

همه دارند می دوند. کارمندها پی کارهای آخر سال، پی عیدی و دستمزد، فروشنده ها پی مشتری، خانه دارها پی خانه تکانی، مسافرها پی برنامه های سفر، آدم ها پی هم، همه دارند چندین هفته جلوتر از خودشان زندگی می کنند. همه دارند جلو جلو سالی را که می گویند چقدر زود گذشت تمام می کنند. دارند با اشتیاق سرو ته اش را هم می آورند، توی پیاده روها به هم تنه می زنند، و توی ماشین ها برای هم بوق می زنند تا زمان را کنار بزنند، تا زودتر برسند. آدم ها دارند خودشان را یک جایی بین شلوغی و ازدحام و کارهای عقب افتاده، جا می گذارند. دارند از روی خودشان رد می شوند و انگار اصلا" حواس شان نیست.
چند سال بود وقتی این ها را می دیدم، وقتی می دیدم دورموتورآدم ها شروع می کند به بالا رفتن، حسی در درونم جوانه می زند و هر چه زمان می گذشت، نیروی دافعه ام برای نرسیدن به آن لحظه بیشتر می شد. لحظه ای که دورهم یا پای تلویزیون، منتظریم تا توپ سال تحویل بترکد و سنگینی یک سال از روی روح مان رد شود؛ سنگینی چیزهایی که از دست رفته اند و غریبی عدد جدیدی که به روز شمار عمرمان اضافه می شود.
اما امسال دیگر این دور بالا هم برایم حسی ندارد. دیگر از ویراژ سریع اشکال زندگی از بغل گوشم، از جلوی چشمم، حسی ندارم. دیگر از پنج شدن چهار، از شش شدن پنج، از هفت شدن شش، حسی ندارم. من توی سنگینی این سال سر شده ام، و دیگر برایم فرقی نمی کند که حرف مفت بزنم بهار خوب است یا نیست. مگر اینکه هر سال از خودم هزار تا سؤال درباره عید و سال جدید پرسیدم، چیزی تازه شد؟ چیزی عوض شد؟ مگر اینکه عید پارسال را کنار ضریح امام علی تحویل کردم، چیزی را عوض کرد؟ یا دایره ی کوچکی به دایره ی بی اعتنایی زندگی اضافه شد؟
درخت ها بزرگ می شوند، شاخه ها جوانه می زنند، خاک، زیر و رو می شود، و آفتاب پر قدرت تر از روزهای قبل می درخشد. آنها کار خودشان را می کنند و تو باید بتوانی برای خودت در این دایره جایی پیدا کنی، یا آن جایی را که گم کرده ای دوباره به دست بیاوری. و وقتی نمی توانی، بصیرت اش را نداری یا انرژی یا عرضه اش را، این که درخت ها بزرگ می شوند، خاک زیر و رو می شود، و آفتاب با آن صراحت می درخشد، فقط تنهایی ات را سنگین تر می کند. تنهایی کسی که توی سنگینی یک سال سر شده و برای همین مدت هاست بیرون از این دور سریع دایره ایستاده و نگاه می کند. نگاه می کند. نگاه می کند.
ن
گ
ا
ه
م
ی
ک
ن
د...

گاهی زندگی مثل بالا رفتن از یک پل عابر پیاده می ماند. پایت را که از هر پله ای بالا می گذاری، آب صاف و زلال تا سطح آن پله بالا می آید و بعد پله بعدی، و دوباره پله بعدی. آب یواش یواش پشت قدم های تو بالا می آید؛ آن قدری که وقتی روی پل می رسی، تمام خیابان را مثل یک دریاچه آبی می بینی. یک دریاچه آبی زیر همان پلی که وقتی پایین اش بودی، ازدحام و ترافیک بوده. هیچ باد و بارانی در کارنیست. فقط یک دریاچه آبی که زیر آفتاب ساعت 5 عصر دراز کشیده.
آن روز که باهاش قرار داشتم، این اتفاق افتاد. ساعت 5 عصر، کسی توی کافه منتظر من بود، با سی دی های موزیک و فیلم های توی کیفش، که برای من آورده بود؛ بدون این که بدانم.
بعد از این قرار، من روزها به آن موزیک ها گوش می دهم. شاید ساعت ها با آن آدم حرف بزنم. می خندم. گریه می کنم.
من روزها روی تختم دراز می کشم و به دو شعاع موازی نور نگاه می کنم که روی ملحفه های تخت، کم رنگ می شوند، محو می شوند، و دوباره پر رنگ.
گاهی زندگی مثل دو شعاع موازی نور روی یک تخت دو نفره می ماند که هیچ وقت به هم نمی رسند. تو روزها، با دوستی می روی و می آیی. شاید بارها ساعت 5 عصر قرار بگذاری. شاید بارها فنجان های قهوه پر و خالی شوند. کلمه ها این قدر به جا گفته می شوند که انگار از دهان یک نفر بیرون می آیند. ساعت از 5 عصر می گذرد؛ شش، هفت، هشت،... ولی بلاخره همه چیز تمام می شود.
یک روز از پله های آن پل هوایی بالا می روی، بدون این که چیزی پشت قدم هایت آرام آرام بالا بیاید. نه آبی، نه هیچ زلالی ای، هیچ چیز. گاهی زندگی مثل پایین آمدن از پل عابر پیاده می ماند. فقط تو را بالا می برد، چیزهایی را بهت نشان می دهد و بعد، باید همان پله هایی را که بالا آمدی پایین بیایی. همین.
پ.ن:
عکس را یکی از دوستان وبلاگ نویس برایم میل کردند.

لوئیس بونوئل با فیلم هایش در ایران چهره ای شناخته شده است. درباره او مقالات پراکنده در مطبوعات به چاپ رسیده و چند فیلمنامه معروفش به فارسی ترجمه شده، ولی شخصیت بونوئل برای دوستدارانش همچنان بیگانه و ناشناس باقی مانده. بونوئل در طول زندگی همواره از توضیح دادن درباره خودش طفره می رفت. به دشواری تن به مصاحبه می داد و به ندرت در محافل هنری شرکت می کرد. خود را نویسنده نمی دانست و جز چند شعر و قطعه ادبی کوتاه، اثری از خود به جا نگذاسته است. تنها در پایان عمرکه بیماری او را از پا انداخته و از ساختن فیلم ناتوان کرده بود، به نگارش این کتاب رضایت داد. بونوئل نزدیک به یک سال پس از انتشار این اثر، در 29 ژوئیه 1983 درمکزیکو درگذشت.
توی این کتاب به خوبی معلوم است که بونوئل شخصیتی چندگانه و نگرشی متنوع و حتی گاه متناقض دارد که او را از دسترس ارزیابی های عام دور می کند. آنارشیستی است که از آشوب و ناآرامی وحشت دارد! کمونیستی است که از نظام ها و آئین های کمونیستی بیزار است. نیهیلیستی است که برای ارزش های اخلاقی و انسانی دل می سوزاند و به فرهنگ و مدنیت عشق می ورزد. دین و ایمان باخته است که عقیده دارد: «هر آنچه مسیحی نباشد از من بیگانه است.» با شوری غریب ساد را می ستاید و با جسارتی شگرف خود را او می خواند، اما در روبط میان آدمیان چیزی جز آشتی و مسالمت را نمی پذیرد. وفادار به سنت هنرمندان مدرنیست دهه های اول این قرن، یک غوغا آفرین تمام عیار و هوادار نابودی کامل جامعه ی «بورژوایی» است. فضیلتی بالاتر از به لجن کشیدن «ارزش ها و افتخارات» این جامعه نمی شناسد و آماده است تمام دستاوردهای مادی و معنوی این تمدن بیمار را - به انضمام همه فیلم های خودش- یک جا نابود کند، در عین حال که خود با تمام وجود به همین ارزش ها وابسته است.
کتاب «با آخرین نفس هایم»* مجموعه فوق العاده ای ازهمه این جور تضادهای شخصیتی زندگی بونوئل است. در این جا خواستم چند برش ازشخصیت این هنرمند تأثیرگذار را نشان بدهم:
- تا دوازده سالگی تصور می کردم که نوزادها را از پاریس می آورند، البته نه با لک لک، بلکه خیلی ساده با ماشین یا قطار؛ تا اینکه یکی از دوستانم که دو سال از من بزرگ تر بود، مرا با این راز بزرگ آشنا کرد.
- اولین تصاویر متحرک که نگاه های حیرت زده ی مرا خیره کرد، کارتن یک خوک بود. خوکی که روپوش سه رنگی به تن داشت و آواز می خواند. در پشت پرده گرامافونی بود که آواز او را پخش می کرد. در آن روزگار سینما چیزی نبود مگر نوعی سرگرمی جشن ها و اعیاد، که از مظاهر تکنیک به شمار می رفت.
- شبی در پاریس من و دوستم در کافه سلکت همه مشتری ها را با پر رویی بیرون کردیم تا اینکه فقط یک زن در کافه ماند. در حال مستی بر سر میز او رفتم و همین جور بی مقدمه به او گفتم که او روس است، در مسکو به دنیا آمده و یک سری جزئیات دیگر که تماما" درست بود. هم او و هم خودم حیرت کرده بودیم، چون من واقعا" او را نمی شناختم.
- در مادرید یک قبرستان قدیمی وجود داشت که از بیست - سی سال قبل متروک مانده بود. یک روز با اعضای محفل مان (هم دانشکده ای ها) تصمیم گرفتیم که به تماشای این قبرستان برویم. بعد از تاریک شدن هوا در پرتو مهتاب بی صدا وارد قبرستان متروک شدیم. به مقبره ی گودی برخورد کردم. از چند پله پایین رفتم و آن زیر در نوری کم رنگ تابوتی دیدم که باز شده بود و از لای آن موهای خشک شده و کثیف زنی بیرون ریخته بود. این رشته گیسوان مرده در نور مهتاب، از تکان دهنده ترین تصاویری بود که در سراسر زندگی دیده ام و در فیلم «شبح آزادی» هم به آن رجوع کرده ام. در فصل «آیا موها در قبر رشد می کنند؟»
- «مورسیلیست» نشانه ی نیازی تسکین ناپذیر به مدح و چابلوسی است. برای برانگیختن ستایش دیگران به هر ترفندی متوسل می شدیم. حتی آنها را به انتقاد از خودمان وا می داریم. انتقادی که عموما" صحت دارد. این کار گاه با رگه ای از مازوخیسم توأم است، تا در نهایت بتوانیم از سادگی و ناشیگری آنها سوئ استفاده کنیم و هر چه بیشتر از اعجاب و شگفتی شان لذت ببریم.

- در مادرید هر روز سینماهای تازه ای به راه می افتاد و تعداد سینماروها مرتبا" بیشتر می شد. ما یا با نامزدهای مان به سینما می رفتیم یابا دوستان ساکن کوی دانشگاه. اگر با نامزدهای مان بودیم به دیدن هر فیلمی می رفتیم، چون غرض این بود که در تاریکی سینما به آنها نزدیک شویم و اصل فیلم زیاد مهم نبود. اما اگر با رفقای کوی می رفتیم، همیشه کمدین های شلوغ پلوغ آمریکایی را ترجیح می دادیم.
- در سن سباستین چند نفر جوان که بی کلاه به خیابان آمده بودند «ابنه ای» محسوب شدند. و مورد حمله قرار گرفتند. یک روز کلاهم را روی لبه پیاده روی بولوار سن میشل کذاشتم و با جفت پا روی آن جهیدم: وداعی با کلاه.
- اگر به من بگویند: بیست سال از زندگی تو باقی مانده است، در این مدت در طول شبانه روز می خواهی چه کار کنی؟ جواب خواهم داد که دو ساعت از هر شبانه روز را به کار فعال می پردازم و بیست و دو ساعت باقی مانه را صرف رؤیا می کنم، به این شرط که بتوانم رؤیاهایم را بعدا" به یاد بیاورم، زیرا تنها با یادآوری است که رؤیا جان می گیرد.
- هر وقتی که وارد جمع می شدم فقط با نفر بغل دستی ام دست می دادم. و به «آندره برتون» که دورتر می نشست فقط سلام می کردم. از این عادت فرانسوی ها که دم به دم با همه دست می دهند خوشم نمی آید. بعدها سر فیلم برداری فیلم «نامش سپیده دم است» این کار را صریحا" قدغن کردم.
- به آتش کشیدن یک موزه همیشه برایم هیجان انگیزتر از برپا کردن یک مرکز فرهنگی یا تأسیس یک بیمارستان بود.
- چه لذتی دارد اگر در باغچه خانه ام همه ی نگاتیوها و کپی های فیلم هایم را روی تلی از هیزم بریزم و آنها را بسوزانم. همه چیز برایم علی السویه است. اما گروه پیشنهاد مرا رد کرد.
- برای من هم مثل بیشتر افراد، میان عقیده وعمل دره ای عمیق وجود دارد. هیچ وقت مرد عمل نبوده و نیستم و نمی توانم پیرو کسانی باشم که گاهی خودم را به آنها خیلی نزدیک احساس می کنم.
- از دیدن سیمای واقعی اسطوره های سینمائی، به خصوص برخی از قهرمان های منفی خیلی لذت می بردم. توی حیاط استودیو می نشستم تا کفشم را واکس بزنم، و به این بهانه آدم های سرشناسی را تماشا می کردم که از حیاط عبور می کردند. یک بار هنرپیشه ای در کنارم نشست که در اسپانیا به او «امبرسیو» می گفتیم. او همان کمدین قوی هیکلی بود که غالبا" با چشم های سیاه و ترسناکش با چاپلین بازی می کرد.
- در شب نوئل سال 1930 برای عده ای از هنرپیشه ها و نویسندگان اسپانیایی جشنی گرفته شده بود و چاپلین و جورجیا هیل هم دعوت بودند. هر کسی از راه می رسید با خودش یک کادوی بیست سی دلاری می آورد که بی درنگ به درخت کاج آویزان می شد. این موقعیت به نظر من مثل همه معرکه گیری های میهن پرستانه تهوع آور بود، حالم را به هم می زد. سر میز غذا من وسط اورگاته و یک دوست دیگر نشسته بودم که هنرپیشه ای بیست و یک ساله بود. به آنها آهسته نقشه ام را گفتم. گفتم با گرفتن دماغم به شما علامت می دهم. نقشه بی درنگ عملی شد: دماغم را گرفتم. سه نفری بلند شدیم و در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان به درخت کاج حمله بردیم و کادوها را زیر پایمان لگد مال کردیم. متأسفانه تکه پاره کردن درخت کاج نوئل کار آسانی نیست. دست های مان بدجوری زخمی شد.
- اوایل سال 1934 بود که ازدواج کردم. خانواده همسرم را از شرکت در مراسم عقد که در شهرداری منطقه ی بیستم پاریس برگزار شد، منع کرده بودم. البته هیچ مخالفت خاصی با این خانواده نداشتم، اما به طورکلی همیشه نسبت به خانواده احساس تنفر می کردم.
- من به علل مختلفی - که بی شک مهم ترین اش کم رویی خودم بود- نتوانستم به خیلی از زن های مورد علاقه ام نزدیک شوم. البته تردیدی نیست که آنها چندان علاقه ای به من نداشتند. برعکس، زن های زیادی دنبالم بودند که هیچ کششی به آنها نداشتم. این وضعیت از آن یکی هم بدتر است؛ آخرمن دوست داشتن را به دوست داشته شدن ترجیح می دهم.
- یکی از معروف ترین پرسشنامه های سورئالیست ها با این سؤال شروع می شد: «به عشق چه امیدی دارید؟» من جواب داده بودم: «اگر دوست داشته باشم، هر امیدی و اگر دوست نداشته باشم، هیچ امیدی.» به نظر ما عشق برای زندگی، برای هرعملی، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری بود.
- من هم در زندگی و هم در کارهایم به چیزهایی که تکرار می شوند، علاقه خاصی دارم.از انگیزه این کششش نه چیزی می دانم و نه مایلم که بدانم. در فیلم «فرشته ی فنا کننده» دست کم ده مضمون تکرار می شود. مثلا" یک جا دو مرد به همدیگر معرفی می شوند، با هم دست می دهند و هر دو می گویند: «خوشوقتم». یک لحظه بعد دوباره با هم روبه رو می شوند اما انگار که اصلا" یکدیگر را نمی شناسند؛ و سومین بار چنان سلام و علیک گرمی با هم می کنند که گویی دو دوست قدیمی هستند.
- فیلم «جذابیت پنهان» من به هالیوود رفت و نامزد اسکار شد. یک روز چهار روزنامه نگار مکزیکی که با من آشنایی داشتند رد مرا پیدا کردند و به سراغم آمدند. بین سؤال های شان پرسیدند: «دون لوئیس، آیا گمان می کنید که جایزه اسکار را خواهید برد؟» و من خیلی جواب دادم:؟«بله، مطمئن باشید. من بیست و پنج هزار دلاری را که برای اعطای جایزه مطالبه کرده بودند، به حساب شان ریخته ام. آمریکایی ها عیب های بسیاری دارن اما قول شان قولاست.»
چهار روز بعد این خبر در روزنامه های مکزیک منتشر شد. در لوس آنجلس قشقرق به پا شد و از اطراف و اکناف تلگراف به راه افتاد. من گفتم که فقط یک شوخی معصومانه کرده ام. اوضاع دوباره آرام شد.
سه هفته بعد فیلم واقعا" برنده ی اسکار شد، و حالا من به هرکسی می رسیدم توضیح می دادم: «آمریکائیها عیب های بسیاری دارند، اما قول شان قول است.»
- بنا بر آخرین آمار ما در دنیا آن قدر بمب اتمی داریم که نه تنها می توانیم به حیات خاتمه دهیم بلکه قادریم این کره خاکی را حتی از مدارش بیرون بیندازیم. من از این پیشرفت عظیم به شوق می آیم و بر آن آفرین می گویم. از نظر من مسلم است که دانش دشمن بشر است.
- تا هفتاد و پنج سالگی هر وقت در خیابان یا سالن هتلی پیرمردی تکیده می دیدم، به همراهانم می گفتم: «بونوئی را دیدید؟ باور کردنی نیست! پارسال حسابی سر حال بود! حالا دیگر پایش لب گور است.» دوست داشتم ادای پیرمردهای خرفت را دربیاورم. آن سال ها به علت پیری ام خجالت می کشیدم به استخر بروم.
- چهار سال تمام است که در پی ضعف چشم ها و گوش هایم و به علت وحشتی که از شلوغی دارم، به سینما نرفته ام. تلویزیون هم هرگز تماشا نمی کنم. گاهی یک هفته تمام می گذرد و کسی به دیدنم نمی آید. احساس می کنم ترکم کرده اند. بعد ناگهان کسی از راه می رسد که هیچ انتظارش را نداشتم.
- سال هاست اسم دوستان مرده ام را در دفتر چه ای یادداشت می کنم. اسم این دفترچه را «کتاب مردگان» گذاشته ام. بیشتر وقت ها آن را ورق می زنم: صدها نام با نظم الفبایی کنار هم قرار گرفته اند. بعضی از دوستانم از این دفترچه بدشان می آید، چون می دانند که اسم خودشانهم روزی وارد آن خواهد شد. اما این دفترچه محبوب و مونس من است. کمک می کند تا دوستانم را فراموش نکنم.
- دلم می خواهد وقتی که نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم: از میان دوستان قدیمی همه ی آنانی را که خداناباورهایی پیگیر هستند دور خود جمع کنم و وقتی همه آنها غمگین و ماتم زده دورم دور بسترم حلقه زدند، می گویم کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم لب به اعتراف می گشایم. سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند. بعد به طرف دیوار بر می گردم و می میرم.
اما آیا در آن لحظات آخر برای آدم حال و حوصله ی شوخی باقی می ماند؟
پ.ن:
* مجموعه خاطرات لوئیس بونوئل به قلم خودش/ ترجمه: احمد امینی/ نشر هوش و ابتکار/ چاپ نخست 137۱
متن مقدمه با تصرف و تلخیص از مقدمه خود کتاب نوشته مترجم می باشد.