

یه روز بیدار می شی و می ری ساز زدن یاد می گیری. یه روز بیدار می شی و دوباره میری ورزش، شاید بزنی به دل کوه. یه روز صبح بیدار می شی و می بینی باز چیزی داری که به خاطرش دلت بخواد از تخت بیای پایین؛ یه روز که باز دلت بخواد کسی باشی. یه روز بیدار می شی و می بینی زنده ای.
در میان علف هایی که
علت و معلول را پوشانده
کسی باید دراز بکشد
با ساقه ی گندم میان دندان
و به ابرها نگاه کند.
پ.ن:
پاراگراف آخر شعر« پایان و آغاز» / از کتاب «آدم ها روی پل»/ ویسواوا شیمبورسکا * ـ برنده ی نوبل ادبی ۱۹۹۶/ نشر مرکز

امشب دختره مانتو و شال سفید پوشیده بود و بیشتر از شب های دیگه می تونستم از تو ماشین ببینمش. دیگه امشب کاملا" معلوم بود که روی لب هم مکث می کنن. نمی دونم امروز کجا برده بودش که این قدر شاد بود. شاید هم این یکی شون رو بیشتراز بقیه دوست داشت، اون قدر بیشتر از بقیه شون که وقتی می خواست ازماشین پیاده بشه کیف سفیدش رو از پنجره صندلی بغل دسته راننده پرت کرد روی کاپوت ماشین و خودش جست زد روی پاهای پسره. پشت فرمون ماشین بغلش کرد. پسره هنوز داشت با نگاه، حرکات دختره رو دنبال می کرد که درماشین بسته شد. پسره هنوز با نگاه دنبالش بود که دختره پیچید توی کوچه پشتی. هیچ شبی جلوی خونه شون پیاده نمی شد.