تبليغاتX
گاربینو | Garbino

 

 

یک معجزه، یک معجزه هست. یک معجزه لای همه چیزها هست. یک معجزه لابه لای همه چیزها این قدر پنهان مانده که ورم کرده و کم مانده بترکد. یک معجزه، پشت گذرهر روزی که شروع می شود، درتولد است؛ و با آغاز شب، وقتی دارم با خواب دست و پا می زنم، ته نشین می شود، و دوباره فردا از سرنو. یک معجزه توی همه تاکسی ها هست، توی همه قرارهای ملاقات، توی همه تلفن هایی که به من ربط پیدا می کنند. یک معجزه هست که سال هاست در من در تولد است، بارها و بارها. گاهی لای دسته گل های خواستگارها نزدیک شده و تا چند روز بعد، مثل دسته گل ها پژمرده. گاهی همراه دعاهای مادر، به این جا و آن جا رفته، مکه، مدینه، کربلا، نجف، سوریه، مشهد، ... و انگار همان طور دست نخورده برگشته.

یک معجزه لای چیزها هست، که این قدر درانتظار مانده که مثل مد روز، به سرعت آمده و با همان سرعت بی ارزش شده. یک معجزه، سال ها قرار است از درونم ظهور کند. آشناهای صمیمی تر، وقتی بهم نگاه می کنند، آن را در من می بینند. سال ها قرار است پیامبر یک معجزه باشم. یک معجزه که روی همه چیز زندگی ام سنگینی می کند. یک معجزه لابه لای چیزها این قدر مانده که مثل روزمرگی زندگی، بوی نا  گرفته؛ با دسته گل ها پژمرده؛ با تکرار دعای مادر بی ارزش شده؛ و همین طور درونم درجا می زند.

[mary] [جمعه 23 فروردین1387] [14:48]

 

 

غرقه در شب، آن طوری که هرزگاهی سر به زیر می اندازی تا به فکر فرو روی. این طور یک سر غرقه در شب دور و برت آدم ها خوابند. نمایشی کوچک، خود فریبی ای معصومانه که آنها درخانه خوابند. در بسترهای امن، زیر بام محکم، دراز کشیده یا مچاله روی تشک ها، در ملحفه ها، زیر سقف ها، در حقیقت مثل آن وقت ها باز به هم رسیده اند، و مثل بعدها در جایی خشک و خالی دراردوگاهی درهوای باز، آدم های زیاد، یک قشون، یک قوم زیر آسمان سرد، فروغلتیده درجایی که پیش ترها می ایستادی. پیشانی فشرده بر بازو، چهره بر خاک آرام نفس زنان، و تو نگهبانی می دهی، یکی از نگهبان های دیگر را در پیچ و تاب شعله ی ترکه ها در کنار خود می یابی. چرا نگهبانی می دهی؟ می گویند کسی باید نگهبانی دهد. کسی باید باشد.

 

پ.ن:

* اسم اصلی داستانک «شب ها» است.

نوشته فرانتس کافکا / از مجموعه 43 داستان عاشقانه/ نشر مرکز

[mary] [دوشنبه 19 فروردین1387] [1:28]

 

 

کاسنی دعوت کرده هفت تا از آرزوهای محالم را بنویسم. راستش پسوند «محال» عنوان این بازی باعث شد در آن شرکت کنم. هر چی بزرگتر می شوم بیشتر به این نتیجه می رسم که کلا" آرزو کردن دارد برایم چیز محالی می شود. آن قدر خواسته برآورده نشده دارم که ساده ترین آرزوهای زندگی ام هم می توانند توی این لیست قرار بگیرند. ولی این یک بازی بود و باید دست از تلخی زندگی برمی داشتم. رفتم توی عالمی که به خیلی چیزهایش دل خوشم و دیدم که توی این عالم، چقدر آرزوی برآورده نشده دارم. خیلی بیشتر ازهفت تا. سعی کردم هفت تای شان را این جا لیست کنم برای این که عنوان بازی خراب نشود:

1- توی نشریه ی ادبی «پاریس ریویو» خبرنگار باشم.

2- با «چارلی کافمن» داستان نویسی کار کنم.

3- دوست دارم پیانوی توی ساحل دریای فیلم «پیانو» -جین کمپیون- همان جا می ماند و من هر روز می توانستم پشت آن پیانو، روبه روی دریای آبی بنشینم و به خوبی بازیگر زن فیلم، پیانو بزنم.

۴- با «جی. دی. سلینجر» که  در مصاحبه نکردن شهره است، توی کلبه جنگلی اش ساعت ها مصاحبه کنم؛ و همین طور«ریموند کارور» را می دیدم و یک ماه با هم گپ می زدیم.

۵- بازیگر چند تا از فیلم های میشل آنجلو آنتونیونی و اینگمار برگمان بودم.

۶- دختر یکی از این آدم ها بودم: داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، رضا کیانیان، آیدین آغداشلو، سارا شریعتی، ژاک پرور، پی یر آگوست رنوار، فدریکو فلینی، روبرتو روسلینی و اینگرید برگمن (دختر مشترک شان)، و درآخر به جای سوفیا کاپولا دختر فرانسیس کاپولا بودم.

۷- همه دختر و پسرهایی که هم را دوست دارند، به هم می رسیدند، تا دورو برمان این همه آشنای افسرده و این همه وبلاگ تلخ و این همه انرژی تلف شده و این همه آرزوی محال نبینیم.

 

این دوستان را - در صورت تمایل - به دیدن مناظر پشت این پنجره دعوت می کنم:

ایثار، مجتبی ذوقی ، کرگدن بانو ، تراموا ، خودم ، پوتشکا ، عابر

 

[mary] [دوشنبه 12 فروردین1387] [0:0]

 

 

يكي از بين ما دارد عروس مي شود. یکی دو روز مانده تا دو تا فنجان چای و یک قوری کوچک. یکی دو روز مانده تا دو تا بشقاب، دو تا لیوان. شاید تا بوی غذای سوخته، تا آش شور و خورشت بی نمک. چند روز مانده تا مردی دیگر، رو به روی سؤال «چند کیلو گوشت می خواهی؟» گیج بماند و نداند که برای دو نفر...

دوباره يكي از بين ما دارد عروس مي شود. دوباره يكي از بين ما، براي مدتي گم مي شود. مثل مجرم ها، كه مي روند خودشان را گم وگور مي كنند. جواب تلفن نمي دهند؛ و هيچ وقت خانه نيستند. مي روند گم مي شوند، و اميدوارم كه خودشان را پيدا كنند؛ تا بعد از ماه ها ، دوباره زنگ تلفن بخورد، دوباره براي آن صداي غريبه پشت خط، يك صداي آشنا پيدا كنم.

 

[mary] [دوشنبه 5 فروردین1387] [15:58]