
ژان رنوار در سینمای فرانسه ( وحتی دنیا) آدم معروفی است؛ آن قدری که به نام «پدرموج نو» سینما شناخته شده. اما پدر«پدرموج نو»، آدم معروف تری است! از آن نقاش هایی که تابلوهای شان را در موزه لوور یا لندن آویزان می کنند و پولدارها اندازه خون پدرشان بالای آنها پول می دهند. جمله های زیر را آن پسرمعروف درباره پدرمعروف ترش - پی یر آگوست رنوار- گفته:
- پدرم می خواست من وارد کار سفالگری شوم. پدرم کارهایی را که دست در آنها نقشی نداشت غیر مفید می دانست. به روشنفکرها اعتماد نداشت. می گفت آنها نمی دانند چطور باید نگاه کرد یا شنید یا لمس کرد.
- پدرم هرگز درباره هنر با من حرف نمی زد. تحمل این کلمه را نداشت. اگر بچه هایش می خواستند دنبال نقاشی، بازیگری یا موسیقی بروند، آزاد بودند. اما مجبور نبودند دنبال هنر بروند.
- پدرم می گفت تمایل به کشیدن یک تصویر آنچنان باید درآدم قوی باشد که نتواند در برابر آن مقاومت کند. درباره موتسارت که او را می پرستید، می گفت: «موتسارت موسیقی می ساخت، چون نمی توانست از انجام این کار خودداری کند.»
- اگر چه پدرم در پی تأثیر گذاشتن روی فرزندانش نبود، اما افسون تابلوهای او که دیوارهای خانه ما را پوشانده بود، به آشکارترین شکل ممکن بر ما تأثیر می گذاشت. ناخوآگاه باور می کردیم که نقاشی او، تنها نوع نقاشی ممکن است.
- وقتی از یک مزرعه رد می شد، راه رفتنش بیشتر شبیه یک جور رقص بود، چون می خواست مثلا" یک گل قاصدک را لگد نکند. پدرم اعتقاد داشت که آدم با از بین بردن یک مورچه، تعادل کل یک قلمرو را برهم می زند. ایمان نیمه آگاهانه ی من نسبت به این روشن بینی اوست که باعث می شود جذب همه چیزهایی شوم که دنیا آنها را «ساده» می داند.