تبليغاتX
گاربینو | Garbino
 

 

می گویند نمی شود لیستی از نمایشنامه نویسان بزرگ قرن بیستم تهیه کرد و بی خیال تنسی ویلیامز شد. هرچه باشد دو بار جایزه ی درام پولیتزر را برده؛ یک بار در سال 1948 برای «اتوبوسی به نام هوس» و یک بار، 7 سال بعد برای «گربه روی شیروانی داغ». حلقه منتقدان نیویورک هم برای «باغ وحش شیشه ای» و «شب ایگوانا» بهش جایزه داده اند. بعضی از جملات استاد را داشته باشید:

- مجبوریم به هم بی اعتماد باشیم. این تنها دفاع ممکن در مقابل خیانت است.

- برای رفتن، زمانی هست، حتی اگر جایی برای رسیدن نباشد.

- همیشه با شخصیت هایی که که روی لبه سقوط قدم برمی دارند، از زندگی هراسان اند و محتاج کس دیگری هستند، راحت تر همذات پنداری کرده ام. قدرتمندان واقعی همین آدم های به ظاهر شکننده اند.

- وقتی این همه آدم، صادقانه تنها هستند، به تنهایی تنها بودن، بی هیچ عذری خودخواهانه است.

- سفر کنید. بکوشید سفر کنید... چیزی وجود ندارد!

- زندگی حافظه است، غیراز لحظه حال که آن قدر سریع می گذرد که دشوار بتوان آن را دریافت.

- برنامه ریزی برای موفقیت حاصلی ندارد. موفقیت خجالتی است؛ اگر منتظرش باشید، آفتابی نمی شود.

- زمان، طولانی ترین مسیر بین دو نقطه است.

- موفقیت و شکست به یک اندازه فاجعه بارند.

- بدون پول، جوانی ممکن است، اما پیری نه.

- چشم به راه روزی که دیگر رنج نکشی نباش. چون وقتی که برسی، می فهمی که مرده ای.

- ما همه ساکنان خانه ای در حال سوختنیم. بی هیچ آتش نشانی که بتوان خبرش کرد یا راهی که بشود از آن بیرون رفت. فقط پنجره ای هست بالای پله ها که وقتی خانه همراه با ما می سوزد، می توان از آن بیرون را نگاه کرد.

[mary] [شنبه 4 آبان1387] [0:8]

 

 

در میان علف هایی که

علت و معلول را پوشانده

کسی باید دراز بکشد

با ساقه ی گندم میان دندان

و به ابرها نگاه کند.

پ.ن:

پاراگراف آخر شعر« پایان و آغاز» / از کتاب «آدم ها روی پل»/ ویسواوا شیمبورسکا * ـ  برنده ی نوبل ادبی ۱۹۹۶/ نشر مرکز

* Wislawa Szymborska 


ادامه‌‌ی مطلب
[mary] [دوشنبه 20 خرداد1387] [2:18]

 

 

اثر فوق (با سانسور) از نقاش ایتالیایی «میکلانجلو پیستولتو»* است. این نقاش عکس های قدی اشخاص را در اندازه های طبیعی شان روی کاغذ پوستی چاپ می کرده و آنها را روی صفحه بزرگ فولادی می چسبانده؛ صفحه ای که محیط قرار گیری اثر، مخاطبان، و همه چیزهایی که درمعرض اثر باشند را منعکس می کند.

توهم واقع نمایی در این کار فوق العاده است، در حالی که به همان میزان غیر واقعی است!  

 

پ.ن:

*MICHELANGELO PISTOLETTO

این اثر (تصویر خود هنرمند با سوتسکا) از کتاب «هنر مدرن» نوربرت لینتن، ترجمه علی رامین برداشته شده و درهمین کتاب هم با سانسوراست. ابعاد واقعی آن 230 در 170 سانتی متر می باشد.

[mary] [جمعه 20 اردیبهشت1387] [18:48]

 

 

«اسکار فينگال اوفلاهري وایلد» نويسنده بزرگي نبود. چند نمايشنامه شوخ نوشت. چند داستان كوتاه معمولي ويك رمان كه ايده ي درخشاني دارد ولي دراجرا دخلش آمده. اين ها را ازخودم نمي گويم، آندره ژيد گفته. اين كه چرا آدمي با آن كاراكتر ياغي، درخشان و تلخ، مزخرفي مثل «تصوير دوريان گري» بنويسد را ژيد ازخود وايلد پرسيده. فكرمي كنيد وایلد چه جوابی داده؟

گفته آن را فقط به اين خاطر نوشته كه با يكي ازدوستانش شرط بسته بوده كه او نمي تواند رمان بنويسد. گفته همه نبوغش را صرف زندگي اش كرده و مردم نمی دانند كه نوشتن چقدر برايش ملال آور است! ژيد ادامه مي دهد: «راست مي گفت! بهترين نوشته هاي اسکار وایلد، فقط انعكاس كم رنگي ازحرف های درخشانش هستند.»

این جا بعضی از حرف هایش را داشته باشید:

 

ـ دنیا به ‌دست دیوانگان ساخته شده تا عاقل‌ها در آن زندگی کنند.

 

ـ بهترین نوع حکومت برای یک هنرمند، فقدان حکومت است.

 

ـ  تنها موضوع جدی در جهان، هنر است و هنرمند تنها کسی است که جدی نیست.

 

ـ یک هنرمند بزرگ، چیزها را همان‌طور که هستند نمی‌بیند، اگر می‌دید هنرمند نبود.

 

ـ خود خواهي اين نيست كه يك نفرآن طوركه دلش مي خواهد زندگي كند؛ اين است كه توقع داشته باشد بقيه آن طوركه او دلش مي خواهد زندگي كنند.

 

ـ آدم ها اسم اشتباهات بزرگ شان را مي گذارند «تجربه» و بابتش به ديگران فخر مي فروشند.

 

ـ فکرکردن، ناسالم‌ ترین چیزها در دنیاست.

 

ـ وقتي يك نفرعاشق مي شود، شروع مي كند به گول زدن خودش، و وقتي تمامش مي كند، دارد بقيه را گول مي زند.

 

ـ آدم در انتخاب دشمنش هرچه بیشتر دقت کند بازهم کم است.

 

ـ سخت كار كردن، پناه گاه آنهايي است كه هيچ كاري براي انجام دادن ندارند.

 

ـ در نهايت مد چيست؟ شكلي از زشت بودن، كه آن قدرغير قابل تحمل است كه مجبوريم هر شش ماه يك بارعوضش كنيم.

 

ـ انسان متمدن از لذت بردن پشیمان نیست؛ انسان بی‌فرهنگ اصلأ لذت را نمی‌شناسد.

 

ـ هیچ چیز گناه نیست به جز حماقت.

 

ـ  آرزوهاي دور و دراز، باعث شدند «دموكراسي» به وجود بيايد. اما دموكراسي يعني چي؟ چماق كشيدن مردم روي مردم، به خاطر مردم.

 

ـ  وقتی همه بامن هم‌عقیده می‌شوند، تازه حس می‌کنم که اشتباه کرده‌ام.

 

ـ  وجدان و نامردي دراصل يك چيزهستند.

 

ـ  بچه اي كه مرده به دنيا مي آيد نشانه اين است كه خدا حس طنز دارد.

 

ـ  پيرها همه چيز را باور كرده اند. ميان سال ها به همه چيز شك دارند. جوان ها همه چيز را مي دانند.

[mary] [یکشنبه 8 اردیبهشت1387] [23:48]

 

 

لوئیس بونوئل با فیلم هایش در ایران چهره ای شناخته شده است. درباره او مقالات پراکنده در مطبوعات به چاپ رسیده  و چند فیلمنامه معروفش به فارسی ترجمه شده، ولی شخصیت بونوئل برای دوستدارانش همچنان بیگانه و ناشناس باقی مانده. بونوئل در طول زندگی همواره از توضیح دادن درباره خودش طفره می رفت. به دشواری تن به مصاحبه می داد و به ندرت در محافل هنری شرکت می کرد. خود را نویسنده نمی دانست و جز چند شعر و قطعه ادبی کوتاه، اثری از خود به جا نگذاسته است. تنها در پایان عمرکه بیماری او را از پا انداخته  و از ساختن فیلم ناتوان کرده بود، به نگارش این کتاب رضایت داد. بونوئل نزدیک به یک سال پس از انتشار این اثر، در 29 ژوئیه 1983 درمکزیکو درگذشت.

توی این کتاب به خوبی معلوم است که بونوئل شخصیتی چندگانه و نگرشی متنوع و حتی گاه متناقض دارد که او را از دسترس ارزیابی های عام دور می کند. آنارشیستی است که از آشوب و ناآرامی وحشت دارد! کمونیستی است که از نظام ها و آئین های کمونیستی بیزار است. نیهیلیستی است که برای ارزش های اخلاقی و انسانی دل می سوزاند و به فرهنگ و مدنیت عشق می ورزد. دین و ایمان باخته است که عقیده دارد: «هر آنچه مسیحی نباشد از من بیگانه است.» با شوری غریب ساد را می ستاید و با جسارتی شگرف خود را او می خواند، اما در روبط میان آدمیان چیزی جز آشتی و مسالمت را نمی پذیرد. وفادار به سنت هنرمندان مدرنیست دهه های اول این قرن، یک غوغا آفرین تمام عیار و هوادار نابودی کامل جامعه ی «بورژوایی» است. فضیلتی بالاتر از به لجن کشیدن «ارزش ها و افتخارات» این جامعه نمی شناسد  و آماده است تمام دستاوردهای مادی و معنوی این تمدن بیمار را - به انضمام همه فیلم های خودش- یک جا نابود کند، در عین حال که خود با تمام وجود به همین ارزش ها وابسته است.

کتاب «با آخرین نفس هایم»* مجموعه فوق العاده ای ازهمه این جور تضادهای شخصیتی زندگی بونوئل است. در این جا خواستم چند برش ازشخصیت این هنرمند تأثیرگذار را نشان بدهم:

 

- تا دوازده سالگی تصور می کردم که نوزادها را از پاریس می آورند، البته نه با لک لک، بلکه خیلی ساده با ماشین یا قطار؛ تا اینکه یکی از دوستانم که دو سال از من بزرگ تر بود، مرا با این راز بزرگ آشنا کرد.

 

- اولین تصاویر متحرک  که نگاه های حیرت زده ی مرا خیره کرد، کارتن یک خوک بود. خوکی که روپوش سه رنگی به تن داشت و آواز می خواند. در پشت پرده گرامافونی بود که آواز او را پخش می کرد. در آن روزگار سینما چیزی نبود مگر نوعی سرگرمی جشن ها و اعیاد، که از مظاهر تکنیک به شمار می رفت.

 

- شبی در پاریس من و دوستم در کافه سلکت همه مشتری ها را با پر رویی بیرون کردیم تا اینکه فقط یک زن در کافه ماند. در حال مستی بر سر میز او رفتم و همین جور بی مقدمه به او گفتم که او روس است، در مسکو به دنیا آمده و یک سری جزئیات دیگر که تماما" درست بود. هم او و هم خودم حیرت کرده بودیم، چون من واقعا" او را نمی شناختم.

 

- در مادرید یک قبرستان قدیمی وجود داشت که از بیست - سی سال قبل متروک مانده بود. یک روز با اعضای محفل مان (هم دانشکده ای ها) تصمیم گرفتیم که به تماشای این قبرستان برویم. بعد از تاریک شدن هوا در پرتو مهتاب بی صدا وارد قبرستان متروک شدیم. به مقبره ی گودی برخورد کردم. از چند پله پایین رفتم و آن زیر در نوری کم رنگ تابوتی دیدم که باز شده بود  و از لای آن موهای خشک شده و کثیف زنی بیرون ریخته بود. این رشته گیسوان مرده در نور مهتاب، از تکان دهنده ترین تصاویری بود که در سراسر زندگی دیده ام و در فیلم «شبح آزادی» هم به آن رجوع کرده ام. در فصل «آیا موها در قبر رشد می کنند؟»

 

- «مورسیلیست» نشانه ی نیازی تسکین ناپذیر به مدح و چابلوسی است. برای برانگیختن ستایش دیگران به هر ترفندی متوسل می شدیم. حتی آنها را به انتقاد از خودمان وا می داریم. انتقادی که عموما" صحت دارد. این کار گاه با رگه ای از مازوخیسم توأم است، تا در نهایت بتوانیم از سادگی و ناشیگری آنها سوئ استفاده کنیم و هر چه بیشتر از اعجاب و شگفتی شان لذت ببریم.

 

 

- در مادرید هر روز سینماهای تازه ای به راه می افتاد و تعداد سینماروها مرتبا" بیشتر می شد. ما یا با نامزدهای مان به سینما می رفتیم یابا دوستان ساکن کوی دانشگاه. اگر با نامزدهای مان بودیم به دیدن هر فیلمی می رفتیم، چون غرض این بود که در تاریکی سینما به آنها نزدیک شویم و اصل فیلم زیاد مهم نبود. اما اگر با رفقای کوی می رفتیم، همیشه کمدین های شلوغ پلوغ آمریکایی را ترجیح می دادیم.

 

- در سن سباستین چند نفر جوان که بی کلاه به خیابان آمده بودند «ابنه ای» محسوب شدند. و مورد حمله قرار گرفتند. یک روز کلاهم را روی لبه پیاده روی بولوار سن میشل کذاشتم و با جفت پا روی آن جهیدم: وداعی با کلاه.

 

- اگر به من بگویند: بیست سال از زندگی تو باقی مانده است، در این مدت در طول شبانه روز می خواهی چه کار کنی؟ جواب خواهم داد که دو ساعت از هر شبانه روز را به کار فعال می پردازم و بیست و دو ساعت باقی مانه را صرف رؤیا می کنم، به این شرط که بتوانم رؤیاهایم را بعدا" به یاد بیاورم، زیرا تنها با یادآوری است که رؤیا جان می گیرد.

 

- هر وقتی که وارد جمع می شدم فقط با نفر بغل دستی ام دست می دادم. و به «آندره برتون» که دورتر می نشست فقط سلام می کردم. از این عادت فرانسوی ها که دم به دم با همه دست می دهند خوشم نمی آید. بعدها سر فیلم برداری فیلم «نامش سپیده دم است» این کار را صریحا" قدغن کردم.

 

- به آتش کشیدن یک موزه همیشه برایم هیجان انگیزتر از برپا کردن یک مرکز فرهنگی یا تأسیس یک بیمارستان بود.

 

- چه لذتی دارد اگر در باغچه خانه ام همه ی نگاتیوها و کپی های فیلم هایم را روی تلی از هیزم بریزم و آنها را بسوزانم. همه چیز برایم علی السویه است. اما گروه پیشنهاد مرا رد کرد.

 

- برای من هم مثل بیشتر افراد، میان عقیده وعمل دره ای عمیق وجود دارد. هیچ وقت مرد عمل نبوده و نیستم و نمی توانم پیرو کسانی باشم که گاهی خودم را به آنها خیلی نزدیک احساس می کنم.

 

- از دیدن سیمای واقعی اسطوره های سینمائی، به خصوص برخی از قهرمان های منفی خیلی لذت می بردم. توی حیاط استودیو می نشستم تا کفشم را واکس بزنم، و به این بهانه آدم های سرشناسی را تماشا می کردم که از حیاط عبور می کردند. یک بار هنرپیشه ای در کنارم نشست که در اسپانیا به او «امبرسیو» می گفتیم. او همان کمدین قوی هیکلی بود که غالبا" با چشم های سیاه و ترسناکش با چاپلین بازی می کرد.

 

- در شب نوئل سال 1930 برای عده ای از هنرپیشه ها و نویسندگان اسپانیایی جشنی گرفته شده بود و چاپلین و جورجیا هیل هم دعوت بودند. هر کسی از راه می رسید با خودش یک کادوی بیست سی دلاری می آورد که بی درنگ به درخت کاج آویزان می شد. این موقعیت به نظر من مثل همه معرکه گیری های میهن پرستانه تهوع آور بود، حالم را به هم می زد. سر میز غذا من وسط اورگاته و یک دوست دیگر نشسته بودم که هنرپیشه ای بیست و یک ساله بود. به آنها آهسته نقشه ام را گفتم. گفتم با گرفتن دماغم به شما علامت می دهم. نقشه بی درنگ عملی شد: دماغم را گرفتم. سه نفری بلند شدیم و در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان به درخت کاج حمله بردیم و کادوها را زیر پایمان لگد مال کردیم. متأسفانه تکه پاره کردن درخت کاج نوئل کار آسانی نیست. دست های مان بدجوری زخمی شد.

 

- اوایل سال 1934 بود که ازدواج کردم. خانواده همسرم را از شرکت در مراسم عقد که در شهرداری منطقه ی بیستم پاریس برگزار شد، منع کرده بودم. البته هیچ مخالفت خاصی با این خانواده نداشتم، اما به طورکلی همیشه نسبت به خانواده احساس تنفر می کردم.

 

- من به علل مختلفی - که بی شک مهم ترین اش کم رویی خودم بود- نتوانستم به خیلی از زن های مورد علاقه ام نزدیک شوم. البته تردیدی نیست که آنها چندان علاقه ای به من نداشتند. برعکس، زن های زیادی دنبالم بودند که هیچ کششی به آنها نداشتم. این وضعیت از آن یکی هم بدتر است؛ آخرمن دوست داشتن را به دوست داشته شدن ترجیح می دهم.

 

- یکی از معروف ترین پرسشنامه های سورئالیست ها با این سؤال شروع می شد: «به عشق چه امیدی دارید؟» من جواب داده بودم: «اگر دوست داشته باشم، هر امیدی و اگر دوست نداشته باشم، هیچ امیدی.» به نظر ما عشق برای زندگی، برای هرعملی، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری بود. 

 

 

 

- من هم در زندگی و هم در کارهایم به چیزهایی که تکرار می شوند، علاقه خاصی دارم.از انگیزه این کششش نه چیزی می دانم و نه مایلم که بدانم. در فیلم «فرشته ی فنا کننده» دست کم ده مضمون تکرار می شود. مثلا" یک جا دو مرد به همدیگر معرفی می شوند، با هم دست می دهند و هر دو می گویند: «خوشوقتم». یک لحظه بعد دوباره با هم روبه رو می شوند اما انگار که اصلا" یکدیگر را نمی شناسند؛ و سومین بار چنان سلام و علیک گرمی با هم می کنند که گویی دو دوست قدیمی هستند.

 

- فیلم «جذابیت پنهان» من به هالیوود رفت و نامزد اسکار شد. یک روز چهار روزنامه نگار مکزیکی که با من آشنایی داشتند رد مرا پیدا کردند و به سراغم آمدند. بین سؤال های شان پرسیدند: «دون لوئیس، آیا گمان می کنید که جایزه اسکار را خواهید برد؟» و من خیلی جواب دادم:؟«بله، مطمئن باشید. من بیست و پنج هزار دلاری را که برای اعطای جایزه مطالبه کرده بودند، به حساب شان ریخته ام. آمریکایی ها عیب های بسیاری دارن اما قول شان قولاست.»

چهار روز بعد این خبر در روزنامه های مکزیک منتشر شد. در لوس آنجلس قشقرق به پا شد  و از اطراف و اکناف تلگراف به راه افتاد. من گفتم که فقط یک شوخی معصومانه کرده ام. اوضاع دوباره آرام شد.

سه هفته بعد فیلم واقعا" برنده ی اسکار شد، و حالا من به هرکسی می رسیدم توضیح می دادم: «آمریکائیها عیب های بسیاری دارند، اما قول شان قول است.»

 

- بنا بر آخرین آمار ما در دنیا آن قدر بمب اتمی داریم که نه تنها می توانیم به حیات خاتمه دهیم بلکه قادریم این کره خاکی را حتی از مدارش بیرون بیندازیم. من از این پیشرفت عظیم به شوق می آیم و بر آن آفرین می گویم. از نظر من مسلم است که دانش دشمن بشر است.

 

- تا هفتاد و پنج سالگی هر وقت در خیابان یا سالن هتلی پیرمردی تکیده می دیدم، به همراهانم می گفتم: «بونوئی را دیدید؟ باور کردنی نیست! پارسال حسابی سر حال بود! حالا دیگر پایش لب گور است.» دوست داشتم ادای پیرمردهای خرفت را دربیاورم. آن سال ها به علت پیری ام خجالت می کشیدم به استخر بروم.

 

- چهار سال تمام است که در پی ضعف چشم ها و گوش هایم و به علت وحشتی که از شلوغی دارم، به سینما نرفته ام. تلویزیون هم هرگز تماشا نمی کنم. گاهی یک هفته تمام می گذرد و کسی به دیدنم نمی آید. احساس می کنم ترکم کرده اند. بعد ناگهان کسی از راه می رسد که هیچ انتظارش را نداشتم.

 

- سال هاست اسم دوستان مرده ام را در دفتر چه ای یادداشت می کنم. اسم این دفترچه را «کتاب مردگان» گذاشته ام. بیشتر وقت ها آن را ورق می زنم: صدها نام با نظم الفبایی کنار هم قرار گرفته اند. بعضی از دوستانم از این دفترچه بدشان می آید، چون می دانند که اسم خودشانهم روزی وارد آن خواهد شد. اما این دفترچه محبوب و مونس من است. کمک می کند تا دوستانم را فراموش نکنم.

 

- دلم می خواهد وقتی که نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم: از میان دوستان قدیمی همه ی آنانی را که خداناباورهایی پیگیر هستند دور خود جمع کنم و وقتی همه آنها غمگین و ماتم زده دورم دور بسترم حلقه زدند، می گویم کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم لب به اعتراف می گشایم. سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند. بعد به طرف دیوار بر می گردم و می میرم.

اما آیا در آن لحظات آخر برای آدم حال و حوصله ی شوخی باقی می ماند؟

 

پ.ن:

* مجموعه خاطرات لوئیس بونوئل به قلم خودش/ ترجمه: احمد امینی/ نشر هوش و ابتکار/ چاپ نخست 137۱

 متن مقدمه با تصرف و تلخیص از مقدمه خود کتاب نوشته مترجم می باشد.

 

[mary] [دوشنبه 6 اسفند1386] [0:28]

عاشق آدم های اصیلم. آدم هایی که اعتقادات شان در تمام وجودشان ذوب شده. وقتی حرف می زنند، وقتی یک استکان چای می ریزند، وقتی یک بشقاب را از این سر میز می گذارند آن سر میز، می دانند دارند چی کارمی کنند. به کارشان اعتقاد دارند.برای همین می توانند باعمل شان به دیگران درس بدهند. وقتی با آنها حرف می زنی، وقتی توی چشمت نگاه می کنند، انگار هیپنوتیزمت می کنند. آدم های کاریزماتیک را نمی گویم. آدم هایی که دارم می گویم، از آدم های کاریزماتیک بالاترند. کاریزما توی موقعیت تعریف می شود، وقتی برخورد میان فردی به وجود می آید. ولی آدم های اصیل، آدم هایی اند که خودشان پیش خودشان اصالت دارند. خودشان پیش خودشان عذاب وجدان ندارند؛ خودشان پیش خودشان سربلندند. به ثبات و آرامش رسیده اند. من عاشق این جور آدم ها هستم، و آن روز که سارا شریعتی(۱) آمد دفتر تحریریه ی ما، من احساس کردم دارم با یک چنین آدمی برخورد می کنم.

کمی دیر رسیده بودم. همه صندلی ها پر شده بود و همه نگاه ها به یک سمت می رفت، و من درست توی خط نگاه ها داشتم نزدیک تنها صندلی خالی کنار دست سارا شریعتی می شدم. حالا دیگر خانم شریعتی هم داشت به من نگاه می کرد؛ و با نگاهش مرا می کشاند توی بحث. یک بحث فوق العاده درباره ی «امید و ناامیدی». آوردن کل بحث از حوصله ی این جا بیرون است. من فقط سعی کردم قسمت هایی از مبحث را که خیلی از ما درگیرش هستیم، در این پست بگنجانم:

 

 مخالف امید می شود نا امیدی، اما «امیدواری» کیفیتی است که هیچ وقت تکذیب نمی شود. و این کیفیت چه زمانی وجود دارد؟ زمانی که شما یک پروژه ای داری و یک افقی برای خودت داری و می دانی که یک چراغی در یک گوشه ای دارد می درخشد. مفهوم امیدواری نظریه «ارنست بلوخ» (2) است، که تا پایان عمرش از این نظریه دفاع می کند. بنابراین نظریه، اگر در این دنیا هیچ جایی، هیچ چراغی برای شما روشن نباشد، و هیچ کسی منتظرتان نباشد، در آن صورت نا امیدی معنی پیدا می کند. به همین دلیل مفاهیم امید و انتظار با هم پیوند خورده اند. انسانی که منتظر است، یعنی انسانی که امیدواراست که حتما" یک اتفاقی می افتد. ولی این انتظار به معنای انفعال نیست. بلکه به معنای این است که من درک کنم زمانی که در آن قرار گرفتم، زمان «هستی» و« نیستی»، نیست؛ زمان «نه هنوز» است. از زمان «نه هنوز» می شود به این رسید که من جزء یک پروژه ای هستم و چون این پروژه به یک سرانجامی می خواهد برسد، به همان اندازه از میزان شکنندگی و نا امیدی من کم می شود. انسان ناامید انسانی است که درهیچ پروژه ای نیست، یعنی اصلا" منتظر نیست، ولی انسانی که خودش را در یک پروژه ای تعریف می کند، نمی تواند نا امید باشد.

«هانس ژونس» (3) با ارنست بلوخ مخالفت می کند. ژونس می گوید امید را باید بیاوریم در مفهوم مسئولیت؛ مسئولیت نسبت به زمان و مکانی که داری. یعنی با توجه به امکانات موجود، به چه چیزی می توانم امیدوار باشم؛ نه این که امیدواری در فضا. شرایط موجود چه امکاناتی به من می دهد؟ حالا این امکانات را اگر نیست، باید ساخت. ما باید از بی امکانی امکان بسازیم. اگر ما این شرایط موجود را ساختیم، پس ما هم می توانیم این شرایط را تغییر بدهیم؛ کمی اراده گرایی لازم است و تخیل سازنده.

به عنوان مثال «آراگون» در حوزه ی ادبیات و رمانتیسیزم می گوید: «تو نگاهم کردی، و من زیبا شدم.» یعنی من به خودی خود زیبا یا زشت نیستم. دراین دیالکتیکی که بین ذهنیت تو و نگاه تو با وجود من هست، من ساخته می شوم. من محصول می شوم.

در جامعه شناسی هنر می گوییم: «تابلو، محصول خالق مادی اش (نقاشی که آن را می کشد) و خالق سمبولیکش است.» یعنی تابلو یک بار دیگر در نگاه من آفریده می شود.  

 بنابراین اگر آن ابزار باشد، ولی من ندانم که چطور از آن استفاده کنم، انگار اصلا" ابزاری وجود ندارد. ولی من می توانم با تخیلم آن ابزار را بسازم و با آن کوه را بکنم. ما باید سهم تخیلی هم که می تواند سازنده باشد به واقعیت بدهیم؛ و اگر این کار را بکنیم، آن اراده گرایی و آرمان گرایی که در ما بوده و سرکوب شده، و فروخورده شده، و دارد له می شود، می تواند کمی سر بلند کند. ما سهم خودمان را نباید فراموش کنیم. این مثل حکایت ملانصرالدین می ماند که همه را می شمرد و بعد کم می آورد، چون خودش رو نشمرده بود! ما باید خودمان را هم بشماریم. واقعیت بستگی به ما دارد. واقعیت منتظر ماست. این منم که می توانم یک چیز را تبدیل کنم به یک چیز دیگر. منم که می توانم یک «وقت» را تبدیل کنم به یک «قرار ملاقات». منم که می توانم یک «سفر» را تبدیل کنم به یک «نقطه ی عطف» در زندگیم. پیش پا افتادگی واقعیت بستگی به ما دارد.

تمام اتفاقات مهم هستی را وقتی تکانش می دهی، می بینی یک چیز ابتدایی بوده. «نیوتن» زیر درخت سیب خوابیده بوده و می بیند سیب افتاد، و جاذبه زمین کشف می شود. همه ی انقلاب های مهم، عشق های مهم، ادبیات مهم، و... همه شان از این اتفاقات خیلی ساده ابتدایی که اصلا" به چشم نمی آید شروع شدند. پس همه چیز های ساده ی ابتدایی را می شود تبدیل کرد به یک اتفاق مهم. نه این که من ایجادش کنم، هست. این کیفیت در همه چیز وجود دارد. همین قابلیت است که تبدیل می شود به موضوع یک اثر هنری. شما کارهای هنر مدرن را نگاه کنید. اشیاء است. با همین اشیاء، «اُکتاویوپاز» مکتب جدید شعری به وجود می آورد. نگاه کنید روی این میز چه قدر شئ وجود دارد. ما همه می میریم. فانی هستیم، ولی همه اشیاء می مانند. درختان خیابان ولی عصر تنها چیزهایی اند که عوض نشدند. این خیلی مهم است. همه این ها می توند نگاه تان را به همه چیز عوض کند.

مهم این است که اگر این اتفاق نیافتاده، چون ما به وجودش نیاوردیم. ولی آن زمانی که شما به آن واقعا" نیازمند شوید، آن اتفاق برای تان می افتد. شرایط اش را می توانیم مهیا کنیم. و یک دفعه، در این روزمرگی، می توانیم بگوییم: «وای! این یک برخورد بود! این یک حادثه بود! این یک اتفاق جادویی بود!» چوب جادو در دست شماست، و این شما هستید که تصمیم می گیرید آن را بر سر چیزی بزنید یا نزنید.

 

پ.ن:

1- سارا شریعتی دختر دکترعلی شریعتی معروف است. الان حدود 5 سال است که از فرانسه به تهران برگشته و در «دانشگاه تهران» تدریس می کند.

 جامعه شناس آلمانیErnest Blokh -۲

 جامعه شناس یهود که ابتدا شاگرد هایدگر بوده و بعد در مقابل هایدگر موضع می گیرد. Hans Junes -۳

 

[mary] [یکشنبه 23 دی1386] [18:18]

  

 

من به ژاک پرور(1) دوست داشتنی حسودی ام می شود. نه به خاطر این که شاعر خیلی خوبی بود و کتاب هایش از همان ابتدا خوب می فروخت؛ نه به این خاطر که فیلمنامه نویس صاحب سبکی بود و تاریخ سینمای فرانسه با فیلمنامه های نویسنده ای مثل او مکتبی به اسم «رئالیسم شاعرانه» را به خود دید؛ نه به خاطراین همه افتخاراتش. به پرور حسودی ام می شود چون دور و برش کلی آدم کله گنده ی جریان ساز داشت، و با جریان خروشان این آدم های دوست و همکار، خودش هم می توانست گل کند، استعدادش دیده شود و همرا با جریان به جایی برسد.  

ژاک پرور عده ای از آدم های تاریخ ساز مکتب امپرسیونیسم را دیده بود. پای ثابت محفل سورئالیست ها بود، و دست آخر با کارگردان های بزرگی مثل «ژان رنوار» و «مارسل کارنه» افتاده بود توی گرایش رئالیسم شاعرانه. پرور خیلی خوب با آدمهای دور و برش کنار می آمد. درباره اش می گویند: «ژاک تک و تنها سر یک میز می نشست و با روان نویس چیزهایی می نوشت. اما اگر درهمان حال کسی درکنارش می نشست، کار را رها می کرد و با روی باز با او به گفتگو می پرداخت.»(2)

من به پرور دوست داشتنی حسودی ام می شود، و هر چقدر بیشتر از تاریخ هنر و تاریخ سینما می خوانم، بیشتر به هنرمندانی که دور و برشان چند نفر آدم تأثیرگذارداشتند حسودی ام می شود. آدم های پیشرویی که توی محافل هنری و روشنفکری ما کمیابند. آدم هایی برای ما جوان ترها، برای این که بتوانیم بهشان اعتماد کنیم؛ نگران رعایت فاصله ی ایمنی مان با آنها نباشیم؛ نگران کلاس کاری و خودشیفتگی شان نباشیم. آدم هایی  برای این که ما از دیدن رد پاهای شان در پیش روی مان احساس اطمینان و غرور کنیم.   

 

چند برش از شعرهای ژاک پرور(۳):

- پاریس در شب: سه کبریت، یکی بعد از دیگری در شب روشن شده است/ اولی، برای دیدن چهره کامل تو/ دومی، برای دیدن چشم هایت/ آخری، برای دیدن دهانت/ و تاریکی محض برای یادآوری همه این ها/ و فشردنت درمیانه بازوانم.

- دودمان عجیب: لویی اول/ لویی دوم/ لویی سوم/ لویی چهارم/ لویی پنجم/ لویی ششم/ لویی هفتم/ لویی هشتم/ لویی نهم/ لویی دهم (ملقب به لجباز)/ لویی یازدهم/ لویی دوازدهم/ لویی سیزدهم/ لویی چهاردهم/ لویی پانزذهم/ لویی شانزدهم/ لویی هجدهم/ و بعد، نه کسی و نه چیزی.../ این ها دیگر چه آدم هایی هستند/ که نمی توانند/ تا بیست بشمارند؟

- یک مرد و یک زن/ که هرگز همدیگر را ندیده اند/ و بسیار دور ازهم/ در شهرهای مختلف زندگی می کنند/ یک روز/ همان صفحه از همان کتاب را/ همزمان/ دقیقا"/ در دومین ثانیه ی/ اولین دقیقه ی/ آخرین ساعت خود/ می خوانند.

- روز نخست: ملافه های سفید در گنجه/ ملافه های سرخ روی تخت/ کودک در دل مادر/ مادر در رنج و درد/ پدر در راهرو/ راهرو درخانه/ خانه در شهر/ شهر در شب/ مرگ در یک فریاد/ و کودک درآستان زندگی.

- دو حلزون/ به خاکسپاری برگی خشک شده می روند/ صدفی سیاه دارند/ و نواری سیاه به دورشاخک های شان/ شب هنگام می روند/ یک شب زیبای پاییز/ ولی افسوس زمانی می رسند/ که دیگر بهار شده...

- پیام:  در را کسی گشود/ در را کسی دوباره بست/ بر صندلی کسی نشست/ گربه را کسی نوازش کرد/ میوه را کسی گاز زد/ نامه را کسی خواند/ صندلی را کسی واژگون کرد/ در راکسی گشود/ بر جاده کسی می دود/ از جنگل کسی می گذرد/ در رودخانه کسی می پرد/ در بیمارستان کسی جان می دهد.

- روی سبزه غذا بخورید/ عجله نکنید/ روزی هم/ سبزه روی شما غذا خواهد خورد.

 

پ.ن:

Jacques pervert (1900_ 1977) -۱ 

2- به نقل از کتاب «آفتاب نیمه شب»/ ترجمه محمدرضا پارسایار/ انتشارات مروارید.

۳- شعرها از دو کتاب «پاریس در شب» (نشر کتاب خورشید - ترجمه اصغرعسگری خانقاه) و«آفتاب نیمه شب» انتخاب شده اند.

[mary] [پنجشنبه 29 آذر1386] [22:38]

 

اگر اهل داستان و رمان باشید ال.ای. دکتروف را با دو رمان مشهورش «رگتایم» و «بیلی باتگیت» می شناسید. هر دوی این کتا ب ها با ترجمه شاهکار نجف دریابندری منتشر شده اند؛ هر دوی شان هم در فهرست «هزار و یک کتابی که باید پیش از مرگ خواند» قرار گرفته اند. ابتدای رمان «بیلی باتگیت» یک مصاحبه ی فوق العاده با دکتروف چاپ شده. پرسنده ی اصلی بحث یک منتقد و نویسنده ی آمریکایی به نام «جرج پلیمتن» است که این گفتگو را به سال 1986 در حضور پانصد نفر انجام می دهد. این جا جملاتی از آن مصاحبه که درباره نوشتن است دست چین شده.

 

- نوشتن نوعی اسکیزوفرنی است که از لحاظ اجتماعی پذیرفته شده.

- چند سال وقت طول کشید تا من باز توانستم آن نادانی خودم را به دست بیاورم و درباره نوشتن همان جور احساس کنم که زمان بچگی ام احساس می کردم. من وقتی واقعا" خودم را نویسنده خیال کردم که حدود نه سال داشتم.

- از سال ها قبل، خود عمل خواندن همان نوشتن من بود.  شروع بدی هم نیست. آن خط فاصل میان خواننده و نویسنده را از بین برمی دارد... وقتی یک کتاب می خوانی با رویدادهای ذهن نویسنده درگیرمی شوی. قوای آفرینشی خودت را با آن هماهنگ می کنی. کلمه ها را تصور می کنی، و صدای کلمه ها را، آدم های گوناگون داستان را بر حسب کسانی که خودت می شناخته ای در نظر می آوری، نه بر حسب تجربه نویسنده، برحسب تجربه خودت.

- ما قرار است بتوانیم توی جلد دیگران برویم. قراراست بتوانیم تجربه هایی را که مال خودمان نیست بیان کنیم و زمان ها و مکان هایی را که ندیده ایم نشان دهیم. مگر این یکی از راه های توجیه هنر نیست، یعنی تقسیم و تسهیم رنج بشری؟ همه معلم های فن نویسندگی به شاگردان شان می گویند درباره چیزی بنویسید که می دانید. البته این کاری است که باید کرد، ولی از طرف دیگر، آدم تا چیزی ننوشته از کجا بداند که آن چیز را می داند؟ دانستن همان نوشتن است.

- من می خواهم هر کتابی خودش خودش را اختراع کند. به نظر من آن لحظه ای که نویسنده سبک خودش را شناخت، کارش تمام است. چون آن وقت آدم محدودیت های خودش را می بیند، و صدای خودش را توی کله اش می شنود. به این جا که رسیدی بهتر است دکان را تخته کنی.

- به مردم می گویم این که تصور کنی نوشته به چه صورتی تمام شود، به رانندگی در شب می ماند. هیچ وقت جلوتر از نور چراغ هایت را نمی بینی، ولی به همین ترتیب تمام راه را طی می کنی.

- زندگی یک نویسنده به قدری خطرناک است که هر کاری بکند برایش بد است: شکست بد است، توفیق بد است، فقربد است، پول خیلی خیلی بد است، هیچ اتفاق خوبی برای نویسنده نمی افتد.

- هر نویسنده ای یک شاهد است. دلیل این که ما به نویسنده احتیاج داریم این است که ما برای این قرن هول انگیز شهودی لازم داریم.

[mary] [سه شنبه 20 آذر1386] [13:28]

 

ژان رنوار در سینمای فرانسه ( وحتی دنیا) آدم معروفی است؛ آن قدری که به نام «پدرموج نو» سینما شناخته شده. اما پدر«پدرموج نو»، آدم معروف تری است! از آن نقاش هایی که تابلوهای شان را در موزه لوور یا لندن آویزان می کنند و پولدارها اندازه خون پدرشان بالای آنها پول می دهند. جمله های زیر را آن پسرمعروف درباره پدرمعروف ترش - پی یر آگوست رنوار- گفته:

- پدرم می خواست من وارد کار سفالگری شوم. پدرم کارهایی را که دست در آنها نقشی نداشت غیر مفید می دانست. به روشنفکرها اعتماد نداشت. می گفت آنها نمی دانند چطور باید نگاه کرد یا شنید یا لمس کرد.

- پدرم هرگز درباره هنر با من حرف نمی زد. تحمل این کلمه را نداشت. اگر بچه هایش می خواستند دنبال نقاشی، بازیگری یا موسیقی بروند، آزاد بودند. اما مجبور نبودند دنبال هنر بروند.

- پدرم می گفت تمایل به کشیدن یک تصویر آنچنان باید درآدم قوی باشد که نتواند در برابر آن مقاومت کند. درباره موتسارت که او را می پرستید، می گفت: «موتسارت موسیقی می ساخت، چون نمی توانست از انجام این کار خودداری کند.»

- اگر چه پدرم در پی تأثیر گذاشتن روی فرزندانش نبود، اما افسون تابلوهای او که دیوارهای خانه ما را پوشانده بود، به آشکارترین شکل ممکن بر ما تأثیر می گذاشت. ناخوآگاه باور می کردیم که نقاشی او، تنها نوع نقاشی ممکن است.

- وقتی از یک مزرعه رد می شد، راه رفتنش بیشتر شبیه یک جور رقص بود، چون می خواست مثلا" یک گل قاصدک را لگد نکند. پدرم اعتقاد داشت که آدم با از بین بردن یک مورچه، تعادل کل یک قلمرو را برهم می زند. ایمان نیمه آگاهانه ی من نسبت به این روشن بینی اوست که باعث می شود جذب همه چیزهایی شوم که دنیا آنها را «ساده» می داند.

 

پ.ن: این جمله ها از کتاب «زندگی و فیلم های من» نوشته ژان رنوار، ترجمه بهروز تورانی (انتشارات سروش) نقل شده.

[mary] [سه شنبه 13 آذر1386] [0:48]