
- نوشتن نوعی اسکیزوفرنی است که از لحاظ اجتماعی پذیرفته شده.
- چند سال وقت طول کشید تا من باز توانستم آن نادانی خودم را به دست بیاورم و درباره نوشتن همان جور احساس کنم که زمان بچگی ام احساس می کردم. من وقتی واقعا" خودم را نویسنده خیال کردم که حدود نه سال داشتم.
- از سال ها قبل، خود عمل خواندن همان نوشتن من بود. شروع بدی هم نیست. آن خط فاصل میان خواننده و نویسنده را از بین برمی دارد... وقتی یک کتاب می خوانی با رویدادهای ذهن نویسنده درگیرمی شوی. قوای آفرینشی خودت را با آن هماهنگ می کنی. کلمه ها را تصور می کنی، و صدای کلمه ها را، آدم های گوناگون داستان را بر حسب کسانی که خودت می شناخته ای در نظر می آوری، نه بر حسب تجربه نویسنده، برحسب تجربه خودت.
- ما قرار است بتوانیم توی جلد دیگران برویم. قراراست بتوانیم تجربه هایی را که مال خودمان نیست بیان کنیم و زمان ها و مکان هایی را که ندیده ایم نشان دهیم. مگر این یکی از راه های توجیه هنر نیست، یعنی تقسیم و تسهیم رنج بشری؟ همه معلم های فن نویسندگی به شاگردان شان می گویند درباره چیزی بنویسید که می دانید. البته این کاری است که باید کرد، ولی از طرف دیگر، آدم تا چیزی ننوشته از کجا بداند که آن چیز را می داند؟ دانستن همان نوشتن است.
- من می خواهم هر کتابی خودش خودش را اختراع کند. به نظر من آن لحظه ای که نویسنده سبک خودش را شناخت، کارش تمام است. چون آن وقت آدم محدودیت های خودش را می بیند، و صدای خودش را توی کله اش می شنود. به این جا که رسیدی بهتر است دکان را تخته کنی.
- به مردم می گویم این که تصور کنی نوشته به چه صورتی تمام شود، به رانندگی در شب می ماند. هیچ وقت جلوتر از نور چراغ هایت را نمی بینی، ولی به همین ترتیب تمام راه را طی می کنی.
- زندگی یک نویسنده به قدری خطرناک است که هر کاری بکند برایش بد است: شکست بد است، توفیق بد است، فقربد است، پول خیلی خیلی بد است، هیچ اتفاق خوبی برای نویسنده نمی افتد.