

تو بوی روزهای نیامده می دهی. تویی که آخر معلوم نیست قرار است در کجا قرار بگیری. قرار است نویسنده شوی یا روزنامه نگار یا کارگردان یا معلوم نیست چی. کف زندگی تو لیز است و تو مرتب روی نقش های مختلف لیز می خوری. فقط لیز می خوری و خودت هم نمی دانی بلاخره می خواهی توی کدام قلاب گیر بیافتی. این که دستت به هیچ جا بند نباشد، این که هیچ جا و هیچ کار و هیچ کس بهت حس امنیت ندهد زجرآوراست. این که مرتب بگردی ولی خودت هم ندانی دقیقا" دنبال چی هستی. ندانی چرا دنیای به این بزرگی تو را گیر نمی اندازد؟ چرا توی دنیای به این بزرگی برایت یک نقش پیدا نمی شود؟ می دانی؟ شاید آن دیالوگ فیلم «big fish» برایت جواب خوبی باشد. شاید «تو زیاد بزرگ نیستی، دنیا خیلی کوچیکه».