
گاهی می شود بارها و بارها خودت را از ساختمان بلندی پرت می کنی پایین. بارها و بارها خودت را می اندازی جلوی مسیر عبور قطارها. بارها و بارها کلت را برمی داری و ماشه را می کشی. ولی باز می بینی کلتی نیست، قطاری، ساختمان بلندی، و بازهم نفس می کشی.
چرا می گویند جان آدم به یک نفس بند است؟ تو که بارها و بارها مرده ای و بارها و بارها کشته شدی؛ اما باز، صبح که چشم باز می کنی می بینی توی تختت هستی، توی اتاقت. خورشید بالا آمده. باغ سر کوچه سبز است. عابرها در رفت و آمدند، و ترافیک خیابان ها را خفه کرده. یک سال دیگر ازعمرت گذشته و هنوز نفهمیده ای توی این تکرارها چه اتفاقی قرار است بیافتد؟ یک سال دیگر گذشته است و به اندازه سال ها پیر شده ای. یک سال دیگر گذشته است و بوی گند واقعیت دارد خفه ات می کند. یک سال دیگر گذشته است و هر چقدر فکر می کنی، می بینی اتفاق خاصی قرار نیست چیزی از مزخرفی زندگی کم کند. چیزی از مزخرفی چیزهایی که سفت بهت چسبیده اند و قرار نیست کمی شل بگیرند.انگار دیگر نیازی به کلت و قطار و ساختمان بلند نیست. چیزهایی که سفت به آدم می چسبند، روزی آدم را خفه می کنند.
هورا، دست بزنید. هورا، شمع ها را فوت کنید. هورا که بادکنک ها بلاخره می ترکند، و کیک ها ی تولد بلاخره تکه تکه می شوند. انگار هیچ کشف تازه ای اضافه نشده که قبلا" نبوده باشد.