

بیست روز می گذرد از آن روزی که تلویزیون اعلام کرده بود «امروز انگور می بارد». بیست روز می شود که دارد انگور می بارد و من بیرون رفتن را به توی خانه ماندن ترجیح می دهم، تا شاید هوای آزاد کمکم کند ادامه ی داستانم را بنویسم. صبح ها بیدار می شوم. صبحانه می خورم و بارانی کلاه دار و چکمه ی عاج دارم را می پوشم و می روم کتابخانه تا داستانم را تمام کنم. پیاده روها از پوسته ی له شده انگور سُرند. لبه ی پنجره ها و بین شاخه ها هم پراز حبه های درشت و روی هم انباشته ی انگورشده. کتابخانه به خانه ما نزدیک است و من تمام راه به قرار ملاقات محمد قصه ام با دوست دخترش فکر می کنم. آنها تازه یک هفته است با هم دوست شده اند و بعد از یک هفته دوباره قرارگذاسته اند همدیگر را ببینند.
من تمام راه ازخانه تا کتابخانه به این تصویرهای داستانم فکر می کنم، و به حبه های انگورکه به لبه های تیز دیوارها و نرده ها می خورند و می ترکند. دربان کتابخانه مثل همیشه یک کلید فایل به من می دهد. کیف و بارانی کلاه دارم را می گذارم توی فایل. ورق های چرک نویس داستانم را برمی دارم و می روم می نشینم پشت میز تکی گوشه سالن. رو به دیوار همه ی ورق هایم را ولو می کنم جلویم.
ورق هایم پر از خط خوردگی شده. پر از جمله هایی که با هم پیوستگی ندارند. فقط چند پاراگراف از داستانم هست که تکه پاره نیست؛ از بین خط خوردگی ها نجات پیدا کرده و یک داستان نصفه نیمه شده. هر بار که می آیم سراغ ورق هایم، آن پاراگراف ها را مرور می کنم: «تلویزیون صبح اعلام کرده بود «امروز انگور می بارد» و من توی دلم فحش می دادم که لعنت، عدل همین امروز باید هوا این طوری می شد. می روم کنار در بالکن. انگورها با شتاب می خورند به لبه ی سیمانی پشت پنجره و پقی می ترکند. داشتم فکر می کردم با این وضع هوا، دیگر قرارمان به هم خورده. داشتم توی دلم به زمین و زمان فحش می دادم که موبایلم زنگ خورد. روی صفحه آبی گوشی نوشته بود: محمد. گفت نیم ساعت دیگر می رسد دم خانه مان و من مانده بودم کدام لباسم را بپوشم. بلاخره بارانی کلاه دار و کفش های عاج دارم را از کمد کشیدم بیرون. برای من پنج دقیقه هم نشد تا زنگ آیفون بخورد. آن موقع داشتم موهایم را پشت سرم جمع می کردم. در بالکن را بازکردم. محمد دید که سرک کشیدم بیرون. وقتی با هم چشم تو چشم شدیم، گیره ی پشت سرم باز شد و موهایم رشته رشته ریخت روی شانه و کمرم. محمد از بلندی موهای من چشم هایش گشاد شد، و یک لبخند کم رنگ زد.»
آخرین جمله ی دلخواه داستانم این بود. «محمد از بلندی موهای من چشم هایش گشاد شد، و یک لبخند کم رنگ زد.» باقی جمله ها را دوست نداشتم. انگار مال داستان من نباشند. توی این بیست روز چند بار بی خیال این داستان شدم. ولی باز تصویرها ولم نمی کردند. وقتی می آمدم کتابخانه باز می دیدم که دارد مثل آن روزانگور می بارد. حبه های انگور می خورد به لبه های تیز دیوارها و نرده ها و می ترکد. بیست روز بود می آمدم کتابخانه و ورق های چرک نویسم را هم با خودم می آوردم.
می رفتم. می آمدم. مجله می خواندم. روزنامه ورق می زدم. بین ردیف های موازی قفسه های کتابخانه دنبال کتاب های تازه می گشتم. سالن خلوت بود، و گاهی که حواسم از خواندن پرت می شد می شنیدم که انگورها روی کانال کولر کتابخانه ضرب گرفته اند.