
فيلتر كردن؛ اين كاري است كه از صبح تا شب داريم با خودمان مي كنيم، تا شخصيت مان را جلوي ديگران آن طوري نشان بدهيم كه منافع مان ايجاب مي كند. مدتهاست به هر طرف که نگاه می کنم، همه دارند همین کار را می کنند؛ مجری های خنک، توی تلویزیون، سیاستمدارها پشت تریبون، عاشق و معشوق ها جلوی هم، دخترو پسرها توی مجالس خواستگاری، کارمندها در حضور رئیس و ...
شاخصه هاي خوب و موقعيت هاي به ظاهر افتخار آميزمان را مثل بعضي ميوه فروش ها كه محصولات رسيده و نوبرشان را روي جعبه ها را مي چينند، در معرض ديد عموم مي گذاريم تا آن ريزها و كال ها و پلاسيده ها ، همان زير بمانند؛ تا فراموششان كنيم. ولي من نمی دانم وقتي داشتيم خصيصه هاي خودمان را با دست خودمان سوا مي كرديم، و يك شخصيت آرماني مي ساختيم، جسارت مان چي شد؟ يادت هست جسارتت را كجا جا گذاشتي؟ جسارتي كه آدم احتياج دارد براي اينكه خودش را واقعي نشان بدهد و صادقانه حرف بزند. شايد دورو برت شلوغ بود. توي سردرگمي اين ازدحامي كه زندگي ات را گرفته، جايش گذاشتي. توي محاسبه پيچيده ي جواب دادن به سوالات : "چي گيرت مي آيد؟"، "ديگران درباره ات چه فكري مي كنند؟" ، "توي تعلل و ترديد انتخاب موقعيت ها؟" فكر كنم يك همچين جاهايي بود كه صداقت و شفافيت راهش را گرفت و از ما جدا شد؛ و از آن به بعد، شاید فقط توی فیلم ها و داستان ها و باقی آثار هنرمندان بزرگ، می توانستیم «واقعیت» را همان طوری که هست ببینیم.