تبليغاتX
گاربینو | Garbino

 

یکدفعه مرا گرفت. مثل وقت هایی که چیزهای به ظاهر معمولی آدم را می گیرند. بین دیوار اتاقم و قاب پنجره ، یک مثلث کوچک درست شده بود که از زاویه ای که من نشسته بودم می شد کل سهم من از آسمان، و درست وسط این سهم حقیر، یک ماه گرد کامل نصیبم شده بود، نصیبی که نسبت اش با همه نسبت های نصفه و نیمه و ناقص زندگی ام فرق داشت. من همین را می خواهم. چیزی که نسبت اش آن قدر با اندازه های متوسط زندگی روزمره فرق کند که احساس کنم یک اتفاق افتاده. یک اتفاق مرا گرفته و تکانم داده و رنگ زندگی ام را عوض کرده.

من دلم یک اتفاق می خواهد. مثل فارست گامپ روی نیمکت ایستگاه اتوبوس منتظرم. اتوبوس ها می آیند. می ایستند، بوق می زنند و می روند. آدم ها می آیند. می نشینند. حرف می زنند و می روند.حرف می زنند. حرف می زنم. حرف می زنیم. می خندیم. گریه می کنیم. گریه می کنم. گریه می کنند. سوار اتوبوس می شوند و می روند.

نباید این طور بماند. نباید این طور بگذرد. باید عوض شود. آن اتفاق، آن معجزه، باید بیافتد و چیزها را عوض کند. می فهمید؟ تغییر، نه تعویض. معجزه عوض می کند. تبدیل می کند. عصا را به اژدها تبدیل می کند. دریا را به خشکی. کمک نمی خواهم. نسخه و نقشه نمی خواهم. معجزه می خواهم. اگر خدا، لب دریا برای موسی قایق می فرستاد، چه حالی می شد؟ البته من موسی نیستم. لشکر فرعون هم پشت سرم نیست. فقط  دلم یک معجزه می خواهد که رنگ زندگی ام را عوض کند. یک معجزه، مثل یک ماه وسط سهم حقیری از آسمان. 

[mary] [چهارشنبه 19 دی1386] [1:18]