
نوشتن کار سختی است، مثل کوه کندن تقریبا". مخصوصا" اگر کلی حرف داشته باشی و ندانی چه جوری می خواهی بنویسیش. اول فکر کردم بیایم راجع به کامنت های پست قبلم چند تا توضیح بنویسم، بعد دیدم شاید بهتر باشد جذابیت ناشناس بودن شکسته نشود. دوباره فکر کردم در ادامه یادداشت قبل، پست «سرگردانی 2» را بنویسم، دیدم توی دو هفته گذشته زندگی بدجوری برایم نقش پیدا کرده؛ صبح تا شب دارم کارهایم را سر و سامان می دهم، اماهنوز کار نکرده هست. بعد باز هم داشتم فکر می کردم که نگاهم افتاد به یک متن سینمایی. نوشته بود: «دکتر ژیواگو را با بیست هزار دلار هم می شود ساخت، فقط کیفیت اش فرق می کند.» دکتر ژیواگو را با 12 میلیون دلار ساختند و یکی از منتقدهای سرشناس نوشته بود: «اگر به ادگار اولمر (یک کارگردان بی نام و نشان نمی دانم کجایی) سه سال فرصت و 12 میلیون دلار می دادند، بیست تا فیلم می ساخت که مسلما" تعدادی از آنها جالب تر و جذابتر از دکتر ژیواگو بودند.»
گیر قضیه همین جاست دیگر، این آزاد بودن برای انجام هرکاری؛ همین که در این وبلاگ باز است تا هرچی دلت خواست تویش بنویسی. این آزاد باش، همان قدر که وسوسه کننده است، آزار می دهد. مثل خانه ی مجردی است، پراز لذت ریخت و پاش و پر از دلتنگی کسی که بپرسد: «خرت به چند؟» این هم یک حرف گنده ی دیگر که نمی شود سر و ته اش را همین جا جمع کرد... اصلا" مخم دارد از سیال بودن می پکد؛ از آزادی برای نوک زدن به هر فکری که ته هیچ کدام شان دست آویزی برایم نیست. اصلا" نوشتن کار سختی است، مثل کوه کندن تقریبا".

تو بوی روزهای نیامده می دهی. تویی که آخر معلوم نیست قرار است در کجا قرار بگیری. قرار است نویسنده شوی یا روزنامه نگار یا کارگردان یا معلوم نیست چی. کف زندگی تو لیز است و تو مرتب روی نقش های مختلف لیز می خوری. فقط لیز می خوری و خودت هم نمی دانی بلاخره می خواهی توی کدام قلاب گیر بیافتی. این که دستت به هیچ جا بند نباشد، این که هیچ جا و هیچ کار و هیچ کس بهت حس امنیت ندهد زجرآوراست. این که مرتب بگردی ولی خودت هم ندانی دقیقا" دنبال چی هستی. ندانی چرا دنیای به این بزرگی تو را گیر نمی اندازد؟ چرا توی دنیای به این بزرگی برایت یک نقش پیدا نمی شود؟ می دانی؟ شاید آن دیالوگ فیلم «big fish» برایت جواب خوبی باشد. شاید «تو زیاد بزرگ نیستی، دنیا خیلی کوچیکه».

ما آدم ها موجودات متوسط الحالی هستیم. دست و پا زدن توی اندازه های متوسط بد منجلابی است؛ این که از صبح تا شب، هر کاری بکنی، باز کسانی هستند که از تو بهتر و باهوش تر باشند. این که مجبور باشی در همین قد و قواره های انسانی بپلکی، با خواسته هایی که سر و ته اش را بزنی، مشابه خواسته های بغل دستی ات است. هیچ درشتی و ریزی خاصی نمی شود به هم زد. می شود در رشته ای، کاری، چیزی قهرمان شد. اما این هم جزء تقدیر متوسط آدم هاست. اگر هم بعد عمری بیایی کاری بکنی که دیگری نتوانسته بکند، باز دردی را دوا نمی کند. باز دیگرانی از راه می رسند و کار انحصاری تو را از چنگت در می آورند. آن وقت است که تو هم می شوی یکی از آن ها. گیرم یکی از بین «اولین ها» باشی، این هم یکی دیگر از محدودیت های بشری و در بشرها بودن است.
بی خودی هم نمی شود به این در و آن در زد. زندگی خالی تراز این حرف هاست. از درد متوسط بودن، حتی با فکر و خیال خود کشی هم نمی توانی خلاص شوی. این که آدم نمی تواند در بالاترین نقطه باشد، درست عین این است که نمی تواند در پایین ترین نقطه باشد. آدم به طرز رقت باری همین وسط ها می لولد.

فیلم کنعان، آخرین ساخته مانی حقیقی، در مقابل بقیه فیلم های ایرانی چیزهای خوبی برای تعریف دارد. یکی از مهم ترین دلایلی که باعث شد از آن لذت ببرم، سرنوشت باز شخصیت های فیلم است؛ و این که به طور حتم نمی توانی مشخص کنی که چرا مینا (ترانه علیدوستی) دست به فلان کار زد یا نزد. این درست همان چیزی است که در مورد آدم های توی زندگی واقعی اتفاق می افتد و نمی شود در موردش حکم صادر کرد؛ نمی شود برایش استدلال های زنگ زده آورد. نمی شود تغییر جهت ها و تصمیم گیری ها را داخل فرمول های از پیش تعین شده حل کرد.
به داستان کنعان که فکر می کنی، نمی توانی به طور حتم بگویی مینا چرا می خواهد از شوهرش مرتضی (محمد رضا فروتن) طلاق بگیرد؟ آیا گرفتار عشق به علی ( بهرام رادان) شده؟ آیا مسئله خیانت مینا وعلی در میان است؟ آیا مینا بین شوهرش و علی سرگردان است؟ آیا دیگر محبتی نسبت به شوهرش احساس نمی کند و از همان دوران دانشجویی درگیر یک عشق قدیمی به علی شده؟ یا که اصلا" درگیری عشقی ندارد و دلش می خواهد با سفر به خارج و ادامه تحصیل برای زندگی خالی اش عشقی ایجاد کند، دست آویزی که به خاطر آن به زندگی امیدوار باشد؟ هیچ کدام این سؤال ها را نمی شود به طور قطع روشن کرد. به نظرم این که نتوانی یک کاراکتر را در چند جمله تعریف کنی و دلایل تصمیماتش را یکی یکی بشماری و بگویی چرا زن این فیلم این قدر حالش بد است، یک مزیت برای آن کاراکتر است. چرا که این یعنی شخصیت داستان یا فیلم عمق دارد و مخاطب فرصت این را دارد که در لایه های پنهان آن گم شود، چیزی که در مورد شخصیت های سری دوزی شده و معلوم الحال بیشتر فیلم های ایرانی اتفاق نمی افتد.
گاهی می شود بارها و بارها خودت را از ساختمان بلندی پرت می کنی پایین. بارها و بارها خودت را می اندازی جلوی مسیر عبور قطارها. بارها و بارها کلت را برمی داری و ماشه را می کشی. ولی باز می بینی کلتی نیست، قطاری، ساختمان بلندی، و بازهم نفس می کشی.
چرا می گویند جان آدم به یک نفس بند است؟ تو که بارها و بارها مرده ای و بارها و بارها کشته شدی؛ اما باز، صبح که چشم باز می کنی می بینی توی تختت هستی، توی اتاقت. خورشید بالا آمده. باغ سر کوچه سبز است. عابرها در رفت و آمدند، و ترافیک خیابان ها را خفه کرده. یک سال دیگر ازعمرت گذشته و هنوز نفهمیده ای توی این تکرارها چه اتفاقی قرار است بیافتد؟ یک سال دیگر گذشته است و به اندازه سال ها پیر شده ای. یک سال دیگر گذشته است و بوی گند واقعیت دارد خفه ات می کند. یک سال دیگر گذشته است و هر چقدر فکر می کنی، می بینی اتفاق خاصی قرار نیست چیزی از مزخرفی زندگی کم کند. چیزی از مزخرفی چیزهایی که سفت بهت چسبیده اند و قرار نیست کمی شل بگیرند.انگار دیگر نیازی به کلت و قطار و ساختمان بلند نیست. چیزهایی که سفت به آدم می چسبند، روزی آدم را خفه می کنند.
هورا، دست بزنید. هورا، شمع ها را فوت کنید. هورا که بادکنک ها بلاخره می ترکند، و کیک ها ی تولد بلاخره تکه تکه می شوند. انگار هیچ کشف تازه ای اضافه نشده که قبلا" نبوده باشد.

*آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای
منتظری تا کسی صدایت بکند
می خواهی مرا لمس کنی؟
پشت شماره هاي پر تعداد روي گوشي تلفن مان، دوست تان زيادي هستند براي پر كردن متن يك sms، شنيدن ساعت ها حرف تلفني، گشت و گذار توي ازدحام خيابان ها، و... تا با آنها تنهايي ازلي و ابدي مان را براي مدتي ناديده بگيريم.
اما مي داني؟ اگر بتواني كسي را دوست بداري، اگر بتواني كسي را با همه ي هر چه هستي، و با همه ي هر چه هست دوست بداري، ديگر شكاف ها و سوراخ ها و خلاءهاي زندگي به چشمت نمي آيند. وقتي دوستت را مي ببيني، حركت چيزي را توي رگ هايت حس مي كني. يك چيز خيلي خوب. يك چيز دوست داشتني. انگار توي لحظه انرژي انجام دادن همه كارهای بی سرانجام و نيمه كاره را توي رگهايت ريخته باشي. با وجود اين همه پتانسيل، آرامي و مطمئن.
وقتي كسي را دوست داري، تك تك خطوط دست و صورتش را مي شناسي و دوست داري. با ديدن يا نديدنش، يا با دل تنگ بودن برايش، احساس مي كني بزرگ و بزرگ و بزرگ تر مي شوي. خيلي بزرگ تر از كالبدي كه تويش حبسي. خيلي بزرگ تراز كارنامه و سابقه ي گذشته اي كه داري. خيلي بزرگ تر از آنچه كه نزديك ترين كسانت درباره ات مي دانند. وقت هايي كه دوستت نيست، يك چيزي كم داري. توي غم ها و شادي هايت يك چيز بزرگ كم است. هرچند ياد دوستت را به همه جا مي بري، اما وقت هايي كه دوستت نيست، يك «اي كاش ...» بزرگ ته دلت ماسيده.
دوستت كه همراهت باشد، تجربه مشترك خوردن يك لیوان چای تلخ، يا تماشاي سقوط يك برگ از سر شاخه هم مي چسبد. ديگر قدم زدن توي كوچه هاي آفتاب زده، يا رفتن زيرباران يك ريز بهار، بدون سرپناه، بدون چتر دو نفره، بدون لباس كافي، طاقت فرسا نيست؛ کلی مي چسبد.
اما هيچ كس نتوانسته و نمي تواند آينده اش را تضمين كند. دیوار بلند آرامش، تکه، تکه فرو می ریزد، و شايد باور نكني كه دوستي ها تمام مي شوند؛ نه با يك قهر، نه با يك دعوا؛ دوستي كه با يك قهر تمام مي شود، باز با يك آشتي شروع مي شود. دوستي ها بي هيچ اتفاقي، بي هيچ حرفي، بي هيچ صدايي، تمام مي شوند. حتي زمانش هم معلوم نيست. یک روز، یک باره سرت را بلند می کنی و می بینی یک نفر از جلوی چشمت رد می شود، و با عبورش یک کتاب قطور را توی ذهنت ورق می زند. همه گذشته با یک «سلام»، فقط با یک «سلام»، و با چشم هایی که سعی می کنند ته شان هیچ معنایی نداشته باشند، از رو به رویت عبور می کند.
دوستی ها تمام می شوند. آرام آرام، و در طول زمان. بي هيچ حرفي، بي هيچ صدايي.
پ.ن:
* برشی از ترانه «hey you» roger waters

پلکسی گلاس، خود تراش با تیغ، باطری نیم قلمی، قیچی سلمونی، یه مشت کارت اینترنت مصرف شده، چسب دوقلو، کاربین، ناخن گیر کوچک، جعبه قرمز کوچک برای پول خرد، انگشترعقیق، تراش فلزی، کتاب نخستین فیلسوفان یونان، اطلس جاده ای ایران، زنبیل دوخت و دوز، بسته پنبه استریل، خمیر دندان، نقشه تهران، داروی دفع سنگ کلیه، یه بسته جوراب ساق کوتاه زنانه، نقشه امارات، ماشین حساب، در توسترنان، توپ رومیزی تبلیغاتی، ویزای دوبی، فلاپی دیسک، چسب زخم، مدادی از پوسته درخت، رابط USB ، پوشه و کاور کاغذ A4، جای عود کله قندی، یه کیسه آجیل، آلبوم کارت ویزیت، جلد CD، کوزه گلی کوچک مراغه، یه جعبه قلمو، چسب نواری پهن، دفترچه یادداشت، جعبه خالی ذره بین، مام صابونی، جعبه ادکلن، شانه چوبی، پالت کوچک رنگ، یه بسته ماژیک رنگی کیوکالر ، دست بند کنسرت راجر واترز، تخته شاستی، کیسه نایلون خالی، دوهفته نامه اخبار و فلسفه، نامه مامان: «برنج را با شعله کم روی دم کنی بگذار تا دم بکشد و بعد از چند دقیقه کنار بگذار تا ته دیگش راحت جدا شود. کوکو را توی ماکروفر بگذار تا گرم شود. ماست هم داخل یخچال است.»
همه شون رو از کمد می ریزم بیرون. مثل آشفتگی زندگی می مونن. مثل بی ربطی دنیای قدیم و دنیای مدرن.
پ.ن:
نقاشی از wassily kandinsky / به سبک انتزاعی

به دعوت کرگدن بانو قراراست 10 تا ازکتاب های خوشمزه ای که تا به حال خواندیم را معرفی کنیم. برای من کلمه «خوشمزه»، کتاب هایی را تداعی می کند که جنبه فان داشتند یا به خنده ام انداختند، یا با خواندن شان شاد شدم. با همین ذهنیت هم لیستم را تنظیم کردم.
۱ـ قبل از هر چیز قانون مسابقه را می گذارم کنار و دو کتاب «یک نغمه غمگین» و«هفته ای یه بار آدمو نمی کشه» سلینجر را که نخواندم و تازه در نمایشگاه کتاب امسال ( در نشر نیلا) درمی آیند انتخاب می کنم، چون با هر مزه ای هم که باشند به شدت دهان من را آب انداختند! دو کتاب از سلینجر دوست داشتنی که بدون شک «ناتور دشت» اش (ترجمه محمد نجفی) ، خوشمزه ترین کتابی است که تا حالا خواندم.
۲ـ سلاخ خانه شماره پنج /کورت ونه گات جونیر/ ترجمی ع. ا. بهرامی/ روشنگران و مطالعات زنان
۳ـ با آخرین نفس هایم / مجموعه خاطرات لوئیس بونوئل به قلم خودش/ ترجمه احمد امینی/ نشرهوش و ابتکار
۴ـ گفت وگو کمرون کرو با بیلی وایلدر/ ترجمه گلی امامی/ انتشارات کتاب پنجره
۵ـ لاتاری، چخوف و داستان های دیگر/ ترجمه جعفر مدرس صادقی/ نشر مرکز
۶ـ خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ ترجمه سروش حبیبی / نشر نیلوفر
۷ـ زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ ترجمه لیلی گلستان / نشر بازتاب نگار
۸ـ خداحافظی طولانی / ریموند چندلر/ ترجمه فتح ا... جعفری جوزانی/ انتشارات روزنه کار
۹ـ تیم برتون به روایت تیم برتون/ نشر الست فردا
۱۰ـ کی یه کرگدن ارزون می خواد / شل سیلوراستاین/ ترجمه رضی خدادی (هیرمندی)/ نشرهوای تازه
از آلبا، هادی، معین، مهران محرمیان، رامتین گلبانگ، مینا اکبری، دیلماج، خوش خط و استامینوفن دعوت می کنم از کتاب هایی که به مزاق شان خوش آمده بنویسند.

یک معجزه، یک معجزه هست. یک معجزه لای همه چیزها هست. یک معجزه لابه لای همه چیزها این قدر پنهان مانده که ورم کرده و کم مانده بترکد. یک معجزه، پشت گذرهر روزی که شروع می شود، درتولد است؛ و با آغاز شب، وقتی دارم با خواب دست و پا می زنم، ته نشین می شود، و دوباره فردا از سرنو. یک معجزه توی همه تاکسی ها هست، توی همه قرارهای ملاقات، توی همه تلفن هایی که به من ربط پیدا می کنند. یک معجزه هست که سال هاست در من در تولد است، بارها و بارها. گاهی لای دسته گل های خواستگارها نزدیک شده و تا چند روز بعد، مثل دسته گل ها پژمرده. گاهی همراه دعاهای مادر، به این جا و آن جا رفته، مکه، مدینه، کربلا، نجف، سوریه، مشهد، ... و انگار همان طور دست نخورده برگشته.
یک معجزه لای چیزها هست، که این قدر درانتظار مانده که مثل مد روز، به سرعت آمده و با همان سرعت بی ارزش شده. یک معجزه، سال ها قرار است از درونم ظهور کند. آشناهای صمیمی تر، وقتی بهم نگاه می کنند، آن را در من می بینند. سال ها قرار است پیامبر یک معجزه باشم. یک معجزه که روی همه چیز زندگی ام سنگینی می کند. یک معجزه لابه لای چیزها این قدر مانده که مثل روزمرگی زندگی، بوی نا گرفته؛ با دسته گل ها پژمرده؛ با تکرار دعای مادر بی ارزش شده؛ و همین طور درونم درجا می زند.

کاسنی دعوت کرده هفت تا از آرزوهای محالم را بنویسم. راستش پسوند «محال» عنوان این بازی باعث شد در آن شرکت کنم. هر چی بزرگتر می شوم بیشتر به این نتیجه می رسم که کلا" آرزو کردن دارد برایم چیز محالی می شود. آن قدر خواسته برآورده نشده دارم که ساده ترین آرزوهای زندگی ام هم می توانند توی این لیست قرار بگیرند. ولی این یک بازی بود و باید دست از تلخی زندگی برمی داشتم. رفتم توی عالمی که به خیلی چیزهایش دل خوشم و دیدم که توی این عالم، چقدر آرزوی برآورده نشده دارم. خیلی بیشتر ازهفت تا. سعی کردم هفت تای شان را این جا لیست کنم برای این که عنوان بازی خراب نشود:
1- توی نشریه ی ادبی «پاریس ریویو» خبرنگار باشم.
2- با «چارلی کافمن» داستان نویسی کار کنم.
3- دوست دارم پیانوی توی ساحل دریای فیلم «پیانو» -جین کمپیون- همان جا می ماند و من هر روز می توانستم پشت آن پیانو، روبه روی دریای آبی بنشینم و به خوبی بازیگر زن فیلم، پیانو بزنم.
۴- با «جی. دی. سلینجر» که در مصاحبه نکردن شهره است، توی کلبه جنگلی اش ساعت ها مصاحبه کنم؛ و همین طور«ریموند کارور» را می دیدم و یک ماه با هم گپ می زدیم.
۵- بازیگر چند تا از فیلم های میشل آنجلو آنتونیونی و اینگمار برگمان بودم.
۶- دختر یکی از این آدم ها بودم: داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، رضا کیانیان، آیدین آغداشلو، سارا شریعتی، ژاک پرور، پی یر آگوست رنوار، فدریکو فلینی، روبرتو روسلینی و اینگرید برگمن (دختر مشترک شان)، و درآخر به جای سوفیا کاپولا دختر فرانسیس کاپولا بودم.
۷- همه دختر و پسرهایی که هم را دوست دارند، به هم می رسیدند، تا دورو برمان این همه آشنای افسرده و این همه وبلاگ تلخ و این همه انرژی تلف شده و این همه آرزوی محال نبینیم.
این دوستان را - در صورت تمایل - به دیدن مناظر پشت این پنجره دعوت می کنم:
ایثار، مجتبی ذوقی ، کرگدن بانو ، تراموا ، خودم

همه دارند می دوند. کارمندها پی کارهای آخر سال، پی عیدی و دستمزد، فروشنده ها پی مشتری، خانه دارها پی خانه تکانی، مسافرها پی برنامه های سفر، آدم ها پی هم، همه دارند چندین هفته جلوتر از خودشان زندگی می کنند. همه دارند جلو جلو سالی را که می گویند چقدر زود گذشت تمام می کنند. دارند با اشتیاق سرو ته اش را هم می آورند، توی پیاده روها به هم تنه می زنند، و توی ماشین ها برای هم بوق می زنند تا زمان را کنار بزنند، تا زودتر برسند. آدم ها دارند خودشان را یک جایی بین شلوغی و ازدحام و کارهای عقب افتاده، جا می گذارند. دارند از روی خودشان رد می شوند و انگار اصلا" حواس شان نیست.
چند سال بود وقتی این ها را می دیدم، وقتی می دیدم دورموتورآدم ها شروع می کند به بالا رفتن، حسی در درونم جوانه می زند و هر چه زمان می گذشت، نیروی دافعه ام برای نرسیدن به آن لحظه بیشتر می شد. لحظه ای که دورهم یا پای تلویزیون، منتظریم تا توپ سال تحویل بترکد و سنگینی یک سال از روی روح مان رد شود؛ سنگینی چیزهایی که از دست رفته اند و غریبی عدد جدیدی که به روز شمار عمرمان اضافه می شود.
اما امسال دیگر این دور بالا هم برایم حسی ندارد. دیگر از ویراژ سریع اشکال زندگی از بغل گوشم، از جلوی چشمم، حسی ندارم. دیگر از پنج شدن چهار، از شش شدن پنج، از هفت شدن شش، حسی ندارم. من توی سنگینی این سال سر شده ام، و دیگر برایم فرقی نمی کند که حرف مفت بزنم بهار خوب است یا نیست. مگر اینکه هر سال از خودم هزار تا سؤال درباره عید و سال جدید پرسیدم، چیزی تازه شد؟ چیزی عوض شد؟ مگر اینکه عید پارسال را کنار ضریح امام علی تحویل کردم، چیزی را عوض کرد؟ یا دایره ی کوچکی به دایره ی بی اعتنایی زندگی اضافه شد؟
درخت ها بزرگ می شوند، شاخه ها جوانه می زنند، خاک، زیر و رو می شود، و آفتاب پر قدرت تر از روزهای قبل می درخشد. آنها کار خودشان را می کنند و تو باید بتوانی برای خودت در این دایره جایی پیدا کنی، یا آن جایی را که گم کرده ای دوباره به دست بیاوری. و وقتی نمی توانی، بصیرت اش را نداری یا انرژی یا عرضه اش را، این که درخت ها بزرگ می شوند، خاک زیر و رو می شود، و آفتاب با آن صراحت می درخشد، فقط تنهایی ات را سنگین تر می کند. تنهایی کسی که توی سنگینی یک سال سر شده و برای همین مدت هاست بیرون از این دور سریع دایره ایستاده و نگاه می کند. نگاه می کند. نگاه می کند.
ن
گ
ا
ه
م
ی
ک
ن
د...

اسم دو کلمه ای و فامیل سه کلمه ایم را توی سایت سرچ کردم، نمرده بودم.
اسم دو کلمه ای و دو کلمه از فامیلم را سرچ کردم، نمرده بودم.
یک کلمه از اسم و دو کلمه از از فامیلم را سرچ کردم، نمرده بودم.
اسم تکی و قسمت اول فامیلم را سرچ کردم، بازهم نمرده بودم.
اسم و فامیل کامل خیلی از دوستانم توی سایت بهشت زهراء، مال آدم هایی بود که قبلا" مرده بودند. اما من یک زنده ی منحصر به فرد بودم که زیر این برف، روزهای زندگی برایش مرگ آور است. دانه های ریز ریز برف می بارید روی من که یک زنده ی منحصر به فردم. اولین لایه ی برف زمین را سفید کرده بود. اولین ردپاهای توی کوچه مال من بودند. اولین ردپاهای توی حیاط مال من بودند.
ولی تا چند ساعت دیگر بارش یک ریز برف، تنها رد پاهای توی کوچه و حیاط را پاک کرد؛ و ردپاها این قدر تکرار شدند که هویت خودشان را از دست دادند.
یکدفعه مرا گرفت. مثل وقت هایی که چیزهای به ظاهر معمولی آدم را می گیرند. بین دیوار اتاقم و قاب پنجره ، یک مثلث کوچک درست شده بود که از زاویه ای که من نشسته بودم می شد کل سهم من از آسمان، و درست وسط این سهم حقیر، یک ماه گرد کامل نصیبم شده بود، نصیبی که نسبت اش با همه نسبت های نصفه و نیمه و ناقص زندگی ام فرق داشت. من همین را می خواهم. چیزی که نسبت اش آن قدر با اندازه های متوسط زندگی روزمره فرق کند که احساس کنم یک اتفاق افتاده. یک اتفاق مرا گرفته و تکانم داده و رنگ زندگی ام را عوض کرده.
من دلم یک اتفاق می خواهد. مثل فارست گامپ روی نیمکت ایستگاه اتوبوس منتظرم. اتوبوس ها می آیند. می ایستند، بوق می زنند و می روند. آدم ها می آیند. می نشینند. حرف می زنند و می روند.حرف می زنند. حرف می زنم. حرف می زنیم. می خندیم. گریه می کنیم. گریه می کنم. گریه می کنند. سوار اتوبوس می شوند و می روند.
نباید این طور بماند. نباید این طور بگذرد. باید عوض شود. آن اتفاق، آن معجزه، باید بیافتد و چیزها را عوض کند. می فهمید؟ تغییر، نه تعویض. معجزه عوض می کند. تبدیل می کند. عصا را به اژدها تبدیل می کند. دریا را به خشکی. کمک نمی خواهم. نسخه و نقشه نمی خواهم. معجزه می خواهم. اگر خدا، لب دریا برای موسی قایق می فرستاد، چه حالی می شد؟ البته من موسی نیستم. لشکر فرعون هم پشت سرم نیست. فقط دلم یک معجزه می خواهد که رنگ زندگی ام را عوض کند. یک معجزه، مثل یک ماه وسط سهم حقیری از آسمان.
من کلاغم. عاشق چیزهای کوچک بی اهمیتم که روزی درگوشه ای نامعلوم درخشیده اند. می گویند کلاغ ها وقتی چشم شان به چیزی براق و درخشنده می افتد، می روند سراغ اش، و این جور چیزها را توی لانه های شان جمع می کنند. من کلاغم. توی کمدم از قوطی خالی رانی پیدا می شود تا ماگ لب پریده ی قدیمی، جعبه های فانتزی کوچک ، گل های خشک شده، شیشه های عطر خالی و...
من کلاغم. چند سال است روی دیواراتاقم را پر از تکه کاغذهایی کرده ام که روی شان دیالوگ ها، جمله ها، شعرها، یا حتی کلماتی را نوشته ام که برای مدتی گیرم انداخته اند.
من کلاغم؛ روی گوشی موبایلم smsهایی پیدا می شود که برای دو سال پیش اند، و این را هیچ کس نمی داند. از بین sms بازی های روزانه و چت های گذری، جملاتی را بیرون کشیده ام، یک گوشه نوشته ام تا فراموش شان کنم، ولی درعین حال وجود داشته باشند. خیالم راحت باشد که از بین نرفته اند. نمرده اند. یک گوشه ای که دیگر یادم نمی آید کجاست به حیات شان ادامه بدهند.
من کلاغم. با چیزهای درخشانی که جاهایی جا گذاشته ام، جاهایی از روی شان رد شده ام و جاهایی دور ریختمشان. من کلاغم. لانه ی خار و خاشاکی خودم را دارم و الماس های خودم را.
پلک ها را بر خاک می نهد
دست های من دو دکل اند
بادبان های نبودن را درآغوش می کشند
پنجره هایم کوچیده اند
دیگرنه شاخه گلی مانده است نه کتابی
منم و کنج ها،
رشته های فرسوده ام را دارم، و کلاغم را.
پ.ن: شعر «سپیده دم» سروده ی آدونیس/ از کتاب «کلاغنامه، از واقعیت تا اسطوره»/ تألیف، ترجمه و تدوین عباس صفاری
خطوط كف دستت مي گويند گمشده اي داري. وضعت خوب است. دوباره يك كاره تازه دست گرفته اي. پول، ماشين، شركت، رفت و آمدهاي تازه، آدم هاي تازه... ؛ با اعتماد به نفسي كه داري ، همه چیزت جور مي شود. نفر اول مي شوي. درست هماني كه هميشه مي خواهي. ولي چند زمان ديگر، همه اين ها از چشمت مي افتد. بله، درست است بند انگشت ها، حلقه ونوسی، اين خطوط كج و كوله، همه همین را می گویند. مي افتي دنبال گمشده ات. مثل دیوانه ها!
زیبا شناسی که مشهورترین ملاک ارزیابی است، تعاریف گنگ و مبهمی دارد. در سال 1750 «بومگارتن» علمی را به نام زیباشناسی پایه گذاری کرد تا بحث های شفاف تری در مورد ماهیت زیبایی انجام دهد. نظراتی که زیبایی را به لذت طلبی آدم ها، حواس پنج گانه و یا عقاید مذهبی شان مربوط می کرد. این مباحث و قوانینی مثل نسبت طلایی، قرار بود قوه ی تشخیص زیبایی را از ناخود آگاه آدم ها بیرون بکشد و به گونه ای مستقل و موجه جلوه بدهد. به نظر می رسد امروزه خیلی از منتقدها هم موقع مواجهه با یک اثر هنری، همین کار را می کنند. آنها اثر هنری را در فرمول قوانین زیبا شناسانه و معیارهای جامعه شناسی یا نظریات روانشناسی می چینند و با این کار می خواهند هویت اثر هنری را تعریف کنند و هویت فرمول پذیری به آن بدهند. آنها نشانه ها و نمادها را از درون یک اثر هنری بیرون می کشند و دست به تأویل اثر می زنند. در واقع منتقدها یا مفسران این طور در نظر می گیرند که هر اثر هنری از دو حوزه ی زیر ساخت و رو ساخت تشکیل شده و مرتب در تلاشند تا فراتر از چیزهایی که در رویه ی یک اثر می بینیم، لایه های زیر ساختی آن را بیرون بکشند. اسکار وایلد چنین کاری را با این جمله اش نفی می کند و می گوید: «فقط آدم های سطحی اند که از روی ظاهر قضاوت نمی کنند.» پس در این جا این سؤال پیش می آید که روش مواجهه ی درست با یک اثر هنری چیست؟ «سوزان سانتاگ» در مقاله ی جنجال بر انگیز «علیه تفسیر»* که در سال 1969 می نویسد ما را در معرض این سؤال قرار می دهد و نقد و تفسیر اثر هنری را به چالش می کشد. سانتاگ بحث فوق را مطرح می کند و درآخر این طور نتیجه می گیرد که «به جای هرمنوتیکز(علم تفسیر) به اروتیکز نیازمندیم.» می توانیم در ادامه ی این حرف سانتاگ بگوییم که باید یک «مواجهه ی همدلانه» با آثارهنری داشت. به این معنی که یک اثر هنری را ببینیم ، بشنویم، حس کنیم، و سعی کنیم در مقابل اثر، خودمان را از حکم ها و پیش فرض ها خالی کنیم و به آنی که هنرمند به آن رسیده نزدیک بشویم.
* متن کامل این مقاله را می توانید در کتاب «دیالکتیک نقد» که به وسیله «مسعود فراستی» جمع آوری شده بخوانید.
( این یادداشت تحت تأثیر یک جلسه بحث گروهی درباره مقاله ی «علیه تفسیر» سوزان سانتاگ نوشته شده.)
زن رنگ صورتش پريده بود. انگار هاله اي محو دورش كشيده باشند. ازخستگي بود. ازصبح تا حالا هرجا كه پاهاي كوچك دويده بودند، با آنها رفته بود. همه جا بودن گاهي خيلي سخت است. دست و پاهايش بي حس شده بودند. مثل اين كه ديگر مال خودش نبودند. كودك خواب را از بغلش گذاشت زمين. نگاهش كرد. چقدر دلش مي خواست اين موجود كوچك را بزرگ كند.
زن چقدر شبيه خداوند شده بود.
- با ده، بیست، سی، و شصت میلیون تومان، صاحب کارخانه کوچک، بزرگ، و متوسط با سود دهی فوق العاده شوید./ تولید لوله سبز وسفید
- درهر لهجه شیرین فارسی که هستید، می توانید فارسی را بدون غلط صحبت کنید. برای درست صحبت کردن کافی است با ما تماس بگیرید.
- پیک رضا/ به تعدادی موتور سوار گیلانی و غیر گیلانی با درآمد عالی نیارمندیم.
- فتو استودیو .../ عکس برداری با لباس های ملل مختلف جهان ...
- آکادمی هنرهای آشپزی کانادا/ آموزش آشپزی به دو زبان انگلیسی و فارسی، در محیطی آرام و دوستانه
- قابل توجه مشمولین نظام وظیفه/ سربازی
آیا شما مبتلا به یک بیماری هستید و نمی دانید مشمول معافیت پزشکی هستید؟
آیا شما دارای پدر، برادر یا خواهر بیمار بوده و نمی دانید مشمول معافیت کفالت جهت مراقبت از آنها می شوید یا نه؟
آیا می خواهید از سلامتی خودتان قبل از سربازی مطمئن شوید؟
معافیت پزشکی مشمولین نظام وظیفه عمومی می تواند مشاور شما دراین زمینه باشد.
- بادکنک آرایی و بالماسکه/ ما فقط در شادی های شما سهیم می باشیم./ کادوی شما داخل بادکنک/ زیباترین بسته بندی کادوی شما با بادکنک/ فروش و اجاره لباس های بالماسکه کودک و بزرگسال
- نوآوران شادی/ تولید، نصب و راه اندازی دستگاه های شهربازی/ با سابقه صادرات به کشورهای مختلف
- فروش استثنایی فیلم موبایل/ هر عدد 35 تومان ...
- 50 فیلم سینمایی در یک DVD (برای اولین بار) ...
- باشگاه ... / آموزش رقص در آب ...
- در بند سیار منطقه 22/ اولین بار در منطقه 22 سرویس دهی سنتی قلیان/ سرویس رایگان قلیان جهت منزل و محل کارشما
- کودک یار منزل/ مسلط به زبان انگلیسی/ تماس 10 تا 14 صبح
- سورنتو- شعبه یک و دو/ موزیک بانو- ویژه بانوان ...
(این فهرست را از متن اصلی آگهی ها برداشتم. عجیب و غریب بودن بعضی های شان وقتی بیشتر روشن شد که پیگیری شان کردم.)
نمی دانم این نظریه آقای دکتر تا چند سال دیگر ممکن است در جامعه ما همه گیر شود، اما می دانم شاهد مثالش ما هستیم. ما که یک گارد زمخت می زنیم روی برخوردهای مان. یک میمیک یخ زده و دو تا چشم خالی می چسبانیم روی صورت مان و فکر می کنیم همه موقعیت های عاطفی را توی همان چند سکانس نصفه نیمه و زودگذر قبلی زندگی کرده ایم.
نمونه عینی اش ما هستیم، ما که می ترسیم بگوییم «عشق»، می گوییم «یک رابطه خاص». ما، مایی که نمی گوییم «خاطره»، می گوییم «تجربه». مایی که ناباور شده ایم. دیگر هیچ چیز سر شوق نمی آوردمان. هیچ چیز برای مان تازه نیست؛ نو نیست. فکر می کنیم روزگار قبلا" همه چیز را یک جا بهمان داده و یک جا ازمان گرفته. مایی که فکر می کنیم در ادامه زندگی چیزی برای به دست آوردن و از دست دادن نداریم و این تنها ارواح سرگردان مان اند که توی ساختمان ها و خیابان ها می پلکند.
نمونه عینی اش ماییم، ما که نمی گوییم «فیلم»، می گوییم «موقعیت». حرف نمی زنیم. فقط دیالو گ یا مونولوگ می گوییم؛ و اگر کسی بخواهد به آن فیلم نامه کذایی قبلی نزدیک شود، زود کات می دهیم. اگرحال مان خوب نباشد، طرف را از گروه حذف می کنیم؛ و همه لوکیشن های جدید را به یاد همان قبلی ها کارگردانی می کنیم. ما، مایی که هی داریم توی یک یا چند سکانس سوخته درجا می زنیم. مایی که به یک نفر نیاز داریم که بیدارمان کند. یک نفر که توی یک روز خیلی معمولی، و توی یک بحث کاملا" اتفاقی، بیدارمان کند، و همه تیرهایش را صاف بزند توی خال.
هیچ وقت نتوانستم پایان این داستان را فراموش کنم. داستان را حدود چهارسال پيش دوستي ترجمه كرده بود، و داده بود به من تا بخوانم و نظر بدهم. اسم داستان «دست مصنوعي» است داستان دختري كه يك روز مي رود كتابخانه و به طور اتفاقي دوست پسر سابقش را مي بيند؛ و از همان جا خاطره هاي قبل ازدواجش را به یاد می آورد. از اصل داستان تصويرهايي تكه پاره يادم است، ولي پايانش راخوب به یاد می آورم. دختر با شوهرش خوابيده و داستان با اين جمله ها تمام مي شود:
« اگرهيچ وقت هم ديگر را نديده بودند، چه مي شد؟
از اين فكرعضلاتش سفت شد. چون به نظر مي رسيد همه چيز براساس تصادف تعيين مي شود؛ تصادف هايي كه گاه نامحتمل اند و دورازذهن. انتخاب به ظاهركم ارزش واتفاقي. آن وقت آيا فرزندهاي ديگري، شوهر ديگري، و زندگي ديگري نداشتم؟ هر باركه به جاي رفتن به يك راه، راه ديگري بر مي گزيد، چقدر آدم كه تا ابد آدم هاي ديگري مي شدند، وچقدر آدم كه اصلا" به وجود نمي آمدند. قطعا" اگرهمه چيز تا اين حد تصادفي بود، پس ديگر نمي توانست مسوؤل چيزي باشد؟
و او باز، ضربان گزينه هاي ديگر، و زندگي هاي ديگري را زير پوستش حس مي كرد. پشت سرش، گذشته، مثل رعدي هولناك ترك مي خورد. تا بي نهايت، بعد ديگر هيچ نبود، هيچ.»
فيلتر كردن؛ اين كاري است كه از صبح تا شب داريم با خودمان مي كنيم، تا شخصيت مان را جلوي ديگران آن طوري نشان بدهيم كه منافع مان ايجاب مي كند. مدتهاست به هر طرف که نگاه می کنم، همه دارند همین کار را می کنند؛ مجری های خنک، توی تلویزیون، سیاستمدارها پشت تریبون، عاشق و معشوق ها جلوی هم، دخترو پسرها توی مجالس خواستگاری، کارمندها در حضور رئیس و ...
شاخصه هاي خوب و موقعيت هاي به ظاهر افتخار آميزمان را مثل بعضي ميوه فروش ها كه محصولات رسيده و نوبرشان را روي جعبه ها را مي چينند، در معرض ديد عموم مي گذاريم تا آن ريزها و كال ها و پلاسيده ها ، همان زير بمانند؛ تا فراموششان كنيم. ولي من نمی دانم وقتي داشتيم خصيصه هاي خودمان را با دست خودمان سوا مي كرديم، و يك شخصيت آرماني مي ساختيم، جسارت مان چي شد؟ يادت هست جسارتت را كجا جا گذاشتي؟ جسارتي كه آدم احتياج دارد براي اينكه خودش را واقعي نشان بدهد و صادقانه حرف بزند. شايد دورو برت شلوغ بود. توي سردرگمي اين ازدحامي كه زندگي ات را گرفته، جايش گذاشتي. توي محاسبه پيچيده ي جواب دادن به سوالات : "چي گيرت مي آيد؟"، "ديگران درباره ات چه فكري مي كنند؟" ، "توي تعلل و ترديد انتخاب موقعيت ها؟" فكر كنم يك همچين جاهايي بود كه صداقت و شفافيت راهش را گرفت و از ما جدا شد؛ و از آن به بعد، شاید فقط توی فیلم ها و داستان ها و باقی آثار هنرمندان بزرگ، می توانستیم «واقعیت» را همان طوری که هست ببینیم.
هنوزاثر حس های قبلی در روح شان ته نشین نشده که یک کتاب تازه دست می گیرند؛ البته اگراثری و حسی برای شان وجود داشته باشد و هدف شان فقط درو کردن سوژه های به روز فرهنگی نباشد. هر بار که توی بازار، تب یک فیلم یا کتابی بالا می گیرد و اسم اش دهان به دهان می چرخد، دچار این تناقض می شوم که من الان چقدرلازم است به نسبت این بازار به روز باشم؟
برای من سخت است که هر هفته و هر ماه در هاون احساساتم چیزهای جدیدی بکوبم. مشکل دارم با چیزهایی که یک باره همه چشم بسته به سمت شان خیز بر می دارند. نمی توانم این جمله قدیمی یونانی ها را نادیده بگیرم که می گویند: «جایی که همه مثل هم فکر می کنند، کسی فکر نمی کند.»
یکی لم داد به میز، یا کمی هولش داد به جلو. پایه های فلزیش لق خورد. قابش ازهم جدا شد و خورده شیشه های دودی رنگ ، کف پارکت های دفتر مجله پخش شدند. میز شیشه ای شکست وهمراهش اون چیز مزمنی هم که دو سه هفته ای می شد توی سینه ام چسبیده بود، خورد شد و ازهم پاشید. اون چیز مزمنی که روز به روز بیشتر ته وجودم سنگینی می کرد. یک وزنهء بزرگ از جنس رکود و افسردگی که هیچ چیز و هیچ کس سبکش نکرده بود، شکست، و به قطعه های کوچک تر تبدیل شد.
ضلع جنوب غربی دفتر مجله يه پنجره هست كه دورنماي خوبي از شهر داره. هنوز برج هاي بلند، محدوده ديدت رو كم نكردند. هنوز مي شه. خونه ها رو از بالا ديد؛ و چراغ ها رو كه از سر شب روشن و روشن تر مي شن. از اون بالا، از طبقه ششم، مي شه آسمون رو ديد و يه دفعه برگشت و ديد كه هر كدوم بچه هاي مجله مثل هميشه پشت ميزهاشون نشستن و مثل هميشه سرشون به كارهاشون گرمه.
ضلع غربي دفتر مجله يه پنجره هست كه دورنماي خوبي داره. يه پنجره كوتاه كه مثل پنجره هاي قدي مجله، نه به ساختمان هاي روبه رويي ختم مي شه. و نه شيشه هاش رفلكسه كه از دم غروب، فقط خودت رو توش ببيني. يه پنجره كشويي كه مي شه بازش كرد. يه پنجره كه بر خلاف پنجره اتاقم، به اندازه كافي از زمين ارتفاع داره. يه پنجره در طبقه ششم، در جايي كه نمي ذاره از اون بالا آدم هاي توي خيابون رو شناسايي كنم. يه پنجره براي وقتايي كه حتي در و ديوارهاي مجله هم به چشمم تنگ ميآن. يه پنجره براي وقتايي كه مجله خلوته و كسي نيست كه از پشت سر نگاهم كنه. ايثار نيست كه ببينه زيادي خم مي شم. ببينه كه پاهام از روي زمين بلند مي شه. نمي خوام تا آخرعمرش نتونه اون صحنه رو فراموش كنه. مثل من كه اين روزها نمي تونم اون پنجره رو فراموش كنم.