تبليغاتX
گاربینو | Garbino

 

زیبا شناسی که مشهورترین ملاک ارزیابی است، تعاریف گنگ و مبهمی دارد. در سال 1750 «بومگارتن» علمی را به نام زیباشناسی پایه گذاری کرد تا بحث های شفاف تری در مورد ماهیت زیبایی انجام دهد. نظراتی که زیبایی را به لذت طلبی آدم ها، حواس پنج گانه و یا عقاید مذهبی شان مربوط می کرد. این مباحث و قوانینی مثل نسبت طلایی، قرار بود قوه ی تشخیص زیبایی را از ناخود آگاه آدم ها بیرون بکشد و به گونه ای مستقل و موجه جلوه بدهد. به نظر می رسد امروزه خیلی از منتقدها هم موقع مواجهه با یک اثر هنری، همین کار را می کنند. آنها اثر هنری را در فرمول قوانین زیبا شناسانه و معیارهای جامعه شناسی یا نظریات روانشناسی می چینند و با این کار می خواهند هویت اثر هنری را تعریف کنند و هویت فرمول پذیری به آن بدهند. آنها نشانه ها و نمادها را از درون یک اثر هنری بیرون می کشند و دست به تأویل اثر می زنند. در واقع منتقدها یا مفسران این طور در نظر می گیرند که هر اثر هنری از دو حوزه ی زیر ساخت و رو ساخت تشکیل شده و مرتب در تلاشند تا فراتر از چیزهایی که در رویه ی یک اثر می بینیم، لایه های زیر ساختی آن را بیرون بکشند. اسکار وایلد چنین کاری را با این جمله اش نفی می کند و می گوید: «فقط آدم های سطحی اند که از روی ظاهر قضاوت نمی کنند.» پس در این جا این سؤال پیش می آید که روش مواجهه ی درست با یک اثر هنری چیست؟ «سوزان سانتاگ» در مقاله ی جنجال بر انگیز «علیه تفسیر»* که در سال 1969 می نویسد ما را در معرض این سؤال قرار می دهد و نقد و تفسیر اثر هنری را به چالش می کشد. سانتاگ بحث فوق را مطرح می کند و درآخر این طور نتیجه می گیرد که «به جای هرمنوتیکز(علم تفسیر) به اروتیکز نیازمندیم.» می توانیم در ادامه ی این حرف سانتاگ بگوییم که باید یک «مواجهه ی همدلانه» با آثارهنری داشت. به این معنی که یک اثر هنری را ببینیم ، بشنویم، حس کنیم، و سعی کنیم در مقابل اثر، خودمان را از حکم ها و پیش فرض ها خالی کنیم و به آنی که هنرمند به آن رسیده نزدیک بشویم.

 

* متن کامل این مقاله را می توانید در کتاب «دیالکتیک نقد» که به وسیله «مسعود فراستی» جمع آوری شده بخوانید.

 ( این یادداشت تحت تأثیر یک جلسه بحث گروهی درباره مقاله ی «علیه تفسیر» سوزان سانتاگ نوشته شده.)

[mary] [جمعه 25 آبان1386] [15:45]