
پسره اون ورمیز کافی شاپ هی سیگار می کشه؛ هی سیگار می کشه. دختره این وره میز کافی شاپ هی چوب کبریت های نیم سوخته ی پسره رو خرد می کنه. پسره دودهای سیگارش رو آه می کشه. دختره با چوب کبریت های خرد شده یه خونه کوچولو روی میز می سازه؛ از اون خونه هایی مربعی که سقف های مثلثی دارن. پسره هی نگاه می کنه به دختره. دختره هی نگاه می کنه به خونهه. پسره هی نگاه می کنه به دختره. دختره با ضربه ی نوک انگشتهاش خونه ی چوب کبریتی رو پرت می کنه طرفه پسره. چوب کبریت ها پخش و پلا می شن روی میز؛ روی بلوز شلوار پسره. پسره می گه: «هه! چه کار با حالی کردی!» دختره لبخند می زنه. پسره لبخند می زنه. اون ها دوستی شون شیش ماه دیگه تموم می شه ولی تا ابد به هم لبخند می زنن. دختره توی همه کافی شاپ ها خونه ی چوب کبریتی می سازه؛ توی همه کافی شاپ ها خونهه رو خراب می کنه. تا آخرعمرش. توی همه کافی شاپ ها. جلوی همه ی پسرهایی که لبخند می زنن و سیگار می کشن و بهش نگاه می کنن.