
ما دوتا دخترهم سنیم که هر وقت می ریم هفت تیر این اتفاق می افته. ما از تو پیاده رو یا از وسط خیابون هفت تیر داریم می ریم. ما از پایین هفت تیر به بالا یا از بالا به پایین داریم می ریم. ما تو یه روز خیلی معمولی، از سر کار یا کلاس داریم می ریم. همین موقع هاست که من می گم: «ببین دوستم!»
ولی دوستم حواسش نیست. فقط من می بینم که تموم خیابون رو آب می گیره؛ بی هیچ صدایی، هیچ فریادی، هیچ باد و بارونی؛ آب همه جا رو می گیره و یواش یواش می یاد بالا؛ مثل آب پشت سد، آبی- نیلی، بدون موج، آروم می یاد بالا. ما تا اون موقع، روی پل عابر پیاده وسط خیابون نشستیم، کفش و جورابامون رو دراوردیم، و دریاچه آبی- نیلی زیر پاهامون، توی آفتاب دراز کشیده.