
کافه ی قشنگی بود، آن قدر قشنگ که دلم بخواهد با دوستم ساعت ها بنشینم. فکر کنم. به صندلی های حصیری اش نگاه کنم و به میمیک آدم های دور میزهای گرد. آن قدر خوب بود که من دیگر نتوانم به آن کافه بروم. توی همان کافه موسیقی ای پخش می شد که قبل ترها مرتب گوش می کردمش. با آن قطعه موزیک شعر نوشته بودم؛ داستان نوشته بودم. نتوانستم تحملش کنم. رفتم به کافه دار گفتم این قطعه را دوباره پخش نکنند. گفتم «آدمی ندیدید که از بس از چیزی خوشش بیاید، نتواند تحملش کند؟»
من از این جزیره های کوچک خوشبختی، باز هم دارم توی زندگی ام. یک لیوان ماگ دارم که دیگر هیچ وقت دوباره نتوانستم از آن استفاده کنم. یک پارک کوچک دارم که هیچوقت نتوانستم دوباره بروم آن جا. من پله های پهن جلوی یک پاساژ را می شناسم که دیگر هیچ وقت نتوانستم بی خیال از جلویش رد شوم. دلم می خواهد جزیره های کوچک خوشبختی ام بکر بمانند و این اصلا" خوب نیست. این که برای خودت جاها و چیزهایی را داشته باشی که به خاطر سنگینی بار خاطره ها، نتوانی تحمل شان کنی اصلا" خوب نیست. برای همین است که مدت هاست می ترسم از این که برایم موقعیتی پیش بیاد که توی آن زیادی بهم خوش بگذرد. از موقعیت های ناب می ترسم. مکان ها و چیزها را تکراری می خواهم، دستمالی شده. همه آدم ها از چیزی دوری می کنند که از آن نفرت دارند. ولی من چیزهایی توی زندگیم دارم که این قدر خوب بودند که نمی خواهم دیگر تکرار بشوند. نه این که نخواهم، دیگر تکرار نمی شوند. همان حس با همان فراکانس اش، با همان نویی اش دوباره تکرار نمی شود، و این مرا آزار می دهد. دوباره تکرار نمی شوند و بی خود زور می زنیم اگر بخواهیم تکرارشان کنیم.