تبليغاتX
گاربینو | Garbino

 

 

بر فراز همه چیز ایستاده است

آسمان پیشامد

آسمان بی گناهی

آسمان تصادف

آسمان بیهودگی.

[mary] [سه شنبه 26 آذر1387] [20:48]

 

 

آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز

در برکه های آیینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام ، اینک به سحر عشق

در برکه های آیینه راهی به من بجو.

 


 شعر از احمد شاملو / با صدای سهیل نفیسی

[mary] [سه شنبه 4 تیر1387] [18:7]

  

 

باد،

لای شاخه ها می رقصد

دست می زنند برایش

برگ های پنج پر چنارها.

[mary] [چهارشنبه 1 خرداد1387] [1:28]

 

 

 

می خواهم برای شان دست تکان بدهم

روبه رویم ایستاده اند

آن طرف مسیر عبور قطارها

ریل ها بین مان دراز کشیده اند.

 

می خواهم برای شان دست تکان بدهم.

آن طرف مسیر عبور قطارها

بعضی پیر، بعضی جوان

با حواس های پرت،

چهره های درهم

چشم های خالی

از پشت نوار قرمز،

خیره توی تونل.

 

می خواهم برای شان دست تکان بدهم

وقتی ریل ها ازسرعت بالای قطار بعدی

جیغ می کشند

وقتی مهتابی های سالن انتظار

یک دور برایم چشمک می زنند

وقتی

صدای جیغ ریل ها بلند و بلند تر می شود.

 

می خواهم برای شان دست تکان بدهم

می خواهم برای شان دست تکان بدهم.

[mary] [جمعه 7 دی1386] [0:8]

 

من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه ی میهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار.

 

پ.ن: 

برشی از شعر نیما یوشیج                                                                             

[mary] [پنجشنبه 17 آبان1386] [12:58]

 

ما

 با خلوت کوچه ی سرد و خیس مغایرت داریم

با حرمت خانه ی همسایه ها

با پرده های اشرافی

و پنجره های خالی از گلدان

با نگاه های مشکوک عابران تنها

با زندگی های چسبناک مان

که حتی ته یک کوچه ی بن بست

دست از سرمان بر نمی دارند.

 

دود های سیگارمان

آه، دودهای سیگارمان

همه تان را دود می کند می فرستد به هوا

با رقص و با آه

از بین انگشتان دو جفت دست دخترانه.

[mary] [دوشنبه 7 آبان1386] [22:13]

 

قلب ها ی مان رمیده، قلب ها ی مان شکسته اند

اما ارواح خانه های مان برجا مانده اند

و چشم های شبح وار و حسرت های تهی

دردی نا گفته را

از دوستی به دوستی، به یادگار می سپارند.

 

آه روزهای کلاغی، روزهای سیاه کلاغی اندوه

در منقار تیز و سیاه تان بیاورید

نشانی از سرزمین دور فردا (۱)

برگی از سبز سپیده دمان، یا برشی پرتقالی رنگ

شناور در صفی تاریک، با غارغاری ابدی...

حتی به درگاه پروردگار نمی نالیم

گرفتار در زنجیر، و نحیف تر از آن که بترسیم.

 

آه روزهای کلاغی، روزهای کلاغی اندوه

آیا هرگز نوری گرم بر ما خواهد تابید؟

آیا از کوهساران روشن فردا

نوری بر این دشت سوگوار خواهد تابید؟

 

پ.ن:

* شعر از سیدنی لانی یر

 (۱)  نوح نبی قبل از این که کبوتری را از کشتی اش پرواز بدهد، کلاغی را برای یافتن زمینی خارج از آب روانه می کند. اما کلاغ هیچ وقت باز نمی گردد.

[mary] [جمعه 6 مهر1386] [15:9]
غریق

 

بالا می رود قایق

پایین می آید قایق

بالا می رود قا...

پایین می آید ...یق

قا...

... یق

بالا

پایین...

        پایین...

[mary] [چهارشنبه 4 مهر1386] [0:35]

مثل یک لیموی پرآب

خداوند کمی فشارم می دهد

تا فقط شده با چند قطره ی تلخ یا شیرین

از کلمات یا شعرهایم

مزه آب لیوان تان عوض شود.

[mary] [دوشنبه 26 شهریور1386] [23:58]

 

شاخه خرمالوهای نارس

تا دم در حیاط خانه ما رسیده اند

خرمالوهای سبز

پشت درخانه در انتظارند تا فصل عوض شود

واولین کسی که در زد

مهمانش کنند

به صرف خرمالوهای نارنجی.

[mary] [یکشنبه 25 شهریور1386] [18:20]

 

ما از آبخوری های کنار هم

یک لحظه خم می شویم

و لبی تازه می کنیم.

ما آخرین قدم های مان

در یک لحظه به یک پله مشترک از پله های برقی می رسد.

ما همه مان به یک جا می رویم

خانه، سر کار، خرید

فقط این قطارهای سریع السیر هستند

که در مسیرهای مخالف

ازهم دورمان می کنند.

 

لطفا" از صندلی های روبه رویی قطار مترو

طوری نگاهم نکنید

که انگار

قاتل بالفطره ای را

به پای چوبه دار می برند.

 

من بی گناهم

من قطره های اشک کودکان تان هستم

که بین صندلی های قرمز سالن انتظار

و بین زنان غریبه ی سیاه پوش

یکدفعه بی دلیل

شاید فقط برای یک عروسک

یا یک تیله ی گم شده

می زنند زیر گریه

و یک باره، بهتان بند می کنند

که انگار

مهم ترین چیز زندگی شان را گم کرده اند.

 

[mary] [سه شنبه 20 شهریور1386] [20:30]

 

من روسپی نیستم

من فقط یک دختر خسته هستم

که زمان برگشتنش

از سر کار به خانه  

به دل تاریکی خورده.

 

من ژورنالیست نیستم

من فقط چیزهایی ساده می نویسم

که ناشی ازهجوم سیال مفاهیم

و رقص کلمات و تصاویراند.

 

من فرزند آرمانی خانواده ام نیستم

چرا که نه با دنیای باحساب و کتاب علت و معلولی

و نه با دنیای سانت زدن ارزشها واخلاقیات

سر و کاری دارم.

 

من آدم نیستم

یکی از آدم هایی که توی ازدحام پیاده روها

و روی پله های برقی

در رفت و آمدند.

 

یکی از آدم هایی که یک باره

با فشار

از بین درهای قطار مترو می ریزند بیرون

یکی از آدم هایی که توی خیایان ها

دنبال تاکسی اند

تا با تأخیر

به زندگی های سری دوزی شده شان برسند.

 

من چیزی ام که حتی

به درستی معلوم نیست

چی هست و چی نیست

فرضیه ای که به اثبات نرسیده

معشوقه ای که به رؤیاها پیوسته

دعایی که مستجاب نشده.

 

شاید عنصری ناشناخته درخانه های آخر جدول مندلیف

شاید سیاره ای نامعلوم، در دل کهکشانی دورافتاده

شاید توده ی گلی روی چرخ کارگاه سفالگری

و یا حجمی از رنگ

که روی پالت یک نقاش

ماسیده و خشک شده

و هیچ وقت

توی هیچ تابلویی

 به اثری چشم گیر تبدیل نخواهد شد.

[mary] [یکشنبه 18 شهریور1386] [20:8]

 

پایان یک روز کاری ملال آور

سراشیبی تند جردن رو به پایین

و قدم هایی خواسته ناخواسته رو به جلو

توی پیاده رویی باریک

موازی با ردیف درخت هایی قطور

و درختی که سال هاست

با خمیدگی هیبتش، خطی کشیده به راه موازی

و درختی که سال هاست

با انحرافی خواسته نا خواسته به سمت مسیر عبورآدم ها،

با دردی همیشگی از کج بودن،

بی اختیار، دربین بازوانم

درون آغوش بازم

آرام می گیرد.

[mary] [یکشنبه 11 شهریور1386] [12:40]

 

از ابرهای تو در تو

بارانی که می بارد و نمی بارد

از چراغ هایی که روشنند و خاموشند

از روزهای معمولی و روزهای تعطیل

ازسینما ها  و گالری ها و کلاس هایی که باز و بسته می شوند

از جملاتی که می نویسم و نمی نویسم

طرح هایی که می زنم و نمی زنم

و سوژه هایی که خدا  در سبدم می گذارد

از تماشای سریع عکس و تیتر روزنامه ها

و ساختمان بلندی که دلم نمی خواهد غروب ها از آن به خانه برگردم

از آدم های جدیدی که روی صحنه زندگی ام در حرکتند

و آدم هایی که سوهان روحمند

از محدوده اختیارم

و تصمیم هایی که می گیرم و برایم می گیرند

از روز تولد تیم برتون

و روز مرگ نیچه

من،

دوباره متولد می شوم و نمی شوم،

دوباره،

می شوم و نمی شوم...

[mary] [شنبه 3 شهریور1386] [0:0]

هر دو

چشم در چشم

مات به هم

هر کدام منتظر عکس العمل دیگری!

[mary] [پنجشنبه 1 شهریور1386] [0:5]