید. اشیاء است. با همین اشیاء، «اُکتاویوپاز» مکتب جدید شعری به وجود می آورد. نگاه کنید روی این میز چه قدر شئ وجود دارد. ما همه می میریم. فانی هستیم، ولی همه اشیاء می مانند. درختان خیابان ولی عصر تنها چیزهایی اند که عوض نشدند. این خیلی مهم است. همه این ها می توند نگاه تان را به همه چیز عوض کند.
مهم این است که اگر این اتفاق نیافتاده، چون ما به وجودش نیاوردیم. ولی آن زمانی که شما به آن واقعا" نیازمند شوید، آن اتفاق برای تان می افتد. شرایط اش را می توانیم مهیا کنیم. و یک دفعه، در این روزمرگی، می توانیم بگوییم: «وای! این یک برخورد بود! این یک حادثه بود! این یک اتفاق جادویی بود!» چوب جادو در دست شماست، و این شما هستید که تصمیم می گیرید آن را بر سر چیزی بزنید یا نزنید.
پ.ن:
1- سارا شریعتی دختر دکترعلی شریعتی معروف است. الان حدود 5 سال است که از فرانسه به تهران برگشته و در «دانشگاه تهران» تدریس می کند.
جامعه شناس آلمانیErnest Blokh -۲
جامعه شناس یهود که ابتدا شاگرد هایدگر بوده و بعد در مقابل هایدگر موضع می گیرد. Hans Junes -۳
یکدفعه مرا گرفت. مثل وقت هایی که چیزهای به ظاهر معمولی آدم را می گیرند. بین دیوار اتاقم و قاب پنجره ، یک مثلث کوچک درست شده بود که از زاویه ای که من نشسته بودم می شد کل سهم من از آسمان، و درست وسط این سهم حقیر، یک ماه گرد کامل نصیبم شده بود، نصیبی که نسبت اش با همه نسبت های نصفه و نیمه و ناقص زندگی ام فرق داشت. من همین را می خواهم. چیزی که نسبت اش آن قدر با اندازه های متوسط زندگی روزمره فرق کند که احساس کنم یک اتفاق افتاده. یک اتفاق مرا گرفته و تکانم داده و رنگ زندگی ام را عوض کرده.
من دلم یک اتفاق می خواهد. مثل فارست گامپ روی نیمکت ایستگاه اتوبوس منتظرم. اتوبوس ها می آیند. می ایستند، بوق می زنند و می روند. آدم ها می آیند. می نشینند. حرف می زنند و می روند.حرف می زنند. حرف می زنم. حرف می زنیم. می خندیم. گریه می کنیم. گریه می کنم. گریه می کنند. سوار اتوبوس می شوند و می روند.
نباید این طور بماند. نباید این طور بگذرد. باید عوض شود. آن اتفاق، آن معجزه، باید بیافتد و چیزها را عوض کند. می فهمید؟ تغییر، نه تعویض. معجزه عوض می کند. تبدیل می کند. عصا را به اژدها تبدیل می کند. دریا را به خشکی. کمک نمی خواهم. نسخه و نقشه نمی خواهم. معجزه می خواهم. اگر خدا، لب دریا برای موسی قایق می فرستاد، چه حالی می شد؟ البته من موسی نیستم. لشکر فرعون هم پشت سرم نیست. فقط دلم یک معجزه می خواهد که رنگ زندگی ام را عوض کند. یک معجزه، مثل یک ماه وسط سهم حقیری از آسمان.

بیست روز می گذرد از آن روزی که تلویزیون اعلام کرده بود «امروز انگور می بارد». بیست روز می شود که دارد انگور می بارد و من بیرون رفتن را به توی خانه ماندن ترجیح می دهم، تا شاید هوای آزاد کمکم کند ادامه ی داستانم را بنویسم. صبح ها بیدار می شوم. صبحانه می خورم و بارانی کلاه دار و چکمه ی عاج دارم را می پوشم و می روم کتابخانه تا داستانم را تمام کنم. پیاده روها از پوسته ی له شده انگور سُرند. لبه ی پنجره ها و بین شاخه ها هم پراز حبه های درشت و روی هم انباشته ی انگورشده. کتابخانه به خانه ما نزدیک است و من تمام راه به قرار ملاقات محمد قصه ام با دوست دخترش فکر می کنم. آنها تازه یک هفته است با هم دوست شده اند و بعد از یک هفته دوباره قرارگذاسته اند همدیگر را ببینند.
من تمام راه ازخانه تا کتابخانه به این تصویرهای داستانم فکر می کنم، و به حبه های انگورکه به لبه های تیز دیوارها و نرده ها می خورند و می ترکند. دربان کتابخانه مثل همیشه یک کلید فایل به من می دهد. کیف و بارانی کلاه دارم را می گذارم توی فایل. ورق های چرک نویس داستانم را برمی دارم و می روم می نشینم پشت میز تکی گوشه سالن. رو به دیوار همه ی ورق هایم را ولو می کنم جلویم.
ورق هایم پر از خط خوردگی شده. پر از جمله هایی که با هم پیوستگی ندارند. فقط چند پاراگراف از داستانم هست که تکه پاره نیست؛ از بین خط خوردگی ها نجات پیدا کرده و یک داستان نصفه نیمه شده. هر بار که می آیم سراغ ورق هایم، آن پاراگراف ها را مرور می کنم: «تلویزیون صبح اعلام کرده بود «امروز انگور می بارد» و من توی دلم فحش می دادم که لعنت، عدل همین امروز باید هوا این طوری می شد. می روم کنار در بالکن. انگورها با شتاب می خورند به لبه ی سیمانی پشت پنجره و پقی می ترکند. داشتم فکر می کردم با این وضع هوا، دیگر قرارمان به هم خورده. داشتم توی دلم به زمین و زمان فحش می دادم که موبایلم زنگ خورد. روی صفحه آبی گوشی نوشته بود: محمد. گفت نیم ساعت دیگر می رسد دم خانه مان و من مانده بودم کدام لباسم را بپوشم. بلاخره بارانی کلاه دار و کفش های عاج دارم را از کمد کشیدم بیرون. برای من پنج دقیقه هم نشد تا زنگ آیفون بخورد. آن موقع داشتم موهایم را پشت سرم جمع می کردم. در بالکن را بازکردم. محمد دید که سرک کشیدم بیرون. وقتی با هم چشم تو چشم شدیم، گیره ی پشت سرم باز شد و موهایم رشته رشته ریخت روی شانه و کمرم. محمد از بلندی موهای من چشم هایش گشاد شد، و یک لبخند کم رنگ زد.»
آخرین جمله ی دلخواه داستانم این بود. «محمد از بلندی موهای من چشم هایش گشاد شد، و یک لبخند کم رنگ زد.» باقی جمله ها را دوست نداشتم. انگار مال داستان من نباشند. توی این بیست روز چند بار بی خیال این داستان شدم. ولی باز تصویرها ولم نمی کردند. وقتی می آمدم کتابخانه باز می دیدم که دارد مثل آن روزانگور می بارد. حبه های انگور می خورد به لبه های تیز دیوارها و نرده ها و می ترکد. بیست روز بود می آمدم کتابخانه و ورق های چرک نویسم را هم با خودم می آوردم.
می رفتم. می آمدم. مجله می خواندم. روزنامه ورق می زدم. بین ردیف های موازی قفسه های کتابخانه دنبال کتاب های تازه می گشتم. سالن خلوت بود، و گاهی که حواسم از خواندن پرت می شد می شنیدم که انگورها روی کانال کولر کتابخانه ضرب گرفته اند.
می خواهم برای شان دست تکان بدهم
روبه رویم ایستاده اند
آن طرف مسیر عبور قطارها
ریل ها بین مان دراز کشیده اند.
می خواهم برای شان دست تکان بدهم.
آن طرف مسیر عبور قطارها
بعضی پیر، بعضی جوان
با حواس های پرت،
چهره های درهم
چشم های خالی
از پشت نوار قرمز،
خیره توی تونل.
می خواهم برای شان دست تکان بدهم
وقتی ریل ها ازسرعت بالای قطار بعدی
جیغ می کشند
وقتی مهتابی های سالن انتظار
یک دور برایم چشمک می زنند
وقتی
صدای جیغ ریل ها بلند و بلند تر می شود.
می خواهم برای شان دست تکان بدهم
می خواهم برای شان دست تکان بدهم.