تبليغاتX
گاربینو | Garbino

 

 

کاش سرخ پوست می شدی، به همین آمادگی و بر اسبی به تاخت، اریب درهوا، هی می لرزیدی بر زمین لرزان، تا مهمیز را رها می کردی، که مهمیزی نبود، تا عنان را دور می انداختی، که عنانی نبود و به ندرت زمین پیش رو را مثل گندم زاری بی انتها* می دیدی، بدون گردن اسبی و سر اسبی.

 

پ.ن:

داستانکی از فرانتس کافکا از مجموعه 43 داستان عاشقانه/ نشر مرکز

* به جای «مرغزاری صاف و درو شده» نوشتم: « گندم زاری بی انتها»

[mary] [سه شنبه 30 بهمن1386] [16:48]

روزی که آن 50 قرص استامینوفن را یک جا خورد، نمی خواست بمیرد، فقط می خواست زندگی را بالا بیاورد؛ با آن مایع سیاهی که با سرنگ می کنند توی دماغت، توی معده ات، توی سیاهی زندگی ات. یک روز معمولی دیگر، شاید، دوباره، زندگی، او را، بالا بیاورد. از حالت تهوع زندگی می ترسم.

[mary] [یکشنبه 28 بهمن1386] [1:48]

پدربزرگم همیشه می گفت: «زندگی جور گیج کننده ای کوتاه است.» به گذشته که نگاه می کنم، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آید که به زحمت می توانم بفهمم چطور ممکن است، مرد جوانی - برای مثال می گویم- تصمیم بگیرد به طرف دهکده بعدی بتازد، ولی نترسد که - گذشته از حوادث بین راه - مهلت همین زندگی معمولی خوش و خرم، بارها کوتاه تر از آن زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است.

 

پ.ن:

داستانکی از«فرانتس کافکا» از کتاب «تردید» / نوشته و گرد آوری: بابک احمدی/ نشر مرکز

[mary] [پنجشنبه 25 بهمن1386] [18:38]

 

 

[mary] [دوشنبه 22 بهمن1386] [0:0]

 

 

همه ی چراغ ها خاموش اند. خيابان ها، موازي با خط كشي هاي سفيد و جدول هاي دو رنگ شان دراز كشيده اند. پيچ ها دور ميدان ها چرخيده اند و سر دو راهي ها وا مانده اند. دودكش كارخانه ها و اگزوز اتومبيل ها ديگر نفس نمي كشند. صداي تيز ضبط و سيستم ماشين ها توي كاست ها و CD ها زنداني شده. بام ها ، چندين طيقه بالاتر از شهر خودشان را پهن كرده اند. ساختمان ها با درها و پنجره هاي بسته و حياط هاي خالي به زمين ميخ شده اند. ساعت 25  است.

[mary] [جمعه 19 بهمن1386] [15:58]

 

 

اسم دو کلمه ای و فامیل سه کلمه ایم را توی سایت سرچ کردم، نمرده بودم.

اسم دو کلمه ای و دو کلمه از فامیلم را سرچ کردم، نمرده بودم.

یک کلمه از اسم و دو کلمه از از فامیلم را سرچ کردم، نمرده بودم.

اسم تکی و قسمت اول فامیلم را سرچ کردم، بازهم نمرده بودم.

اسم و فامیل کامل خیلی از دوستانم توی سایت بهشت زهراء،  مال آدم هایی بود که قبلا" مرده بودند. اما من یک زنده ی منحصر به فرد بودم که زیر این برف، روزهای زندگی برایش مرگ آور است. دانه های ریز ریز برف می بارید روی من که یک زنده ی منحصر به فردم. اولین لایه ی برف زمین را سفید کرده بود. اولین ردپاهای توی کوچه مال من بودند. اولین ردپاهای توی حیاط مال من بودند.

ولی تا چند ساعت دیگر بارش یک ریز برف، تنها رد پاهای توی کوچه و حیاط را پاک کرد؛ و ردپاها این قدر تکرار شدند که هویت خودشان را از دست دادند.

[mary] [یکشنبه 7 بهمن1386] [18:0]
زوال

 

 

[mary] [دوشنبه 1 بهمن1386] [22:28]