

تو بوی روزهای نیامده می دهی. تویی که آخر معلوم نیست قرار است در کجا قرار بگیری. قرار است نویسنده شوی یا روزنامه نگار یا کارگردان یا معلوم نیست چی. کف زندگی تو لیز است و تو مرتب روی نقش های مختلف لیز می خوری. فقط لیز می خوری و خودت هم نمی دانی بلاخره می خواهی توی کدام قلاب گیر بیافتی. این که دستت به هیچ جا بند نباشد، این که هیچ جا و هیچ کار و هیچ کس بهت حس امنیت ندهد زجرآوراست. این که مرتب بگردی ولی خودت هم ندانی دقیقا" دنبال چی هستی. ندانی چرا دنیای به این بزرگی تو را گیر نمی اندازد؟ چرا توی دنیای به این بزرگی برایت یک نقش پیدا نمی شود؟ می دانی؟ شاید آن دیالوگ فیلم «big fish» برایت جواب خوبی باشد. شاید «تو زیاد بزرگ نیستی، دنیا خیلی کوچیکه».
کافه ی قشنگی بود، آن قدر قشنگ که دلم بخواهد با دوستم ساعت ها بنشینم. فکر کنم. به صندلی های حصیری اش نگاه کنم و به میمیک آدم های دور میزهای گرد. آن قدر خوب بود که من دیگر نتوانم به آن کافه بروم. توی همان کافه موسیقی ای پخش می شد که قبل ترها مرتب گوش می کردمش. با آن قطعه موزیک شعر نوشته بودم؛ داستان نوشته بودم. نتوانستم تحملش کنم. رفتم به کافه دار گفتم این قطعه را دوباره پخش نکنند. گفتم «آدمی ندیدید که از بس از چیزی خوشش بیاید، نتواند تحملش کند؟»
من از این جزیره های کوچک خوشبختی، باز هم دارم توی زندگی ام. یک لیوان ماگ دارم که دیگر هیچ وقت دوباره نتوانستم از آن استفاده کنم. یک پارک کوچک دارم که هیچوقت نتوانستم دوباره بروم آن جا. من پله های پهن جلوی یک پاساژ را می شناسم که دیگر هیچ وقت نتوانستم بی خیال از جلویش رد شوم. دلم می خواهد جزیره های کوچک خوشبختی ام بکر بمانند و این اصلا" خوب نیست. این که برای خودت جاها و چیزهایی را داشته باشی که به خاطر سنگینی بار خاطره ها، نتوانی تحمل شان کنی اصلا" خوب نیست. برای همین است که مدت هاست می ترسم از این که برایم موقعیتی پیش بیاد که توی آن زیادی بهم خوش بگذرد. از موقعیت های ناب می ترسم. مکان ها و چیزها را تکراری می خواهم، دستمالی شده. همه آدم ها از چیزی دوری می کنند که از آن نفرت دارند. ولی من چیزهایی توی زندگیم دارم که این قدر خوب بودند که نمی خواهم دیگر تکرار بشوند. نه این که نخواهم، دیگر تکرار نمی شوند. همان حس با همان فراکانس اش، با همان نویی اش دوباره تکرار نمی شود، و این مرا آزار می دهد. دوباره تکرار نمی شوند و بی خود زور می زنیم اگر بخواهیم تکرارشان کنیم.
ما آدم ها موجودات متوسط الحالی هستیم. دست و پا زدن توی اندازه های متوسط بد منجلابی است؛ این که از صبح تا شب، هر کاری بکنی، باز کسانی هستند که از تو بهتر و باهوش تر باشند. این که مجبور باشی در همین قد و قواره های انسانی بپلکی، با خواسته هایی که سر و ته اش را بزنی، مشابه خواسته های بغل دستی ات است. هیچ درشتی و ریزی خاصی نمی شود به هم زد. می شود در رشته ای، کاری، چیزی قهرمان شد. اما این هم جزء تقدیر متوسط آدم هاست. اگر هم بعد عمری بیایی کاری بکنی که دیگری نتوانسته بکند، باز دردی را دوا نمی کند. باز دیگرانی از راه می رسند و کار انحصاری تو را از چنگت در می آورند. آن وقت است که تو هم می شوی یکی از آن ها. گیرم یکی از بین «اولین ها» باشی، این هم یکی دیگر از محدودیت های بشری و در بشرها بودن است.
بی خودی هم نمی شود به این در و آن در زد. زندگی خالی تراز این حرف هاست. از درد متوسط بودن، حتی با فکر و خیال خود کشی هم نمی توانی خلاص شوی. این که آدم نمی تواند در بالاترین نقطه باشد، درست عین این است که نمی تواند در پایین ترین نقطه باشد. آدم به طرز رقت باری همین وسط ها می لولد.