تبليغاتX
گاربینو | Garbino

 

 

امشب دختره مانتو و شال سفید پوشیده بود و بیشتر از شب های دیگه می تونستم از تو ماشین ببینمش. دیگه امشب کاملا" معلوم بود که روی لب هم مکث می کنن. نمی دونم امروز کجا برده بودش که این قدر شاد بود. شاید هم این یکی شون رو بیشتراز بقیه دوست داشت، اون قدر بیشتر از بقیه شون که وقتی می خواست ازماشین پیاده بشه کیف سفیدش رو از پنجره صندلی بغل دسته راننده پرت کرد روی کاپوت ماشین و خودش جست زد روی پاهای پسره. پشت فرمون ماشین بغلش کرد. پسره هنوز داشت با نگاه، حرکات دختره رو دنبال می کرد که درماشین بسته شد. پسره هنوز با نگاه دنبالش بود که دختره پیچید توی کوچه پشتی. هیچ شبی جلوی خونه شون پیاده نمی شد.

[mary] [چهارشنبه 8 خرداد1387] [3:48]

 

 

غرقه در شب، آن طوری که هرزگاهی سر به زیر می اندازی تا به فکر فرو روی. این طور یک سر غرقه در شب دور و برت آدم ها خوابند. نمایشی کوچک، خود فریبی ای معصومانه که آنها درخانه خوابند. در بسترهای امن، زیر بام محکم، دراز کشیده یا مچاله روی تشک ها، در ملحفه ها، زیر سقف ها، در حقیقت مثل آن وقت ها باز به هم رسیده اند، و مثل بعدها در جایی خشک و خالی دراردوگاهی درهوای باز، آدم های زیاد، یک قشون، یک قوم زیر آسمان سرد، فروغلتیده درجایی که پیش ترها می ایستادی. پیشانی فشرده بر بازو، چهره بر خاک آرام نفس زنان، و تو نگهبانی می دهی، یکی از نگهبان های دیگر را در پیچ و تاب شعله ی ترکه ها در کنار خود می یابی. چرا نگهبانی می دهی؟ می گویند کسی باید نگهبانی دهد. کسی باید باشد.

 

پ.ن:

* اسم اصلی داستانک «شب ها» است.

نوشته فرانتس کافکا / از مجموعه 43 داستان عاشقانه/ نشر مرکز

[mary] [دوشنبه 19 فروردین1387] [1:28]

 

 

کاش سرخ پوست می شدی، به همین آمادگی و بر اسبی به تاخت، اریب درهوا، هی می لرزیدی بر زمین لرزان، تا مهمیز را رها می کردی، که مهمیزی نبود، تا عنان را دور می انداختی، که عنانی نبود و به ندرت زمین پیش رو را مثل گندم زاری بی انتها* می دیدی، بدون گردن اسبی و سر اسبی.

 

پ.ن:

داستانکی از فرانتس کافکا از مجموعه 43 داستان عاشقانه/ نشر مرکز

* به جای «مرغزاری صاف و درو شده» نوشتم: « گندم زاری بی انتها»

[mary] [سه شنبه 30 بهمن1386] [16:48]

پدربزرگم همیشه می گفت: «زندگی جور گیج کننده ای کوتاه است.» به گذشته که نگاه می کنم، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آید که به زحمت می توانم بفهمم چطور ممکن است، مرد جوانی - برای مثال می گویم- تصمیم بگیرد به طرف دهکده بعدی بتازد، ولی نترسد که - گذشته از حوادث بین راه - مهلت همین زندگی معمولی خوش و خرم، بارها کوتاه تر از آن زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است.

 

پ.ن:

داستانکی از«فرانتس کافکا» از کتاب «تردید» / نوشته و گرد آوری: بابک احمدی/ نشر مرکز

[mary] [پنجشنبه 25 بهمن1386] [18:38]

 

 

همه ی چراغ ها خاموش اند. خيابان ها، موازي با خط كشي هاي سفيد و جدول هاي دو رنگ شان دراز كشيده اند. پيچ ها دور ميدان ها چرخيده اند و سر دو راهي ها وا مانده اند. دودكش كارخانه ها و اگزوز اتومبيل ها ديگر نفس نمي كشند. صداي تيز ضبط و سيستم ماشين ها توي كاست ها و CD ها زنداني شده. بام ها ، چندين طيقه بالاتر از شهر خودشان را پهن كرده اند. ساختمان ها با درها و پنجره هاي بسته و حياط هاي خالي به زمين ميخ شده اند. ساعت 25  است.

[mary] [جمعه 19 بهمن1386] [15:58]

 

 

بیست روز می گذرد از آن روزی که تلویزیون اعلام کرده بود «امروز انگور می بارد». بیست روز می شود که دارد انگور می بارد و من بیرون رفتن را به توی خانه ماندن ترجیح می دهم، تا شاید هوای آزاد کمکم کند ادامه ی داستانم را بنویسم. صبح ها بیدار می شوم. صبحانه می خورم و بارانی کلاه دار و چکمه ی عاج دارم را می پوشم و می روم کتابخانه تا داستانم را تمام کنم. پیاده روها از پوسته ی له شده انگور سُرند. لبه ی پنجره ها و بین شاخه ها هم پراز حبه های درشت و روی هم انباشته ی انگورشده. کتابخانه به خانه ما نزدیک است و من تمام راه به قرار ملاقات محمد قصه ام با دوست دخترش فکر می کنم. آنها تازه یک هفته است با هم دوست شده اند و بعد از یک هفته دوباره قرارگذاسته اند همدیگر را ببینند.

من تمام راه ازخانه تا کتابخانه به این تصویرهای داستانم فکر می کنم، و به حبه های انگورکه به لبه های تیز دیوارها و نرده ها می خورند و می ترکند. دربان کتابخانه مثل همیشه یک کلید فایل به من می دهد. کیف و بارانی کلاه دارم را می گذارم توی فایل. ورق های چرک نویس داستانم را برمی دارم و می روم می نشینم پشت میز تکی گوشه سالن. رو به دیوار همه ی ورق هایم را ولو می کنم جلویم.

 ورق هایم پر از خط خوردگی شده. پر از جمله هایی که با هم پیوستگی ندارند. فقط چند پاراگراف از داستانم هست که تکه پاره نیست؛ از بین خط خوردگی ها نجات پیدا کرده و یک داستان نصفه نیمه شده. هر بار که می آیم سراغ ورق هایم، آن پاراگراف ها را مرور می کنم: «تلویزیون صبح اعلام کرده بود «امروز انگور می بارد» و من توی دلم فحش می دادم که لعنت، عدل همین امروز باید هوا این طوری می شد. می روم کنار در بالکن. انگورها با شتاب می خورند به لبه ی سیمانی پشت پنجره و پقی می ترکند. داشتم فکر می کردم با این وضع هوا، دیگر قرارمان به هم خورده. داشتم توی دلم به زمین و زمان فحش می دادم که موبایلم زنگ خورد. روی صفحه آبی گوشی نوشته بود: محمد. گفت نیم ساعت دیگر می رسد دم خانه مان و من مانده بودم کدام لباسم را بپوشم. بلاخره بارانی کلاه دار و کفش های عاج دارم را از کمد کشیدم بیرون. برای من پنج دقیقه هم نشد تا زنگ آیفون بخورد. آن موقع داشتم موهایم را پشت سرم جمع می کردم. در بالکن را بازکردم. محمد دید که سرک کشیدم بیرون. وقتی با هم چشم تو چشم شدیم، گیره ی پشت سرم باز شد و موهایم رشته رشته ریخت روی شانه و کمرم. محمد از بلندی موهای من چشم هایش گشاد شد، و یک لبخند کم رنگ زد.»

آخرین جمله ی دلخواه داستانم این بود. «محمد از بلندی موهای من چشم هایش گشاد شد، و یک لبخند کم رنگ زد.» باقی جمله ها را دوست نداشتم. انگار مال داستان من نباشند. توی این بیست روز چند بار بی خیال این داستان شدم. ولی باز تصویرها ولم نمی کردند. وقتی می آمدم کتابخانه باز می دیدم که دارد مثل آن روزانگور می بارد. حبه های انگور می خورد به لبه های تیز دیوارها و نرده ها و می ترکد. بیست روز بود می آمدم کتابخانه و ورق های چرک نویسم را هم با خودم می آوردم.

می رفتم. می آمدم. مجله می خواندم. روزنامه ورق می زدم. بین ردیف های موازی قفسه های کتابخانه دنبال کتاب های تازه می گشتم. سالن خلوت بود، و گاهی که حواسم از خواندن پرت می شد می شنیدم که انگورها روی کانال کولر کتابخانه ضرب گرفته اند.

[mary] [پنجشنبه 13 دی1386] [14:48]

 

زن

نورای سه ساله یک کاری یاد گرفته. یاد گرفته که زنان چطوربا حرکت سر، موها را از روی صورت شان پس می زنند. حالا او هم این کار را انجام می دهد -همه عمر- و او هم یک زن شده.

(از کتاب آمریکا وجود ندارد/ پتر بیکسل)

 

مشاجره از نوع اسکارلتی

وقتی زن هفت تیر خالی رو تحویل پلیس می داد، گفت: «زندگی کردن توی آپارتمان تک خوابه در سن هوزه با مردی که داره ویولن زدن یاد می گیره، خیلی سخته.»

(از کتاب اتوبوس پیر/ ریچارد براتیگان)

 

تابلو

در شهر راستف- نا- دانو (Rastof-na-danou) و درخیابان سادوایا (Sadovaya)، روی سر در کارگاه سنگ قبر تراشی چنین تابلویی آویزان است: «استاد کارهای به یاد ماندنی»./ گزارش آ.چ

(از کتاب به سلامتی خانم ها/ آنتوان چخوف)

 

جیمز

بابا نوئل برای هدیه ی سال نو یه خرس عروسکی به جیمز داد. خب، از کجا باید می دونست سال گذشته یه خرس گنده ی واقعی به جیمز حمله کرده؟

( از کتاب مرگ وحشتناک پسرک صدفی/ تیم برتون)

 

در میهمانی

- عذر می خوام عالی جناب، اجازه می دین رد شم!

- شما اشتباه گرفتین. من «عالی جناب» نیستم.

- پس برا چی تو دهنه ی در ایستادین؟ برین کنار آقا...

(از کتاب به سلامتی خانم ها / آنتوان چخوف)

 

[mary] [یکشنبه 20 آبان1386] [13:35]

 

قوطی نوشابه روی ماسه های آبدار تنهاست. فقط چند تا گوش ماهی آن دور و بر هستند. دریا آهسته دست می برد سمت قوطی. قوطی کمی می رود عقب. دریا قوطی را قل می دهد به پهلو. قوطی تلوتلو می خورد. دریا از سوراخ سر قوطی می رود تو. قوطی سنگین می شود. دریا... قوطی، قوطی... دریا... . حباب های ریز نفس قوطی بین لایه های کف روی موج گم می شود.

 

[mary] [سه شنبه 15 آبان1386] [11:28]

 

خط گچي سفيد ازدم درمدرسه شروع مي شود. آجرهاي نارنجي مدرسه را رد مي كند. برچسب هاي كوچك آگهي هاي «تخليه چاه» راخط مي زند.  به جمله «دوستت دارم» كه مي رسد، شكل قلب مي شود. از روي شكاف بين آجرها مي پرد. ازپشت ديوار، صداي بازي تيم محله مي آيد، خط محو مي شود.

 

[mary] [جمعه 4 آبان1386] [16:53]

 

پسره اون ورمیز کافی شاپ هی سیگار می کشه؛ هی سیگار می کشه. دختره این وره میز کافی شاپ هی چوب کبریت های نیم سوخته ی پسره رو خرد می کنه. پسره دودهای سیگارش رو آه می کشه. دختره با چوب کبریت های خرد شده یه خونه کوچولو روی میز می سازه؛ از اون خونه هایی مربعی که سقف های مثلثی دارن. پسره هی نگاه می کنه به دختره. دختره هی نگاه می کنه به خونهه. پسره هی نگاه می کنه به دختره. دختره با ضربه ی نوک انگشتهاش خونه ی چوب کبریتی رو پرت می کنه طرفه پسره. چوب کبریت ها پخش و پلا می شن روی میز؛ روی بلوز شلوار پسره. پسره می گه: «هه! چه کار با حالی کردی!» دختره لبخند می زنه. پسره لبخند می زنه. اون ها دوستی شون شیش ماه دیگه تموم می شه ولی تا ابد به هم لبخند می زنن. دختره توی همه کافی شاپ ها خونه ی چوب کبریتی می سازه؛ توی همه کافی شاپ ها خونهه رو خراب می کنه. تا آخرعمرش. توی همه کافی شاپ ها. جلوی همه ی پسرهایی که لبخند می زنن و سیگار می کشن و بهش نگاه می کنن.

 

[mary] [چهارشنبه 2 آبان1386] [22:17]

 

دامن گل گلي زن پهن شده كف وانت و پشت سرش يخچال و گاز كهنه لق لق مي زنند. انگشت هايش را توي بقچه اش فرو كرده و نگاهش مانده روي خط هاي بريده  بريده ي وسط جاده.  يك، دو، سه،  چهار... خط به  خط از خانه اش دور مي شود.

 

 

[mary] [سه شنبه 1 آبان1386] [0:35]

 

 

راننده حرف نمي زند، حتي اگر از او چيزي بپرسي. بي آنكه سر بگرداند دستش را مي آورد عقب تا پول را  كف آن بگذاري. اخم تند روی ابروهایش ازتوی آینه معلوم است. مسافرها ساكت و بي حركت  نشسته اند و نگاه ها همه مات و بي حالت خيره اند به خیابان. درعمق مردمك ها هيچ چيز نيست. انگار تنها چيز زنده اي كه هست عروسك موبلندي است كه لبخند زنان كنار آينه تاب مي خورد.

[mary] [شنبه 28 مهر1386] [23:42]

 

ما دوتا دخترهم سنیم که هر وقت می ریم هفت تیر این اتفاق می افته. ما از تو پیاده رو یا از وسط خیابون هفت تیر داریم می ریم. ما از پایین هفت تیر به بالا یا از بالا به پایین داریم می ریم. ما تو یه روز خیلی معمولی، از سر کار یا کلاس داریم می ریم. همین موقع هاست که من می گم: «ببین دوستم!»

ولی دوستم حواسش نیست. فقط من می بینم که تموم خیابون رو آب می گیره؛ بی هیچ صدایی، هیچ فریادی، هیچ باد و بارونی؛ آب همه جا رو می گیره و یواش یواش می یاد بالا؛ مثل آب پشت سد، آبی- نیلی، بدون موج، آروم می یاد بالا. ما تا اون موقع، روی پل عابر پیاده وسط خیابون نشستیم، کفش و جورابامون رو دراوردیم، و دریاچه آبی- نیلی زیر پاهامون، توی آفتاب دراز کشیده.  

[mary] [سه شنبه 24 مهر1386] [20:40]
 

بعضی وقت ها هم زنه و هم مرده جفت شون تو آشپزخونه هستن  وهی این طرف و اون طرف می رن. یکی از سرآشپزخونه می ره ته و اون یکی از ته می ره سر. بعد یه دفه هر دوشون روبه روی اجاق گاز به هم می رسن و چند لحظه هیچ حرکتی نمی کنن... و زنه آروم روی پنجه های پاش بلند می شه.

پسر 14 ساله ای که این روزها تعطیلات مدرسشه، کلی وقت داره تا از پنجره بالایی آپارتمان این دو تا زن و شوهر طبقه پایینی رو دید بزنه. پسره هنوز صورت هاشون رو ندیده؛ زن و شوهره براش فقط  دو جفت پا هستن. 

[mary] [شنبه 21 مهر1386] [18:30]
در

 

یک درآوردی و گذاشتی روی تپه. بعد هم رفتی تو و در را پشت سرت بستی. این را که بعدا" چه اتفاقی افتاد کسی نمی داند. چون در فقط مال تو بود و بس. وقتی هم صدای فریادت را شنیدند هیچ کس نتوانست کاری بکند.

[mary] [دوشنبه 16 مهر1386] [22:30]